با نام و یاد خداوند مهربان و بخشنده... سلام
سلامی پر از انرژی مثبت و خالی از انرژی منفی....
سلامی پر از امید و تهی از یاس... یآس نه ها... یاس... همون ناامیدی خودمون
خوبین؟... شادین؟... سلامتین؟... آزادین؟... در حال پروازین؟.... در اوج احساسین؟... سرمست ابرازین؟... هر چی و هر جا که هستین براتون آرزوی سلامتی و شادکامی دارم...
بخش اول (دوچرخه)
خوب راستشو بخوایین گیر کردم... آقا گیرآ... یک گیر اساسی... در درجه ی اول پولشو نداشتم... اصلا بذارین یک خلاصه ی چند خطی بنویسم... پارسال تابستون و ماه رمضون بود که مسابقات المپیک پکن برگذار شد و منم چون واقعا به دوچرخه سواری علاقه دارم با شنیدن هر خبری از تلویزیون حواسم پرت میشد و سریع خودمو به پای تلویزیون میرسوندم.. با خبر شدم که به هیچ جایی نرسیدم و نفرات تیم ما چند دهم شدند... یعنی یک عدد دو رقمی که فکر کنم بالای چهل بود.... مثلا شصتم... خیلی جو گیر که بودم.... جو گیر تر شدم... توی مسیر هر موقع که دوچرخه سوار حرفه ای میدیدم باهاش رقابت میکردم و در بیشتر مواقع کم نمی آوردم... در درجه اول به خاطر سربازی گفتم وارد این رشته بشم تا با یک مقام بین المللی سربازی رو بپیچونم... بعد از یکی دو هفته به این نتیجه رسیدم که قهرمان شدن خیلی بیشتر از یک سربازی خالی ارزش داره... میشه چه ها که نکرد... بعد از یک مدتی به سایت رسمی فدراسیون دوچرخه سواری آشنا شدم... www.cfi.ir که البته توی پیوندام هست... آشنایی با این سایت باعث شد رکورد های بچه های تیم ملی و زمان های ثبت شده در رقابت ها رو داشته باشم... با محاسبه ی سرعت متوسط کلی به خودم امیدوار شدم چون حس میکردم منی که با دوچرخه ی کوهستان سرعت بالایی دارم با کورسی حتما رکورد های ملی پوشان رو هم میزنم... کاری نداره که... مثل آب خوردن... با یکی دوتا از دوچرخه سوارا صحبت کردم و دیدم باید حدود یک میلیون داشته باشم... عضو باشگاه پارک چیتگر شدم و شروع کردم به فکر و خیال پردازی... بعد از شروع به شغل شریف مسافرکشی تصمیم گرفتم پول هام رو جمع کنم و در صندوق قرض الحسنه ی بابام اینا عضو شدم... موجودیم رو با گرفتن قول وام در اردیبهشت ماه قبل از سال به 500.000 تومن رسوندم... با استفاده از اطلاعات و اطلاعیه های سایت فدراسیون در یک همایش همگانی که توی منطقه ی 22 تهران برگذار شد شرکت کردم و از نزدیک با یکی دوتا از ملی پوشا پا زدم... حیف امکان رقابت نبود تا خودی نشون بدم... خیلی ها رو دیدم و کلی کیف کردم... البته جایزه برنده نشدم... اردیبهشت شد و من علی رغم مخالفت باطنی بابام وام رو گرفتم.... قبلش هم با یکی از فامیل هامون که به صورت حرفه ای دوچرخه سواری میکرد صحبت کردم تا دوچرخه شو به من بده... روزی که قرار بود برم دوچرخه شو ببینم از اداره ی تربیت بدنی دانشگاه بهم زنگ شدن و گفتن توی گرگان مسابقاتی قرار برگذار بشه میآی؟... گفتم امروز میرم دوچرخه ببینم اگه جور شه آره... رفتم دوچرخه ی حسین رو دیدم... عجب چیزی بود... یک دور توی کوچه شون باهاش زدم... لامصب پرواز می کرد.... شیرین اگه جا داشتم توی همون دفعه ی اول 60 تا 70 کیلومتر در ساعت رو باهاش پر میکردم... حیف جاش نبود... گفت دوچرخه رو با وسیله هاش یک میلیون و سیصد و پنجاه بهم میده... نمی خواستم تمام یک و نیم میلیون وامم رو بدم فقط دوچرخه بخرم... بهشم گفته بودم بودجه ام همش یک میلیونه که اون گفت بقیه شو بعدا بده... خونه که مطرح کردم بشدت باهام برخورد شد... بابام گفت یک میلیون نیم خریده؟!!!!!!!!!!!! خیلی ازش بخرن 150 هزار تومن... نه فکر نمی کنم... 150 بتونه بفروشه خیلی فروخته... گمان نمی کنم.... .... مادرمم نگفت نه ولی طوری موافقت کرد که انگار مخالفه... خودّانی گفتناش و من نمی گم نخر ولی ببین واقعا این قدر میارزه هاش بهم میگفت که مخالفه.... از طرفی رفتم دانشگاه و مدارکم رو دادم... شبش به این نتیجه رسیدم که همه چیز خیلی داره سریع اتفاق می افته... بهتره صبر کنم... مسابقات همیشه هست... مدارکم رو پس گرفتم.... بیچاره ها توی همون یک روز بیلیط قطارمم گرفته بودن.... خلاصه نشد که بشه... هنوزم که هنوزه به حسین جواب ندادم... رفتم پارک چیتگر و گفتم می خوام حرفه ای کار کنم... گفتم یک دوچرخه هست که میگه 1.200 گفتن باید دید و لی حدودا قیمتش همینه... چند روز بعد دوباره رفتنم و با یک مربی درست و حسابی تر صحبت کردم... یک سری دوچرخه نشونم داد و کلی راهنماییم کرد... گفت بهتره همون جور که خودت می خوای با یک دوچرخه ی دست دوم شروع کنی... من برات میگردم... این شماره ی من بهم زنگ بزن... یکی دو مورد بهم گفت که قبول نکردم... یک دوچرخه ی دست سازم داشت که آمریکایی بود... تنه اش با بقیه کورسی ها فرق میکرد... اونو هم قبول نکردم... قبل از اون روز با دایی وسطیم که اومده بود خونه مون صحبت کردم وگفتم حسین میگه این قدر... یگ جوری گوش میکرد که میدونستم چی می خواد بگه... بعدش هم با احساساتی که 40 درصدش تاسف.. 30% ناامیدی... و بقیه اش هم احساسات مخالف بود بهم گفت آخه تو هدفت چیه... برای اولین بار حرف دلم رو زدم و گفت تیم ملی.... گفت تیم ملی خوبه.. ورزش خوبه... ولی باید ببینی ارزشش رو داره... به نظر من بشین انرژی و وقتت رو بذار برای فوق لیسانست... این کارو بکنی خیلی بهتره... چرا می خوای راهی که حسین رفته تو دوباره بری... حسین 10 ساله دوچرخه سواره... ولی آخرش به این نتیجه رسیده فایده نداره... اما اگه خیلی جدی هستی دیگه چرا درس می خونی... برو سربازی بیا شروع کن.... چرا میری دانشگاه؟... .... حرفای دایی کلی اذیتم کرد... فرداش که از پیش آقای مظاهری برگشتم... (همونی که بهم گفت برام دوچرخه پیدا میکنه) پول رو دادم به مادرم تا بذاره بانک.. تا بعد از یک هفته ازش بگیرم... بابام که فقط آمار سود بانکا رو میگفت و اصرار داشت برم پول رو بذارم بانک... همون رو که پول رو دادم به مادرم... دایی کوچیکم زنگ زد... قبلا قرار شده بود یک قیمت از همکاراش که دوچرخه سوار بودن برام بگیره... البته اینو به مادرم گفته بود... بهم زنگ زد و بعد از حدود 10 دقیقه تا یک ربع حرف زدن و نصیحت کردن ازم خواست این بحث رو ببندم بذارم کنار تا بعد از تموم شدن درس و کار پیدا کردن... از موقعیت بسیار مساعد من برای تحصیل و مشکلات جامعه گفت... یک جورایی منصرفم کرد... بعدش نشستم با خودم فکر کردم.... دیدم دوچرخه خریدن در این زمان چیزی جز فحش داد به بقیه و اعلام جنگ نیست... از طرف تمتم نزدیکان ترد میشم... رابطه ها از حالت دوستانه خارج میشه.... از طرفی پول رو هم داده بودم به مادرم... ومیدونم که پس گرفتنش با آهی از طرف مادرم همراه بود که امکان نداشت موفق بشم... پس جوونه ی رویا های من خیلی ساده زیر بار اندوه دفن شد... مجبورم بودم ازش بگذرم... تور بین المللی ریاست جمهوری 21 اردیبهشت شروع شد... اخبار روز اول رو از تلویزیون شنیدم... مثل این بود که روی خاکستر بنزین بریزی... فرداش که میشد 22م خونه بودم.... صبح بعد از یک سری مسافر بری... اومدم خونه و بعد از صبحانه خوردن با دوچرخه خودمو رسوندم به دم در غربی ورزشگاه آزادی... ملی بودن... دوچرخه سوارا آماده بودن تا 5 دقیقه دیگه مرحله ی دوم رو شروع کنن.... از تهران به قزوین.. حدودا 120 کیلومتر... دیدمشون.. دیدنشون هیجان زدم میکرد... آقای خالقی دبیر فدراسیون رو از چند متری میدیم... دوچرخه سوار های خارجی هم بودن... تیم دانشگاه آزاد هم بود... شروع کردن و رفتن.... رفتنو منو تنها گذاشتن....اگه دوچرخه ی حرفهای داشتم بدون شک تا خود قزوین باهاشون میرفتم.... کل خیابون رو براشون بسته بودن... با غم اومدم خونه.... فهمیدم یکی از دوحه اول شده و حسین ناطقی از دانشگاه آزاد دوم... فرداش چهارشنبه بود.... دانشگاه داشتم ساعت 8... بچه ها هم قرار بود از تهران تا کندوان رو پا بزنن... رفتم دانشگاه و استاد نیومد... کلی از دستش اعصابم خورد شد.. دقیقه جمعه ی قبلش خودش برامون جبرای گذاشت ولی نیومد.... این بارم که باز نیومده.... راه افتادمکه بیام تهران... سوار اتبوس شدم.... از اولی هم که سوار شدم تصمیم نداشتم برم تهران.... وسط راه پیاده شدم.... دیدم اون طرف اتوبان هیچ ماشینی رد نمیشه.... فهمیدم دارن میآن... سریع از پل هوایی رد شدم و اون طرف اومدم پایین... هیچ ماسینی نمی اومد.... یک متور سوار که از متورسواران فدراسیون بود کنار پل بود... ازش پرسیدم و گفت حدودا تا 10 دقیقه ی دیگه میرسن... دست و پام می لرزید.... رفتم روی پاگرد اول پل... یک ماشین شخصی با چراغ گردون رد شد... بعد یکی دو تای دیگه... بعدش چند تا موتور سوار... بعد یک ماشین پلیس.... بعد دیدم از دور چند تا دوچرخه سوار دارن میآن... 5 یا 6 نفر... اومدن و رد شدن... قلبم داشت از جا کنده میشد... نمی تونستم رو پاهام وایسم... بعد از عبور اونا و حدودا بعد از 30 ثانیه نزدیکه 80 تا دوچرخه سوار اومدن... داشتم دیووونه میشدم.... می خواستم داد بزنم.... می خواستم باهاشون برم ولی نمیشد... غم عالم نشست تو دلم... اعصابم بهم ریخت... دوباره دیدم چهار تا ماشیت پلیس که اتوبان رو با حرکت در کنار هم بسته بودن رسیدن و با صدای آژیر یکیشون بقیه کنار کشیدن.... آخه بچه ها دیگه از اتوبان خارج شده بودن... برگشتم اون طرف اتوبان و سوار اتبوس شدم.... غم عالم داشت خفه ام میکرد.... با پدرم بحثم شد... با مادرم سرد شدم.... سر کلاس زبان خراب کردم... و یک عالمه چیز دیگه... اعصابم خورد بود... هیچ چیز برام مهم نبود... حتی درس... می خواستم اصلا این ترم رو مشروط شم... بگم تا وارد تیم دانشگاه آزاد نشدم دیگه درس نمی خونم... می خواستم بزنم زیر همه چیز... می خواستم فرداش برم سراغ آقای مظاهری برای خریدن دوچرخه.... می خواستم برم دوچرخه ی حسین رو بخرم.... داغون بودم.... خراب تر از همیشه... باعث نگرانی یکی دوتا از دوستای گلمم شدم که همینجا ازشون عذرخواهی میکنم... شب شد و خوابیدم.... فردا صبح شد.... همه چیز یادم رفت.... خیلی از این خصلت خودم خوشم میآد... مهم نیست دیروز چی شده... امروز هیچی از غم دیروز توی دلم نمی مونه... اون روز هم همین طور... انگار نه انگار... دوباره برگشتم به وضعیتو تصمیم قبلیم.. بعد از اتمام امتحانام می رم سراغ دوچرخه... الان تمام مخالفت ها بخاطر درسه....پس صبر میکنم تا این عامل حذف بشه... دیروز... 25م... مراسم اختتامیه ی تور ریاست جمهوری بود.... دومین تور ریاست جمهوری... مراسم توی هتل المپیک بود... ما صبحش رفتیم طالقان و بعد از گشتو گذار و جمع آوری کنگر و چیدن نعنا و عکاسی برگشتیم... توی مسیر من دم در هتل المپیک نگه داشتم و رفتم پرسیدم که آیا میشه وارد شد یا نه.... فقط سوال کردم مراسم اختتامیه همین جاست که نگبان گفت بله بفرمایین داخل.... برگشتم و مادر متعجب و پدر عصبانیم گفتم شما برین من کار دارم... مراسم هشت شروع میشه... اگه زود تموم شد که زنگ میزنم بابا بیاد دنبالم اگرم دیر شد خودم میآد... دیگه جوابشون رو که مراسم چی هست رو ندادم.... رفتم داخل و وارد ساختمان اصلی شدم... نگهبانی دم در گفت چی کار داری.... گفتم می خوام توی مراسم شرکت کنم... پرسید شما؟... و منم گفتم یک علاقه مند... البته علاقمند خالی که نه... دوچرخه سوارم... اینم کارتم... کارت عضویت توی باشگاه چیتگر... می خواستم از ملی پوشا چند تا سوال بپرسم... گفتن باشه میتونی بپرسی ولی مراسم ساعت 8 شروع میشه شیفت ما هم عوض میشه به نگهبانای بعدی بگو سوال داری با ما هم صحبت کردی... اومدم بیرو و تا هفت و نیم توی محوطه ی هتل چرخیدم... ماشین های برچسب دار که دوچرخه سوارا رو موقع مسابقه همراهی میکردن یکی یکی اومدن... ساعت 7:30 یواش یواش رفتم دم در... یکم اطراف رو بررسی کردم و مشغول خوندن اعلامیه ها شدم... بعد وارد بخش اول شدم و با عکسای مسابقات که به در ور دیوار بود نگاه کردم... چند نفر دیگه هم داشتن نگاه می کردن... یک تابلو بود که نوشته بود سالن همایش.... یک فلش هم داشت... مثل گوشفند و بدون توجه به اینکه کسی نگاهم میکنه یا نه رفتم به سمت سالن... یک سالن بزرگ ولی خالی... همون ردیف آخر نسشتم... جیکمم در نمی اومد که یک وقت کسی گیر نده و بندازنم بیرون... انقدر نشستم تا ساعت 8:30 ملت اومدن.... سالن پر شد.... کسی هم به من کار نداشت... همه کت و شلواری بودن ولی من یک شلوار معمولی کتون با یک تیشرت ساده با یک جفت کتونی دو هزار تومنی و قیافه ای خسته.... خلاصه.... سرتونو که درد آوردم.. ولی بذارین کمتر درد بیارم... آقای خیابانی مجری بود.... همه ی کله گنده ها هم بودن... از نماینده ی مجلس تا برادر آقای احمدی نژاد.... معاون رسانه ای رئیس جمهور و کلی آدم دیگه... مراسم برگذار شد و به خیلی ها جایزه دادن... نه یکی که چندتا... مهدی سهرابی و دو نفر دیگه هم یک پراید جایزه گرفتن... تازه وسطاش فهمیدم آقای مظاهری که قرار بود برام دوچرخه پیدا کنه مربی یا یکی از مسئولین تیم ترافیک تهرانه.... موقعی که قرار شدن ملت برن شام بخورن رفتم جلوی حسین ناطقی رو گرفتم و بهش تبریک گفتم.... بابا طرف ملی پوشه.... یکم ازش اطلاعات گرفتم... گفت دانشجو نیست.... و باشگاه دانشگاه آزاد یک باشگاه خیلی حرفه ای یه... و هر کسی نمیتونه واردش بشه... البته دو تا رکابزن خارجی هم داره که یکیشون نفد دوم همین تور شد.... آقای میزارف از قزاقستان... سربازیشم گفت چند سال به خاطر یک مقام اولی شامل عفو رهبری شده و معاف... خلاص.... حرف زدن باهاش کلی مفید بود... بعد از مراسم شام از هتل اومدم بیرون و در امتداد خیابون به راه افتادم به امید اینکه در ساعت 11:30 بتونم یک دربست بگیرم... توی سالن به همه ی حضار یک بسته دادن... هدیه ی ریاست فدراسیون بود... یک کیف و جا کلیدی و کمربند چرم به نشان فدراسیون... همین جوری که داشتم راه میرفتم و اون بسته زیر بقلم بود دیدم یک پرایدی چند متر جلوتر نگه داشت... گفت بیا بالا تا یک جایی میرسونمت... یک پسر جوون با یک خانوم جوون... بهم گفت بچه ی کجایی... کدوم تیم... گفتم دوچرخه سوار نیستم... گفت پس اینجا چی کار میکردی؟... گفتم علاقه مندم و می خوام تابستون به صورت حرفه ای با هدف تیم ملی شروع کنم.... ازم پرسید چی کارم که گفتم دانشجو.... گفت فکر نمیکنی باعث افت درسیت بشه؟.... گفتم مسلما اثر خواهد گذاشت ولی بستگی داره.... پرسیدم دوچرخه سواره گفت آره... گفتم از کی شروع کرده... گفت من دیر شروع کردم... 17 سالم بود... گفتم دیر!!!! پس من چی... من که بیست سالمه.... گفت باید زودتر شروع میکردی... البته بستگی داره.... از خانواده ام پرسید.... از اینکه اصلا از قیمتآ خبر دارم یا نه.... بهش گفتم 1.5 میلیون پول دارم و مال خودمه.... تصمیم دارم تابستون شروع کنم و اگه بعد از 6 ماه تا یک سال به این نتیجه رسیدم که به جایی نمیرسم دیگه ادامه ندم... تشویقم کرد و گفت کاری که میخوای بکنی خیلی خوبه... گفت البته خطرات خودشوم داره... زمین خوردن داره... سرخوردگی داره... توی درس شاید اگه چند بار تلاش کنی نتیجه بگیری ولی توی دوچرخه سواری نه.... ممکنه به هدفت نرسی.... خسته بشی.... اینا هم هست... وقتش بود که جدا بشیم... ازش تشکر کردم و اسمش رو پرسیدم.... گفت رجبی هستم.... گفتم کدوم تیم... گفت مازندگاز.... خداحافظی کردم و پیاده شدم....
از اینکه باهاشون بودم احساس خوبی داشتم... بینشون اونقدر احساس آرامش بود که میتونستم حسش کنم.... با توجه به فعالیت های جانبی من در مورد روابط بین دختر و پسر این حرف رو میزنم...
منحرف نشیم.... پیاده شدم و با افکاری مثبت به سمت خونه به راه افتادم.... شاد بودم.... شاد شاد.... و همچنین خیلی آرام...
امروز صبح به حرفای اون فکر کردم... این جوری به خودم جواب دادم...
یک آدم معمولی میره یک دوچرخه میخره و توی یک باشگاه شروع میکنه.... تفریحی.... بعد که عملکردش خوب بود مربی بهش پیشنهاد میده که توی مسابقات هم شرکت کنه.... یکی دوتا مسابقه میده و گیریم مقامی هم بیاره.... ولی بعداز یک مدت افت میکنه و ممکنه اصلا این ورزش رو رها کنه... چون کارای مهم تری داره.... ولی من این جوری وارد این رشته نمی شم... من در درجه اول می دونم دارم چی کار میکنم.... با اطلاعات کافی وارد میشم... الان برنامه ی تمام مسابقات رو دارم.... جاده... پیست... کوهستان.... خیلی از تیم ها و سطحشون و حتی رکابزنانشون رو میشناسم... با مسئولین آشنایی دارم و نه تنها اسم و سمت که از نزدیک دیدمشون... با ملی پوشای این رشته صحبت کردم... می دونم که این رشته خرج داره... و ارزون نیست... می دونم چی می خوام... هدفت فقط دوچرخه سواری به عنوان یک ورزش نیست... نه تنها می خوام به صورت حرفه ای کار کنم.... بلکه قصدم فعالیت قهرمانیه... یعنی یک درجه بالا تر از حرفه ای.... حتی تا ماهی 50 هزار تومن هم حاضرم برای بخش تغذیه هزینه کنم... بیست سالمه که باشه... دوچرخه سوارایی که در تور های بزرگ جهانی مثل تور دوفرانس شرکت میکنن بعضی هاشون بیش از سی سال سن دارن... تازه شم.... اگه به این نتیجه رسیدم که بازی کردن با رکورد های ایران و جهان همه اش خواب و خیال بوده خیلی هم ضرر نمی کنم... چه مالی چه زمانی.... پس باز در این مکان و زمان اعلام میکنم بعد از اتمام امتحانای دانشگاه در سوم تیر ماه به صورت حرفه ای و سطح قهرمانی وارد ورزش دوچرخه سواری میشم.... به هر قیمتی
ولی یک چیز برام خیلی جالبه... بیشتر دوچرخه سوارایی که باهاشون حرف زدم و میشد گفت از لحاظ منطق و حساب کتاب سرشونب ه تنشون می ارزیده خیلی به درس و تحصیلات اهمیت میدن... اون حسین (پسر دایی مادرم) که نزدیک بود به خاطر اینکه نمی تونه بره دانشگاه گریه کنه.... چون چند ماه دیر اقدام کرده بود و حالا باید یک سال صبر میکرد.... چه از این آقای رجبی که بهم میگفت اولویتت رو بذار برای درس... اگه به اون لطمه میخوره وارد این رشته نشو... من که وارد میشم... شکی توش نیست والی سعی میکنم درس رو هم در کنارش داشته باشم تا اگه روزی به جایگاه فعلی اونا رسیدم حسرت نخورم... انشالله.... همیشه یادم میره بگم انشالله ... این فراموشی عذابم میده
بخش دوم (کاش...)
برای شادی تمام اموات علل خصوص پدربزرگا صلوات بفرست.... آقا جون روحت شاد
بخش سوم (دانشگاه)
امروز یک نامه برامون اومد.... من یک سری اطلاعاتش رو اصلاح کردم و براتون می ذارمش توی عکسا.... نامه ی مشروطی یه... دانشگاه نامه فرستاده تا اعلام کنه که فرزند شما ترم اول مشروط شده... نمی دونستین بدونین....
کمتر از یک ماه مونده... دارم سعی میکنم خودمو مجبور کنم درس بخونم... ولی نمیشه... باید یک کاری کنم بشه... راه حلی چیزی ندارین؟... اصلا نمی تونم برم سراغ کتاب.... اصلا
در پایاین از اینکه حرفام رو خوندین و به درد دلام گوش دادین ازتون ممنونم... البته از اونایی که همه شو خوندنآ... دعا کنین که هرچه زود تر زمینه ی حضور من در عرصه ی مسابقات فراهم بشه... برای ورد به تیم ملی خیلی برنامه ها دارم.... حتی می خوام در تمام تمراناتم به پاهام وزنه ببندم و حتی کوله پشتی بندازم پشتم تا حسابی خسته بشم... می خوام بدنم رو مجبور کنم قوی بشه.... رقبای من خیلی زود تر از من شروع کردن.... باید ازشون جلو بزنم.... و انشالله می زنم...
برای دیدن عکسا روی لینکشون کلیلک کنین و برای دیدن همشون با هم برین ادامه ی مطلب.... البته هر کدوم از عکسای لاله ها ارزش اینو داره که زمینه ی صفحه نمایش شما باشه... اگه دروغ گفتم فحشم بدین...
مرحله ی دوم تور ریاست جمهوری... از تهران تا قزوین... ۱۲۶ کیلیومتر
http://i42.tinypic.com/11bkub4.jpg
http://i43.tinypic.com/2ptw57r.jpg
http://i42.tinypic.com/2lkqybr.jpg
مراسم اختتامیه که من قاچاقی توش حضور داشتم
http://i42.tinypic.com/30lcqx0.jpg
http://i41.tinypic.com/2lxuza8.jpg
طالقان و لاله هایش که زیباییشون برای من کشنده بود
http://i42.tinypic.com/imtnab.jpg
http://i40.tinypic.com/9r4yle.jpg
http://i39.tinypic.com/10dh84x.jpg
http://i42.tinypic.com/2ugjgah.jpg
http://i44.tinypic.com/sp943l.jpg
http://i42.tinypic.com/16rot5.jpg
http://i44.tinypic.com/8wwigm.jpg
http://i39.tinypic.com/2w3v0py.jpg
http://i41.tinypic.com/x0o18g.jpg
http://i40.tinypic.com/2s6sld4.jpg
http://i40.tinypic.com/20tfk87.jpg
http://i40.tinypic.com/aw40mq.jpg
http://i43.tinypic.com/nup2t.jpg
نامه ی مشروطی
http://i40.tinypic.com/1rt0n4.jpg
بدرود تا درودی دیگر به رنگ نشاط
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا كيائي در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت
1:9 |