تبليغاتX
varcoly1

 

سلام...

سلامي به طراوت بهاري سبز........................ (زمان تقريبي ي خوندن كل متن 9 تا 10 دقيقه)

 

بخش اول ( شعر )

 

اين شعر رو قبلا براي يك نفر ديگه توي يك وبلاگ ديگه گفتم... فكر كنم نفيسه سادات خانوم بودن

 

سلامش كردمو ديدم نگاهي بر منم انداخت

خجل گشتم كه من با اوچه سرّي يُ صدايي داشت

رخم سرخ و دلم لرزان نگاهش را نگاهي داشت

جوابم داد سلامي يُ نگاهي ناوك انداز داشت

نگاهم بر نگاهش قفل گرديد و نگاهش را

ز چشمانم ربود و بار ديگر بر زمين انداخت

دلم از زردي ي پاييز چون باران بهاري شد

صدايش كردمو گفتم، سلامت را سلامت باد

 

بخش دوم ( ازدواج )

 

خوب كمي سخته... شايدم من خيلي رويا پردازم.... ولي كار نشد نداره.... داره؟ من قصدم اينه كه تا 56 سال ديگه ازدواج كنم... نه پنجاه و شش سال نه.... پنج شش سال ديگه... شايد سخت.... ولي ميشه.... خيلي به همسرم فكر كردم... دوسش دارم.... همين.... عاشقش نيستم... و اين رو ميدونم كه حداقل در زندگي ي من يك نفر بيش از 60 تا 70 % عشق بعد از ازدواج بوجود ميآد.... خيلي راحت ميرم جلو.... آره آره.... نه هم كه نه .... همين.... اگه نه بود كه هيچي... خونه ي بعدي.... اما اگه آره بود... اون موقع هست كه رضا كيائي تبديل ميشه به رضا وركولي وان..... و بعد از عقد و مراسم هست كه رضا وركولي وان تبديل ميشه به اين آدمي كه .... ديگه ديگه.... كسي كه خيلي راحت به زندگي نگاه ميكنه.... كسي كه اگه بخواد بخنده ممكنه حتي سر جلسه ي كنكورش نتونه جلوي خودشو نگه داره.... كسي كه در موارد غير مردم آزاري پايه است تا بخندونه ... كسي كه شاده.... كسي كه شادي رو ظاهري و باطني بوجود ميآره..... اما شما آقايون.... ميتونين همسر كه نه... نامزدتون رو عاشق خودتون كنين.... ميتونين كاري كنين كه بعد از يك هفته عاشق شما بشه.... چيزي توي آستين تون دارين؟ ميتونين؟.... و شما خانومآ.... آرام خانوم يك حرف جالبي زد.... ميگه تو ميتوني بين همه ي دختراي ايران انتخاب كني.... ( البته نميدونم چرا منو محدود به ايران كرد )... ولي من نهايتا 500 تا خواستگار.... خوب راست ميگه.... من ميتونم اوني رو انتخاب كنم كه معيارام رو توش ميبينم..... ولي اون كسي رو كه تا حدودي با معياراش سازگاره..... من اصل حرفش رو قبول كردم.... ميدوني جواب چي دادم.... گفتم شما ميتونين همسرتون رو به اون شخص ايدهآل تبديل كنين..... مجبورش كنين كه عطر بزنه... با چنگال غذا بخوره.... شيك بگرده.... چه و چه...... آقايون بيشتر از خانوم ها حرف همسرشون رو قبول ميكنن.... و واقعا راست گفتن.... آقايون پسران بزرگ شده اي هستن كه فكر ميكنن بالغ شدن.... اثباتش هم اين كه هيچ آقايي (هيچ يعني خيلي كمن... نه همه ولي اكثرا ) نميتونه بدون همسر زندگي كنه... اگه همسرش فوت كنه يا جدا بشه بايد دوباره ازدواج كنه.... وگرنه مشكل پيدا ميكنه.... اما يك خانوم خيلي خيلي راحت تر ميتونه بدون همسر زندگي كنه....

 

بخش سوم (عيد)

 

سال نو ..... يك سال ديگه گذشت... يك سال پير شدي يا يك سال جوون تر شدي؟... خوش گذشت؟

من كه سال خوبي داشتم.... بزرگ شدم... خيلي زياد.... انقدر زود از كودكي دارم فاصله ميگرم كه دلم براش تنگ شده.... هميشه رو به جلو باشين.... يادتون باشه ... اين چيزي كه الان ميگم خيلي مهمه:

تمام آنچه از گذشته داري يك تصويره.... اصلا يك كتاب.... آيا اگه من به شما يك كتاب بدم ميتوني عوضش كني؟.... ميتوني متنش رو عوض كني؟....نه.... فقط ميتوني بخونيش.... گذشته ي تو هم همينه... يك چيز تموم شده و غير قابل تغيير... فقط بايد مطالعش كني.... ببيني چه انجام دادي..... ازش درس بگيري.... پس ديگه نگو.... اگه فلان ميكردم بهمان ميشد.... آينده هم چيزي ي كه نيومده.... پس نگو اگه فلان بشه .... اينا يعني چي؟..... يعني كل زندگيت الانه.... نه يك ثانيه ي پيش نه يك ثانيه ي بعد.... تو در تمام طول زندگيت در حال زندگي كردي... پس بايد چي كار كرد.....

به گذشته نگاه كن.... براي آينده برنامه ريزي كن..... و در حال براي رسيدن به آينده تلاش كن...

تو خودت ميتوني آينده ات رو بسازي... بسازش.... همين الان... تاريخ پرست نباش.... نگو من جووني هام شوماخر بودم.... از رضازاده هم قوي تر بودم.... چه ميدونم.... يا حتي اينكه اگه توي جوايز بانك برنده ي 100 ميليون بشم فلان ميكنم... اين خوبه كه برنامه داشته باشي براي 100 ميليون اما نه اينكه كل زندگي براي 100 ميليون منتظر بموني..... يك سال گذشت.... كجايي؟.... چقدر به آرزو هات رسيدي؟... يك سال آينده رو چي.... ميخواي كجا باشي؟... سقف نه.... ولي كفي براي خودت مشخص كردي؟... حداقل هات رو برنامه ريزي كردي؟... در حال با ياد گذشته آينده ت رو بساز .....

با وضو بشين سر سفره ي سال تحويل.... به چيزاي خوب فكر كن..... به دوستات... به مادر... پدر... همسر.... به آرزو هات فكر كن.... سال كه تحويل شد قبل از اينكه پنج دقيقه بگزره برو دو ركعت نماز بخون... به نيت اين كه سال خوبي پيش رو داشته باشي.... خيلي كمكت ميكنه.... البته در ابعاد متا-فيزيكي ميگم.... اگه دوست داشتي دو ركعت نماز بخون به نيت تثبيت انرژي.... برات خوبه...

 

بخش چهارم (يك نكته)

 

هميشه هر كسي كه نون خريد بدويين طرفش... قبل از اينكه بزاره توي يخچال اندازه يك لقمه هم كه شده نون تازه مصرف كنين.... البته بسيار بهتر ميشه اگه گرم باشه.... اصلا بهترين حالت اينه كه خودتون برين نانوايي.... نون رو اگر بتونين هر روز تهيه كنين بهتره..... حداقل دو سه روز يه بار.... نه هفته به هفته.... ناني كه ميره توي يخچال كلي با يخچال نرفتش فرق داره.... جاتون خالي همين دو دقيقه پيش يك نصفه نون زديم تو رگ.... بابا خريده بود .. منم نوشتن رو رها كردم تا به نون برسم....

 

بخش پنجم (سنتور)

 

ديروز (شنبه) رفتم يك سنتور خريدم.... 95000 تومن..... ناقابل... تازه كارم... حوصله ي كلاس رو ندارم.... از روي كتاب و با كمك يكي از دوستام خواهم زد... البته يك چند جلسه كلاس رفتم ولي نشد كه ادامه بدم.... اون موقع با سنتور استادم ( يك سنتور 400.000 تومني ) ميزدم..... دو سه سال پيش....اينم عسكشه...  http://i25.tinypic.com/69n6sl.jpg

 

بخش ششم (قرآن)

 

هميشه .... يعني سعي كنين هميشه... هر وقت كه صداي اذان شنيدين سريع وضو بگيرين و يك صفحه قران بخونين.... اگه تلويزيون در حال خوندن قرآن باشه احتمالا انقدر فرصت دارين كه عربيش رو هم بخونين..... ولي حداقل فارسيش رو بخونين... زندگيتون عوض ميشه... نماز اول وقت هم فراموش نشه...

 

بخش هفتم (شغل)

شغل من كاملا عملي ي....

البته كمي سخت ولي ميشه به 200.000 تومن در روز رسيد.... ولي اين ايده آل ترين حالتشه.... هميشه هم كم ايده آل نداريم... داريم...... اين شغل به طور متوسط ميتونه روزي 30.000 تا 70.000 تومنه..... الباته متوسط در ماه.... ميدونين كه من ۲۰ روز شايد بيشتر كار نكم.... بقيشو ميرم صفا 

اين شغل رو با دكه داري مقايسه ميكنيم.... دكه ي روزنامه فروشي رو ميگم...

1. درآمد بالا.... خوب ميگن تا روزي 100.000 تومن هم ميتونه پيش بره... روزي 100.000 تومن... خوبه هآ

2. خوب سرمايه هم از روز اول شروع به كار شروع به برگشت ميكنه....

3. سرمايه ي اوليه رو نمي دونم ولي احتمالا زياد نيست....

4. آقا بالا سر به اون معني نداره... رئيس نداري....

5. خداييش هيجان نداره.... چه هيجاني ممكنه داشته باشه توي دكه بشيني سيگار و روزنامه بفروشي؟

6. بعد از خارج شدن از محل كار هم آره.... مسئوليت چنداني نداري....

7. كارمند هم نداري....

8. مرخصي نداري.... يعني شايد يك روز بتوني ببندي ولي هفتگي ديگه نميشه... ديگه براتروزنامه نميآرن....

9. اتفاقا اگه دير سركار برسي ظرر ميكني.... بد جوري هم ضرر ميكني.... اگه صبح نياي كه درآمد اصليت رو از دست ميدي....

10. تنوع اي نداره... منظورم اينه كه فقط ميفروشي.... حالا برات خيلي فرق ميكنه آدامس بفروشي.... روزنامه.. يا سيگار....؟

11. درآمد رو داري.... حتي اگه يك ساعت كار كني.... البته بازم بستگي داري چه ساعتي كار كني....

جمعا شد چقدر؟.... چند از 110؟...

80 امتياز... خوب بدك نيست.... ولي چون بايد شريك داشته باشي تا بهت فشار نياد من نيستم..... اين كار كه هيچ فايدهاي نداره.... درسته يك شغل لازمه... ولي كار من يكي نيست... من آزادم و شغلي رو انتخاب ميكنم كه بتونم چهار جا رو ببينم... شده كل ايران... نمي خوام عمرم رو توي يه دكه تلف كنم...

 

چيز ديگه اي يادم نميآد.... ولي احتمالا ديگه تا بعد از عيد آپ نمي كنم.... پس عيد همگي مبارك.... آن بخونين..

+ نوشته شده توسط رضا كيائي در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 19:48 |

سلام

خوب هستين... خوب خدا رو شكر كه حالتون خوبه    "زمان تقري بي ي خوندن كل متن  15 دقيقه"

خوب .. يك داستان مي گم:

پسر: الهي بگم چي بشن

مادر: كيا؟

پ: براي اين كه به شغلي كه دوست دارم برسم بايد اين، اين و اين شرايط رو داشته باشم

م: من مي دونستم

پ: خوب چي كار كنم؟ آخه فلان شرط رو براي چي؟

م: ديگه ديگه

پ: چي كار كنم؟ خسته شدم.

م: نمي دونم... برو درسات رو بخون تا اون شرايط محيا بشه ... بعد كه درست تموم شد به اين فكر كن كه چه شغلي بدردت مي خوره؟ اگه اون موقع خواستي در كنار شغل اصليت اونو هم داشته باش.

پ: يعني سه چيز؟... تحصيل و شغلي كه شما ميگي و اوني كه من ميگم.

م: (كمي سكوت)... آره ديگه من تو رو خيلي بالاتر از اين حرفا ميبينم

پ: ( در دل خود ) آخه چرا منو اين قدر بالا مي برين.... اينو نمي گم كه دلتون رو نرنجونم...

پ: مگه اين شغل چشه؟... ( و با هيجان ادامه ميدهد ) اصلا اين شغل رو با شغل شما مقاسه مي كنم... درآمد من در شرايط ايده آل به روزي 200.000 تومن ميرسه... شما چي؟

م: ( فقط سكوت)

پ: شما چي؟

م: من اصلا نمي خوام تو شغل منو داشته باشي...

پ: خوب آيا شما با شغل ديگري به اندازه ي شغل خود آشنا هستيد؟... مثال زدم..... من 200 هزار تومن.... شما؟

م: من خيلي بگيرم ماهي 300.000 تومن...

پ: من اقا بالاسر ندارم... شما چي؟

م: دست بردار از اين حرفا... من اصلا تورو در اين اندازه ها نمي بينم... تو بايد بري يك كارخونه بزدني و كارگر رو از اين جور چيزا؟ البته آره كارخونه سرمايه ميخواد

پ: مادر مي خوايين باور كنين... بخندين يا هرچي... من كارخونم رو زدم....................................

و سكوتي پسر را فرا ميگيرد.... مادر ناگهان بدون هيچ مقدمه اي بدون هيچ دليلي از بحث خارج شده... ديگه هواسش به پسر نيست.. حتي متوجه سكوت او هم نمي شود... انگار اصلا پسر در خانه نبوده و بحثي بين آنها جريان نداشته.... انگار نه انگار.... تمام هواسش در كمتر از يك ثانيه به مانيتور و بازي ي خواهر پسر معطوف ميشود.... و پسر قصه ي ما از درون ترك بر ميدارد.... و تنها چيزي كه آرامش ميكند سكوت است.... و اين سكوت با آب كردن احساسات و خورد كردن قلب و كور شدن ذوق است كه شكل ميگيرد.... و تنها چيزي كه پسر را از افسردگي ممكن است نجات دهد وبلاگش است... ولي ... در اين دنياي مجازي هم كسي باورش ندارد.... حتي يه بار تا حدي از عشق يك نوشته در وبلاگي خوشنود ميشود كه حاضر است شغل ايده آل خود را به آنها معرفي كند و زوجي جوان را به ثروتي برسونه كه ديگه ناراحتي اي از اين بابت نداشته باشن... يعني در حقيقت اين تمام كاري است كه در اين دنياي مجازي ميتواند انجام دهد... و از آن دختر دعوت ميكند تا سري به وبلاگش زده و در مورد اين شغل فكر كند و مزايايش را ببيند و در صورت تمايل اعلام آمادگي كند تا اطلاعات كامل را برايش ارسال كنه.... و اينجاست كه او باز تنها مي ماند.... دخترك نمي آيد..... در وبلاگ ديگري بر سر دينش با تاريخ پرستان ميجنگد .... با دختري برسر ازدواج موقت بحث ميكند.... ولي او نهايتا ميگويد.... اين راهي شرعي براي هوس راني ي شما پسر هاست و تو هم هوس بازي و شعار ميدهي و چند تا دوست دختر هم داري؟... و او باز ميشكند.........

به سراغ كسي مي رود كه منكر عقد است... و الان تمام اميدش اين است كه پله پله او را مسلمان كند... و از گناه باز دارد.......................................... ترم اول دانشگاه مشروط شده.... سه شنبه امتحان پايان ترم دارد... ولي آماده نيست...

غمگينه... دلش پره... مي خواد بگه ازت خسته شدم دنيا...و كاش ميتوانست گريه كند گريه نه اشك ريختن

ولي يه برق... يك كورسو نه... رويش رو بر ميگردونه طرف گرما... خوشيد عشقش مراقب اونه.... شاد ميشه.... برق شادي در يك لحظه توي چشاش نمايان ميشه... شادي اي كه از روز تولد هم بيشتره... ولي بحث با مادر و رفتن او واقعا خردش كرده.....مادرش به كل بحث رو فراموش كرده... از قبل از آغاز

پسرك داستان ما معروف به وركولي وانه.... varcoly1... اين واژه يك واژه ي مركبه... ور+كولي+وان... "ور" از "وره" ميآد... و "اون" هم از "برّه".... "كولي" يعني بچه ي بز... يا همون "بزغاله"..... وركولي به دسته ي بره ها و بزغاله ها گفته ميشه... "وان" از "بان" ميآد... و "بان" هم از "نگهبان"... وركولي وان يعني چوپاني كه گله اش بره ها و بزغاله ها هستند... آره .... اون يك چوپانه... شبان... خيلي سعي كرده آدما رو به دين خدا دعوت كنه يا برگردونه.... چوپاني رو دوست داره... مردم رو دوست داره.... خدا رو خيلي خيلي دوست داره.... خيلي بهش سخت گذشته و در راه دعوتش سختي زياد ديده.... خودش رو منطقي مي دونه... يكي از منطقي ترين بنده هاي خدا.... كسي كه تا به الان هر كي باهاش بحث كرده نهايتا بدون جواب رهاش كرده..... يا فحش داده.... يا بي خودي قبول نكرده.... بدون سوال.... بدون دليل... و اون اين جا خودش رو با انبيا مقايسه كرده.... پيامبر (ص) چوپان بود.... موسي چوپان بود.... خيلي ها....... و اونم يك زماني چوپاني كرده  و الان هم اين شغل رو از استخراج معدن بيشتر دوست داره..... حتي معدن طلا....

ولي فقط يك نفر رو داره كه هنوز ردش نكرده... يك دوست... وقتي با اون از شغل مورد علاقش حرف ميزنه مخالفتي نمي شنوه... و با هم كلي خيال پردازي مكنن.... اين كه دو ماهه خرج كل تحصيلشون رو مي تونن در بيارن... رفيقش اين قدر محو اين شغل نيست... ولي حداقل مخالفتي نداره....

سالي 30 ميليون پسنداز..... كمه؟... زياده؟.... با خودش قرار گذاشته كه تا خونه نخريده ازدواج نكنه.... دلش ميخواست تا 5 سال ديگه ازدواج كنه... دلش ميخواد روياهاش رو عملي كنه....

فكر ميكنه... فكر ميكنه ميتونه در عرض 2 سال بيشتر مفاسد اقتصادي كشورش رو حل كنه... فكر ميكنه در كمتر از 5 سال ميتونه بشر رو ديندار كنه.... ديندار يعني عمل كننده به دين حالا مسلمان يا مسيحي.... مهم اينه كه تجاوزي نيست... دعوايي نيست... دزدي اي نيست... دروغي نيست... آدمكشي اي نيست... و همه شادن.... فكرميكنه ميتونه بشر رو تكون بده.... مي تونه با آقاي قرائتي و آقاي جوادي ي آملي با هركسي وارد بحث بشه... ميتونه از هر بحث و نقدي پيروز بيرون بياد.... و اينو ميدونه كه با اين بحث نمي تونه .... روشش خيلي ساده تر از اين حرفاست.... چالش برانگيزه....

زيادحرف ميزنه؟... نه  زياد فكر ميكنه.... براي نجات بشر پول ميخواد.... و او اين پول رو هم ميبينه.... ولي خيلي مانع جلوي خودش ميبينه... موانع اي پوچ.... و افرادي كه دركش نمي كنن.... كاش واقعا يك نفر قبول كنه كه اين نوشته ها خود ِخود ِ خود نويسنده است... همون كسي كه معتقد ِ برگزيدست.... و اون پسر منم.... رضا (varcoly1)

+ نوشته شده توسط رضا كيائي در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 20:28 |