حالتون خوبه؟
وقتي آدم نا اميد ميشه ... دلش مي خواد از اين دنيا دل بكنه... تمام فكر و خيالش ميره سراغ محبوب... ميره تو فكره عشقش... دوس داره كاش مي تونست پيش اون باشه... ببينتش، باهاش حرف بزنه... ولي ...
من اين شعر رو تو اين حالت گفتم... خيلي هم دوسش دارم... خيلي خيلي ... آره يكم بلنده ولي واقعا دوست داشتني يه.
خوشآ آن دم كه باشم در كنارت
ببينم روي تو چشمان ماهت
خوشآ آنجا كه باشم در كنارت
بگيرم من طلا از سر به پايت
خوشآ آن ضربه اي كه بر سرم خورد
بياد اورده ام من بار ديگر
كه بودم قوطه ور در عشق تو يار
به ناگه دست صيادم بديدم
بديدم تو بماندي يو مرا او
از آن دريا به ساحل مي كشاند
منم تنها به لبخندي بماندم
چو كه فقط خود را بديدم
مرا بردند و در تنگم فكندند
به دور تنگ نقش تو بستند
همه دريا بدور چشم من بود
ولي من جز تو دريايي نديدم
نمي دانم تو اكنون در چه حالي
نمي دانم چرا عيدي نيامد
مرا آندم بود عيدا كه يارم
فراي اين همه ديوار بينم
دلم خون است دو چشمانم پر از اشك
ولي اين آب تنگ آن را نبيند
خوشآ آن دم كه باشم در كنارت
خوشآ آن جا كه آزادم نمايند
خوشآ درد فراق و بي نگاري
خوشآ آن دم كه اوصالش بخوانند
خوشآ آن يار زيبا روي عالم
اگر من ساعتي او را ببينم
اگر من باشمش قادر به ديدن
تمام جان خود بر او بدارم
بگويم كين منم آن بچه ماهي
كه روزي روزگاري ديدمت چند
خوشآ آن دم كه تو با آن وقارت
زني بر گوش من تا من بميرم
بميرم تا كه فريادي نيارم
بميرم تا كه تو آسوده باشي
از اين افكار بد آزاده باشي
بميرم تا كه تو آزاد باشي
بميرم تا كه تو خوشنود باشي
روم از اين درياي مواج
سپارم درد خود در دشت امواج
بگويم با تمام قوت خود
كه دريا را بديدم با چشم خود
چه زيبا بود آن درياي آبي
چه آرام بود آن درياي آبي
چه زيبا زد صدايم آن يكي دم
كه گفتم مي كشم تا خود بمانم
مرا در عمق خود پنهان نمود يار
من او را در جهان پرواز دادم
مرا آموخت چون دم بر نيارم
من او را با تمام جان بخواندم
مرا از خود جدا كرد بار ديگر
من او را در ته قلبم نشاندم
مرا زد
مرا زد تا دگر عشقم نگويم
من او را صورتي ديگر نمودم
بگفتم گر خوش استت باز بنواز
مرا آواز بس بسيار دادند
مرا گر مي كشي باشد چه غم كه
مرا يارم به دست خويش بنواخت
من اورا عاشقانه دوست دارم
مرا هرگز نگاهي هم نينداخت
بگفت آسوده ام كن بار ديگر
بگفتم ياربم صياد بنما
عقابي زآسمان آمد به دريا
مرا بگرفت و از آبم به در برد
منم خوشنود گشتم بار ديگر
بگفتم لحظه ي بيرون شدن من
عزيزم عشقكم اي يار خوبم
اگر خواهي كه من ديگر نباشم
همين بس كه مرا از خود براني
بدان گر تو خوشي من نيز چونم
وگر نه بارها من نيز مردم
بخند و زين سبب خوشنود باشآ
كه ديگر چون مني دنيا نيايد
دليلش اين بود كين در جهانم
عزيزي چون تو بر عالم نيايد
خوشآ آن دم كه باشد روز آخر
چو فردايش همه محشر بيايند
منم چون خالقم گويد بپاخيز
زه هر جايي كه باشم پر درآرم
اگر نامم درآن خوبان بخوانند سپاسي گفته و بالم گشايم
به درگاه بهشت آيم وآنجا نشينم تاكسي ديگر بيايد
نشينم تا توانم من نشينم
شده تا آخر مجلس نشينم
شده ماهيو ساليو بهاري
نشينم تا كس ديگر بيايد
گر نيايد به درگاه خداوند
به ناله التماس و گريه آيم
كه كو پس يار من اي خالق من
مرا بر نزد او هر چند يك دم
كه شايد او نباشد همچو بنده
برفته بر بر فردوس رفته
برفته بر بلنداي بهشت و
من بيچاره را تنها نهاده
ولي شايد كه من آنجا نباشم
مرا در آتش دوزخ نمايند
فقط من لحظه اي فرصت بخواهم
كه بينم يار خود من بار ديگر
سلامش من كنم تا شايد او هم
صلايي بر سلامم باز دارد
پس اي خالق تو اي شاهد
نگاهي بر منم انداز
نگاهي از سر رحمت دگر بار از سر قدرت
بزن بر اين شكسته ساز بي كوك
كه هرگز عاشقي را او نياموخت
بگفت آموختم ليكن خطا كرد
خطاش آن بود آن قدر بگرفت
كه دستانش ز جا از تن رها كرد
خطاش آن بود كه با بلبلان گفت
كه يارش هرگزش براو نظر كرد
خطا آن جا نمودآ كه بگفتآ
عزيزم عشق من با تو نظر كرد
خطا بسيار كرد و هيچ نا موخت
كه اين بارش دگر عقلش خطا كرد
در عقلش ببست و جاي او هم
ز مستي درب عشق خود به پا گرد
وزان در ساقياني را فرا خواند
قدح هاشان همه يكجا نگه كرد
بنوشيدو بشد مست و خرامان
درآن مستي براي خود صدا كرد
به نام مستي و ديوانگي او
همه عالم به يك ساعت گزد كرد
رسيدش سوي يك دشتي پر از گل
همه دامان خود از لاله پر كرد
برفتا راه خود او بار ديگر
و اين بارش دگر خالق نظر كرد
نظر بر خانه اي نزديك بنمود
به سويش راه خود را منحرف كرد
بديدش كعبه اش خوانند مردم
ز مستي دامن خو را رها كرد
شروع كردش به چرخيدن به دورش
پس از هفت بار چرخيدن به دورش
ز زمزم صورت خود را جلا داد
چو نوشيدش همه عالم برفروخت
به پيش ديدگانش شعله افروخت
شروع كردش به رقصيدن در آتش
همه آشفتگان مبحوت رقصش
سلامي كرد و با خود گفت يارا
نگر بر صورتم يك بار ديگر
ندايي آمد و او را خبر كرد
بگفتش كين تواي آزاد از اين بند
رها كن اين همه دنياي فاني
اگر در باغ ما چرخش نمايي
به جان خود دگر پايين نيايي
بگفتش اي ندا نامت به من گوي
شنيدش نام من را خود بداني
كه ازراعيل را هم مي شناسي
سلامش كرد و گفت مشتاق ديدار
مرا عمريست اندر راه ديدار
فقط من محلتي از تو بخواهم
بخواهم تا كه يار خود ببينم
بگفتش كيست آن يار عزيزت
نما رويش كه تا من هم بدانم
چو دست خود بدست آن ندا داد
زمان را يك زمان از جان جدا كرد
بيامد بر فراز خانه ي يار
صدايش كرد و پاسخ را نظر كرد
دگر بارش بخواند و نا اثر كرد
قدم در خانه ي معشوق بنمود
همانند صدا از در گذر كرد
صداها را شنيد او بار اول
عزيزم دلبرم اي همسر من
صدا اين بود كو اول نگه كرد
مرا مادر بده ليوان آبي
و اين آن بود كو دوم گذر كرد
و سوم بار بود كو بار اول
صداي عشق خود را جست و جو كرد
بفرما عشق من اين هم كتابت
بفرما عمر من ليوان آبت
جهان را روي خود احساس بنمود
وزان چه ديده بود آگاه بنمود
ندا آمد كه ديگر وقت تنگ است
بفرما تا كه در سوي تو باز است
فرشته آمد و دستش فشاريد
بگفتا آفرين بر روي ماهت
بفرما تا رويم سوي ملائك
چون كه جشن عروجت در ميان است
خوشي بنمود او با آن دل خود
به رقصيدن دگر بارم شروع كرد
پاي كوبان تا سراي حق گذر كرد
تمام راه را با رقص طي كرد
قشنگ بود؟
من تصميم دارم همين امسال برم دانشگاه... احتمالا هم فقط پيام نور... نمي تونم يا سال صبر كنم... چون خودمو ميشناسم
