تبليغاتX
varcoly1 - اَشهد اَن انی اُحبک و اِنی رَسولکَ و اِنی عَبدُک ربی

سلام

خوب هستين... خوب خدا رو شكر كه حالتون خوبه    "زمان تقري بي ي خوندن كل متن  15 دقيقه"

خوب .. يك داستان مي گم:

پسر: الهي بگم چي بشن

مادر: كيا؟

پ: براي اين كه به شغلي كه دوست دارم برسم بايد اين، اين و اين شرايط رو داشته باشم

م: من مي دونستم

پ: خوب چي كار كنم؟ آخه فلان شرط رو براي چي؟

م: ديگه ديگه

پ: چي كار كنم؟ خسته شدم.

م: نمي دونم... برو درسات رو بخون تا اون شرايط محيا بشه ... بعد كه درست تموم شد به اين فكر كن كه چه شغلي بدردت مي خوره؟ اگه اون موقع خواستي در كنار شغل اصليت اونو هم داشته باش.

پ: يعني سه چيز؟... تحصيل و شغلي كه شما ميگي و اوني كه من ميگم.

م: (كمي سكوت)... آره ديگه من تو رو خيلي بالاتر از اين حرفا ميبينم

پ: ( در دل خود ) آخه چرا منو اين قدر بالا مي برين.... اينو نمي گم كه دلتون رو نرنجونم...

پ: مگه اين شغل چشه؟... ( و با هيجان ادامه ميدهد ) اصلا اين شغل رو با شغل شما مقاسه مي كنم... درآمد من در شرايط ايده آل به روزي 200.000 تومن ميرسه... شما چي؟

م: ( فقط سكوت)

پ: شما چي؟

م: من اصلا نمي خوام تو شغل منو داشته باشي...

پ: خوب آيا شما با شغل ديگري به اندازه ي شغل خود آشنا هستيد؟... مثال زدم..... من 200 هزار تومن.... شما؟

م: من خيلي بگيرم ماهي 300.000 تومن...

پ: من اقا بالاسر ندارم... شما چي؟

م: دست بردار از اين حرفا... من اصلا تورو در اين اندازه ها نمي بينم... تو بايد بري يك كارخونه بزدني و كارگر رو از اين جور چيزا؟ البته آره كارخونه سرمايه ميخواد

پ: مادر مي خوايين باور كنين... بخندين يا هرچي... من كارخونم رو زدم....................................

و سكوتي پسر را فرا ميگيرد.... مادر ناگهان بدون هيچ مقدمه اي بدون هيچ دليلي از بحث خارج شده... ديگه هواسش به پسر نيست.. حتي متوجه سكوت او هم نمي شود... انگار اصلا پسر در خانه نبوده و بحثي بين آنها جريان نداشته.... انگار نه انگار.... تمام هواسش در كمتر از يك ثانيه به مانيتور و بازي ي خواهر پسر معطوف ميشود.... و پسر قصه ي ما از درون ترك بر ميدارد.... و تنها چيزي كه آرامش ميكند سكوت است.... و اين سكوت با آب كردن احساسات و خورد كردن قلب و كور شدن ذوق است كه شكل ميگيرد.... و تنها چيزي كه پسر را از افسردگي ممكن است نجات دهد وبلاگش است... ولي ... در اين دنياي مجازي هم كسي باورش ندارد.... حتي يه بار تا حدي از عشق يك نوشته در وبلاگي خوشنود ميشود كه حاضر است شغل ايده آل خود را به آنها معرفي كند و زوجي جوان را به ثروتي برسونه كه ديگه ناراحتي اي از اين بابت نداشته باشن... يعني در حقيقت اين تمام كاري است كه در اين دنياي مجازي ميتواند انجام دهد... و از آن دختر دعوت ميكند تا سري به وبلاگش زده و در مورد اين شغل فكر كند و مزايايش را ببيند و در صورت تمايل اعلام آمادگي كند تا اطلاعات كامل را برايش ارسال كنه.... و اينجاست كه او باز تنها مي ماند.... دخترك نمي آيد..... در وبلاگ ديگري بر سر دينش با تاريخ پرستان ميجنگد .... با دختري برسر ازدواج موقت بحث ميكند.... ولي او نهايتا ميگويد.... اين راهي شرعي براي هوس راني ي شما پسر هاست و تو هم هوس بازي و شعار ميدهي و چند تا دوست دختر هم داري؟... و او باز ميشكند.........

به سراغ كسي مي رود كه منكر عقد است... و الان تمام اميدش اين است كه پله پله او را مسلمان كند... و از گناه باز دارد.......................................... ترم اول دانشگاه مشروط شده.... سه شنبه امتحان پايان ترم دارد... ولي آماده نيست...

غمگينه... دلش پره... مي خواد بگه ازت خسته شدم دنيا...و كاش ميتوانست گريه كند گريه نه اشك ريختن

ولي يه برق... يك كورسو نه... رويش رو بر ميگردونه طرف گرما... خوشيد عشقش مراقب اونه.... شاد ميشه.... برق شادي در يك لحظه توي چشاش نمايان ميشه... شادي اي كه از روز تولد هم بيشتره... ولي بحث با مادر و رفتن او واقعا خردش كرده.....مادرش به كل بحث رو فراموش كرده... از قبل از آغاز

پسرك داستان ما معروف به وركولي وانه.... varcoly1... اين واژه يك واژه ي مركبه... ور+كولي+وان... "ور" از "وره" ميآد... و "اون" هم از "برّه".... "كولي" يعني بچه ي بز... يا همون "بزغاله"..... وركولي به دسته ي بره ها و بزغاله ها گفته ميشه... "وان" از "بان" ميآد... و "بان" هم از "نگهبان"... وركولي وان يعني چوپاني كه گله اش بره ها و بزغاله ها هستند... آره .... اون يك چوپانه... شبان... خيلي سعي كرده آدما رو به دين خدا دعوت كنه يا برگردونه.... چوپاني رو دوست داره... مردم رو دوست داره.... خدا رو خيلي خيلي دوست داره.... خيلي بهش سخت گذشته و در راه دعوتش سختي زياد ديده.... خودش رو منطقي مي دونه... يكي از منطقي ترين بنده هاي خدا.... كسي كه تا به الان هر كي باهاش بحث كرده نهايتا بدون جواب رهاش كرده..... يا فحش داده.... يا بي خودي قبول نكرده.... بدون سوال.... بدون دليل... و اون اين جا خودش رو با انبيا مقايسه كرده.... پيامبر (ص) چوپان بود.... موسي چوپان بود.... خيلي ها....... و اونم يك زماني چوپاني كرده  و الان هم اين شغل رو از استخراج معدن بيشتر دوست داره..... حتي معدن طلا....

ولي فقط يك نفر رو داره كه هنوز ردش نكرده... يك دوست... وقتي با اون از شغل مورد علاقش حرف ميزنه مخالفتي نمي شنوه... و با هم كلي خيال پردازي مكنن.... اين كه دو ماهه خرج كل تحصيلشون رو مي تونن در بيارن... رفيقش اين قدر محو اين شغل نيست... ولي حداقل مخالفتي نداره....

سالي 30 ميليون پسنداز..... كمه؟... زياده؟.... با خودش قرار گذاشته كه تا خونه نخريده ازدواج نكنه.... دلش ميخواست تا 5 سال ديگه ازدواج كنه... دلش ميخواد روياهاش رو عملي كنه....

فكر ميكنه... فكر ميكنه ميتونه در عرض 2 سال بيشتر مفاسد اقتصادي كشورش رو حل كنه... فكر ميكنه در كمتر از 5 سال ميتونه بشر رو ديندار كنه.... ديندار يعني عمل كننده به دين حالا مسلمان يا مسيحي.... مهم اينه كه تجاوزي نيست... دعوايي نيست... دزدي اي نيست... دروغي نيست... آدمكشي اي نيست... و همه شادن.... فكرميكنه ميتونه بشر رو تكون بده.... مي تونه با آقاي قرائتي و آقاي جوادي ي آملي با هركسي وارد بحث بشه... ميتونه از هر بحث و نقدي پيروز بيرون بياد.... و اينو ميدونه كه با اين بحث نمي تونه .... روشش خيلي ساده تر از اين حرفاست.... چالش برانگيزه....

زيادحرف ميزنه؟... نه  زياد فكر ميكنه.... براي نجات بشر پول ميخواد.... و او اين پول رو هم ميبينه.... ولي خيلي مانع جلوي خودش ميبينه... موانع اي پوچ.... و افرادي كه دركش نمي كنن.... كاش واقعا يك نفر قبول كنه كه اين نوشته ها خود ِخود ِ خود نويسنده است... همون كسي كه معتقد ِ برگزيدست.... و اون پسر منم.... رضا (varcoly1)

+ نوشته شده توسط رضا كيائي در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 20:28 |