تبليغاتX
varcoly1
سلام

خیلی دلم میخواست چیزی بنویسم... از دوچرخه سواری و اولین مسابقه م توی کرج و ۱۵م شدن... از زمین خوردانم... از اضافه کردن گرده ی گل به لیست تغذیه ام... ولی حیف وقت نیست

میخواستم از دانشگاه و ترم جدید و ۱۵ واحد برداشتن با وجود مشروطی هم بگم ولی نمیشه... وقت نیست

به دعا خیلی نیاز دارم... دعام کنین... نه برای اینکه آدم خوبی هستم یا لایقتش رو دارم... نه... بهش نیاز دارم... من کوچیکم... شمایی که بزرگی یادم کن

شاد باشین

بدرود

+ نوشته شده توسط رضا كيائي در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 21:44 |

با یاد آنکه آرامش بخش دل هاست

سلام

امیدوارم حال همگی خوب باشه... ممنون که بهم سر میزنین... سرم شلوغه برای همین کمتر مینویسم... ولی اینبار کلی حرف دارم.... هر بخشی رو که دلتون خواست بخونین... توقع ندارم همه رو بخونین چون واقعا حوصله و علاقه میخواد

بخش اول (برونو بوهیگاس)

خوب... ما رسما یک دوچرخه سوار هستیم دیگه، نه؟... کلی کار کردم... خیلی خفن و سخت دنبالشم... یک هفته مونده بود به ماه رمضون که به مربیم گفتم تا مهر دیگه نمیآم... اون روز قصد داشتم برم طالقان... با دوچرخه... به مربیم گفتم... گفت مراقب باش... یکی دیگه ای اعضای تیم هم کنارمون بود... وقتی گفتم میرم و بعد از ماه رمضون بر میگردم با خنده ای گفت برو اصلا دوچرخه تو بفروش... به خودم قول دادم که یک روز سلامش کنم.... سلام کردن بلدین؟... اون روز اومدم خونه... ساعت نزدیک 9 بود... خیلی ساده یکم وسیله برداشتم و ساعت 9:40 راه افتادم... به کسی هم چیزی نگفتم.... ساعت یک و نیم بابام زنگ زد که کجایی؟... چرا دیر کردی؟... بیا دیگه میخواییم نهار بخوریم... گفتم کار دارم... نهار نمیآم.... اون موقع در 100 کیلومتری خونه بودم... رفتم و رفتم تا ساعت 4:10 دقیقه رسیدم خونه ی پدر بزرگم... غروبش خواهرم زنگ زد به گوشیم و خاله ام جواب داد... لو رفتم... قرار هم نبود که نفهمن ولی خوب... کلی خوشحال بودم... از همه چیز رها بودم... فقط میخواستم همه چیز آروم باشه... نه درس نه کلاس... هیچ چیزی برام مهم نبود... شب مادرم زنگ زد... کلی ناراحت بود... خیلی... بهم گفت چرا هیچی نگفتی... مگه اینهمه که میرن بیرون و دیگه بر نمیگردن چه جوریه؟... هیچی نگفتم تا حرفای مادرم تموم شد و خدافظی کرد... یک پیامک براش زدم که ببخشید... اگه نگفتم نه این که برام مهم نباشین... شاید چون خسته بودم و فقط میخواستم برم چیزی نگفتم... ببخشید... اینا رو گفتم ولی دیگه خنده به لبم نیومد... دوشنبه رفته بودم که آخر هفته برگردم ولی واقعا دلم آشوب بود... چهار شنبه صبح ساعت 8:30 راه افتادم و اومدم... خیلی حرف برای زدن داشتم و آماده کرده بودم... فقط باید ازم یک سوال میکردن... چرا رفتی؟... 6:10 دقیقه اومدم تهران... مادرم سر کار بود... وقتی اومد بهم گفت چرا نگفتی؟... یعنی ما برات این قدر هم ارزش نداشتیم؟... چی میشد اگه میگفتی؟... هر سوالی کردجز اینکه چرا رفتی... نپرسید تا بگم رفتم که نبودمو حس کنین... رفتم تا به این فکر کنین که داشتن یک بچه ی بدون لیسانس... غیر مهندس.... بهتر از نداشتنش نیست... ولی خوب... کسی چیزی نپرسید...

ماه رمضون دیگه تمرین نمیرم... یعنی نمیرفتم... ولی بعد از چهار روز بدنم درد گرفت... آخرش یک شب بعد از افطار رفتم 10 کیلومتر پا زدم تا پاهام و قدرتم تحلیل نره... فرداش خیلی اوضاع خوب بود... الان سعی میکنم شبی 25 کیلومتر پا بزنم... وقتی 10م ماه رمضون چرخام رو بردم باشگاه تا باد بزنم مربی رو دیدم... آقای مظاهری... با لبخند استقبال کرد و خوشحال شد که شنید شبا پا میزنم.... ولی آقا آرش تا منو دید گفت کجایی؟... گفتم ماه رمضون نمیتونم بیام... گفت مگه روزه میگیری؟... ورزشکار که نباید روزه بگیره... لبخند زدم... برای من حدود ثابتی در زندگی وجود داره... گفتم شبا پا میزنم...گفت نه دیگه فایده نداره... تموم شد... چهار روز دیگه هم هوا سرد میشه و زمستونه... ولی من همچنان لبخند روی لبام بود... شبا یم سرپایی هست که حدود 300 – 400 متر طولشه.... یک زیر گذر... رکورد سرعت لحظه ایم رو دارم میبرم بالا... 73... 79.... 80.... 81..... 81.4.... و یکی دو شب پیش شد 81.9... پرواز میکردم... یک 206 رو گرفتم... کلی حال داد...

از طریق سایت فدراسیون مطلع شدم سرمربی جدید تیم ملی اومد ایران... مذاکرات صورت گرفته و قراردادی بسته شده... مراسم تودیع و معارفه اش هم یکشنبه است... ساعت 18:30 بازار مبل ایران... امروز یکشنبه بود... صبح رفتم باشگاه که مربی رو ببینم... ببینم اگه میره و جا داره منو هم ببره... گفتن نیست... رفته شمال.... از آقای دانشمند مسئول باشگاه در مورد مراسم پرسیدم... آدرس خواستم... گفت بیا این آدرسش... این فکس چند روز پیش برای دفتر اومده... خودش بود... از طرف سایت فدراسیون دعوتشون کرده بودن... آدرس هم تهش بود.... چیو چی... بازار مبل ایران... مجموعه ی شماره یک... سالن کنفرانس... آدرس رو نوشتم و اومدم... توی صف گاز که بودم از روی نقشه آدرس رو پیدا کردم... ساعت 5:30 بود که علی رغم مخالفت های همیشگی بابام و سوال پیچ کردناش ماشین رو ورداشتم و زدم بیرون... بعد از کلی اشتباهی رفتن و گشتن و گشتن... آخرش رسیدم... رفتم توی پارکینگ و به نگهبانی که بهم کارت ورودی میداد گفتم مجموعه ی شماره یک میخوام برم... گفت برا چی؟... گفتم برای مراسم دوچرخه سواری... کارت رو ازم گرفت و گفت بفرماید داخل... به همکارم بگین مهمون حاجی هستین... منم خوشحال راه افتادم.... بعداز پیروی از فلش ها پارک کردم و به آسانسور رسیدم.... دو طبقه رفته بودم زیر زمین... یکی دیگه هم اومد... شیک بود و یک کیف دستش بود... روش یک آرم داشت که فهمیدم یه جا میخوایم بریم... گفتم شما هم مجموعه ی شماره ی یک میرین... مراسم معارفه؟... گفت بله... آسانسور اومد و سوار شدیم... راننده اش گفت کدوم طبقه... گفتم برای مراسم دوچرخه سواری اومدیم... زد طبقه ی یک و بعد از رسیدن یهو دیدم دیوار مقابل در باز شد... نگو دو دره بود... زیاد ذوق نشون ندادم که نگن ندید بدیده.... رفتم داخل سالن و گفتم از باشگاه ترافیک تهران هستنم... گفتن بفرمایید.... نشستم... خلاصه نشستم... خیلی ها بودن... کلی دوچرخه سوار بود... یک سری رو شناختم.... یک سری رو نه... مسئولین هم بودن... برونو بوهیگاس هم بود... سرمربی فرانسوی... گوش کردم و لذت بودم.... نه فقط برای چیزاییکه میشنیدم... کلا برای اینکه میشنیدم... برای اینکه خیلی زیرکانه و بدون دعوت وارد شدم.... حرفاشون تموم شد.... لوحاشونو دادن... حالا افطاری... جاتون خالی چه افطاری ای بود.... حلیمش مشت بود... مشت... بعد شام دادن... جوجه کباب و کوبیده و گوجه و خلاصه جاتون خالی... ما هم حسابی خودمونو نمک گیر کردیم... سر یک میر با محمد پراش نشسته بودم... باباشم بود... طرف ملی پوشه... مثل داداشش... بعد از شام و موقع رفتن رفتم پیش برونو... آقای بوهیگاس... باهام دست داد و منم بهش تبریک گفتم... یکم انگلیسی میتونست حرف بزنه... بد نبود... خلاصه ترکوندم.... حال رو به حول رسوندم... با آقای انصاری رئیس فدراسیون هم دست دادم.... میخواستم بهاش حرف بزنم که نشد... دفعه ی بعدی انشالله

وقتی یک چیزی رو میخوایین براش تلاش میکنین... من دوچرخه سواری رو از ته دل میخوام... اولیت اول... همون طور که میبینین برای رسیدن بهش دارم تا کجا که نمیرم... ریسک میکنم و خوشحالم... باورتون نمیشه دوچرخه سواری چه نظمی به زندگی من داده... باورتون نمیشه... خیلی راحت تر روزه میگیرم... اصلا بهم فشار نمیآد... هدفی دارم که براش تلاش میکنم و از این تلاش لذت میبرم... 12 شب هم مجبورم باشم برم تمرین میرم... با لبخند هم میرم... روزایی که تمرین داشتم همه چیز سر جاش بود.... صبح کی پاشم... چی بخورم... کی از خونه برم...کی بیام... همه چیز درسته... برعکس درس خوندن از دوچرخه سواری وحشتناک لذت میبرم... تلاش هام رو بیشتر خواهم کرد... اگه بتونم یکم خودمو سفت کنم آنچنان جهشی کنم که بهش بگن جهش ژنتیکی... همین آقای برونو بوهیگاس رو که امشب دیدم مربی صدا میکنم... بچه ی خوبیه... ازش خوشم میآد... الان که با خودم حساب میکنم ایشون اولین خارجی ای هستن که من مستقیم باهاش حرف میزدم و باهاش دست دادم... اولیش مربی تیم ملی بود... برو تو نخ بعدی هاش... بعد از ماه رمضون تمریناتم رو شروع میکنم و به زودی به آقا پیمان (همون که گفت دوچرخه تو بفروش) سلام میکنم... دارم براش

بخش دوم (دانشگاه)

راستی من دانشجو بودما.... داشت یادم میرفت.... جواب اعتراض ها که نیومده... یک انتخاب واحدی کردم... 15 واحد... مشروطی ها نمیتونن 14 تا بیشتر وردارن... منم 14 تا ورداشتم+ وصایای امام (ره) که آزاده و حتی شهریه هم نداره... شد 15 تا... اینجوری هر کی پرسید چند واحد داری میگم 15 تا... دیگه طرف فکر نمیکنه ترم قبل مشروط شدم... 480 هزار تومن هم باید بدم.... شده چهار روز... باید کمش کنم وگرنه به تمرناتم نمیرسم...

دیگه عرضی نیست جز طلب دعا... خداوندا متشکرم که کمکم میکنی... هر روز بیش از پیش...

شاید روح اموات خودتون صلوات...

بدرود

+ نوشته شده توسط رضا كيائي در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 23:30 |

به نام آنکه مرا دوست دارد

سلام....

سلامی به زیبایی گل های بهاری و حتی زیبا تر از آنان... گل کاکتوسم

سلامی به عطر لبخند

 

بخش اول (یکی منو بیگیره)

 

آقا جای تمامی شما جالی... اولبته اولا باید بگم دم همه گرم... دعاهاتون قبول شد و من یک دوچرخه خریدم... یک دوچرخه ی حرفه ای... تقریبا 20م تیر بود که مربیم.. آقای مظاهری.. گفت که یک دوچرخه ی خوب برام پیدا کرده... فرداش رفتم دیدم و پسندیدم... البته 22م رفتم آخرین امتحانم رو هم دادم و دیگه خلاص... خلاصه.... ایشون یک دوچرخه ی دست دومم برام پیدا کرد که حرف نداره... 520.000 تومن... لباس (80هزار) و کفش (60هزار) و کلاه (65هزار) هم بهم داد... جوراب و یک جفت لاستیک و یکم خورده زیر دیگه.... کلا با 8 تومن تخفیف شد 900.000 تومن.... خداییش خوب شد.... 30 تومن هم که جدا بابت باشگاه... آره... شروع کردم و بعد از دو روز تمرین در خود پسیت پارک چیتگر با گروه همراه شدم.... باشگاه ترافیک تهران تیم بانوان هم داره.... و این سه بانوی گرامی هم با ما تمرین میکنن... خوب یکم سخته برام ولی سعی کردم حساس نباشم و کمتر پشت سر یا کنارشون پا بزنم... البته خانوم زیبا مهینی اولین نفری بود که یک سری نکات رو بهم گفت.... کلا این سه نفر با اینکه خیلی چیزی نگفتن ولی همون حرفا خیلی کمکم کرد... ازشون ممنون... البته چند هفته بعد فهمیدم که خانوم مهینی ملی پوشه... بچه هام گفتن که چند وقت پیش از ژاپن برگشته... یکم سایت فدراسیون رو شخم شدم دیدم بعله... خانوم شریفی هم توی مرحله ی قبلی مسابقات کشوری سه تا طلا آورده و با مقایسه ی نتایج روشن شد کسی توی کل کشور در رشته ی 3 کلیومتر روی دست ایشون نیست... خانوم فاضلی هم فاصله ی چندانی باهاشون نداره.... کلای ذوق کردم که حداقل دخترای باشگاه ملی پوش و قهرمان کشور هستن... البته فهمیدم که خیلی از بچه های تیم های بزرگ و حتی تیم ملی هم اول از همین باشگاه شروع کرده بودند.... آقای مظاهری حتی چند تا از ملی پوشا رو از نزدیک میشناخت و باهاشون در تماس بود.. براشون دوچرخه میفرستاد و از این چیزا... بعد از یکی دو هفته بهم گفت من در تو نکاتی رو میبینم که در افرادی مشاهده میشه که دارن 2 ساله پا میزنن... هوشت خیلی خوبه... هر چی بهت میگم میگیری... کمتر هم شده چیزی رو بهم دو بار بگه.... البته سعی کردم که از تشویق ها خیلی خوشحال نشم و از توبیخ ها خیلی ناراحت... با این که یکی از افراد تازه کار هستم و شاید از همه ضعیف تر باشم ولی هیچ کدوم از این افراد برای من رقیب نیستن... از دید من نه... نمیخوام مغرور باشم... منظورم اینه که هدفم خیلی بزرگ تره از این چیزاست...

ضربان قلبم خیلی خوب نیست... ولی میتونه خیلی خیلی خوب بشه... یک جورایی خوبه... یک جورایی نه... ضربان من کلا پایین تر از بقیه است... طرف چند ماهه پا میزنه بازم صبح که بیدار میشه ضربانش 52تاست... یا 60 تا.... یا همین حدودا... هر چی کمتر بهتر... من حدود 45 تا 47 هستم... بهش میگن ضربان استراحت... مشکل اینجاست که با اینکه کفش پایینه... ولی سقفش هم پایینه... مثلا کنار دستی من داره با 175 تا پا میزنه... من 145 تا.... 150 تا... تا اینجا خوبه.... ولی سقف من 180 تاست.. بیشتر از 186 تا نشده.... ولی اونا تا 205 حتی میشه... من اگه بتونم ضربانم رو ببرم بالا... طوری که بدون بالا اومدن کف... سقفش زیاد بشه.. اون وقت دیگه تمومه.... یعنی نابود میکنم... از خیلی ها تشویق شدنیدم... مربی تا هم تیمی... رهگذر... سرباز.... راننده... ولی... ولی یک چیزایی آدم رو اذیت میکنه... حرفای پدر... حرفای مادر... اطرافیان... نبودن حمایت عاطفی... حمایت مالی... رها شدم به اختیار خودم.... پدرم که فقط منتظره بهش بگم دیگه نمیرم... تموم شد... چون چیزی از جیبش نداده براش مهم نیست... ولی غرش رو میزنه... مادرم فقط یک بار پرسید اون جا که میری چیکار میکنی... اوضاعت چه جوره... که من جواب ندادم... چون واقعا اون موقع دلم به درد اومده بود... حدودا بابام ماهی 10 تا 20.000 هزار تومن سر برج بعد از حقوق گرفتن بهم میداد... مادرم هم همین طور... ولی از وقتی حرفای خریدن دوچرخه جدی شد... تقریبا بعد از گرفتن وامم... این پولا هم قطع شد.... یک بار کسی ازم نپرسید داری میری بیرون پول همراته؟... دروغ نگم مادرم یک بار گفت... تازه اونم وقتی بود که خودش پول میخواست ولی بابام نذاشته بود... عصبی بود همین جوری از منم یک چیزی پرسید... یک بار مسر نبودن که بفهمن من در چه سطحی هستم... دو سه روز پیش یک پسر 12 ساله با باباش اومده بود باشگاه... خود پسره دوچرخه سوار میشد.. ولی پدرش اومده بود با مربی و سرپرست صحبت کنه برای آینده... لبخندی تلخ روی لبام بود و به خودم دلداری میدادم... خانوم مهینی وقتی توی رشته ی استقامت قهرمانی کشور اول شد باباش دم خط پایان بود... با ماشین باباش برگشت خونه... پدر و مادر هر دو با هم... بازم لبخند تلخ... یا یک دفعه ی دیگه یکی از بچه ها داشت برای مربی میگفت دیروز بابام رفت 5 کیلو موز خرید... اون وقت بابای من با لحنی صبح ازم پرسید "این جز دستور غذایی ته؟" این رو میشه این جوری معنی کرد.... این مسخره بازی شیرموز خوردن هر روزت..... خیلی بعضی جا ها بهم فشار اومد... خیلی... داشتم میمردم... حرفاشون آدمو خورد میکنه... ولی تصمیم گرفتم نشنوم... بذار بگن تا خسته بشن...

میخوام رکورد ملی سرعت رو بشکنم... فقط نمی دونم چندتاست.... باید حدود صد باشه... یکم بیشتر... تا دیورز رکوردم 67.4 کیلومتر بر ساعت بود... ولی امروز طلبید و شد.... 75.6... داشتم پرواز میکردم.... خودم باورم نمیشد.... دفعه ی بعدی انشالله میرم حدود 80.... امروز رفتم تا کرج خونه ی داییم... دایی کوچیکه.... رفتن دوختر دایی یه دو سالمو ببینم... خیلی باحال شده.... میگفت... لباس پوشیدی؟... چرا اینجوریه؟... خیلی باحال بود... صبر کردم تا داییم هم اومد... اول از درسام پرسید... بعد من یکم راجع به دوچرخه سواریم گفتم... البته چیزی از سطح و موقعیتم نگفتم... چون نمیخوام دوباره خرد بشم... یکم که سهله... کلی دوباره در مورد آینده ی تحصیلات برام صحبت کرد و. گفت باید بخونی برای فوق... به نظر من اگه میخوای فقط لیسانس بگیری اصلا نخونی بهتره... منم سرد گوش دادم... بهش نگفتم این ترمم مشروط شدم... معدلم شده 10و خورده ای.... نگفتم از 13 واحد چهار تاشو قبول شدم.... از نمره ی 5 استادم شکایت نکردم... از نمره ی 10 استاتیک و ذوقم چیزی نگفتم... از نمره ی 20 در درس تنظیم چیزی نگفتم... بهم گفتن گه بخاطر دوچرخه از درست کم بذاری... اولیوتت باید درس باشه... ورزش هم در کنارش خوبه... میدونین... هیچ کس نمیخواد منو یک ورزش کار ببینه.... هیچ کسی جز چند نفر از دوستان که اینجان... کاش... کاش کاش نبود... نه؟...

من هیچ وقت به دوچرخه سواریم به چشم ورزش یا تفریح نگاه نکردم... این شغله منه... حرفه ی منه... ورزش حرفه ای در سطح قهرمانی... خیلی کرارا دارم که بکنم... فقط زمان میخوام... اگه ترم بعدی رو هم مشروط بشم از دانشگاه اخراج میشم... اگه اخراج نشدم میخوام ترم بعدیش رو مرخصی بگیرم... میخوام بسازم... بدن رو باید ساخت... تمرینات بالای 200 کیلومتری در روز... سرعت متوسط های بالای 40 کیلومتر در ساعت... بابا به خدا من میخوام یک دوچرخه سوار حرفه ای باشم... حس میکنم با یک جلیقه ی نجات که همون وامم باشه وسط یک دریا رها شدم... ساحل هم یکم دوره.. به سختی دیده میشه.... به این نتیجه رسیدم که پدرم هیچ کمک مالی ای بهم نخواهد کرد... مادرم تمام لبخند ها و تشویق های احتمالیش تطعم تلخ نارضایتی خواهد داد... و این سخته....

 

بخش دوم (خیلی زود گذشت)

 

برای شادی روح آقاجونم یک فاتحه میخونم... خوشحال میشم شما هم این کار رو بکنین.... یک سال گذشت... خیلی زود.... عین یکی دو هفته....

 

بازم به دعاتون نیاز دارم... دعا کنین مغرور نشم... فکر نکنم کسی شدم... حالا حالا ها کار دارم... ماه رمضان هم نمیرم تمرین.... اگه شد شبا اگه نشد که هیچ.... نباید اون قدری زمینی شد که پشت ابرا رو از یاد برد... خیلی خدا دستمو گرفته... خیلی کمکم کرده.... خیلی بیشتر از پیش دوسش دارم... خیلی زیاد... زندگیم نظم پیدا کرده... خواب.. خوراک... آرامش... همه چیز خوبه...

برنامه ی گلبرگ رو هر پنجشنبه ساعت 13:30 از شبکه ی 3 سیما ببینین... آقای دهنوی داره به مسائل زوج ها جواب میده... من بخش اول رو ندیدم.... ولی الان چند وقته همه ی برنامه هاش رو دنبال میکنم... شاید بخندین... ولی تصمیم دارم عاقد مراسم عروسی من ایشون باشه.... آقای حسین دهنوی... چند وقت پیش تلویزیون فیلم از نسل آفتاب رو گذاشته بود... من کلاس داشتم و همشو ندیدم... بعد از گشتن تهران خلاصه از کرج خریدمش... پسری که پدرش بعد از ازدواج از خونده میندازتش بیرون میره و کارگری میکنه.... بی سواد بود از همسرش خوندن نوشتن یاد میگیره... عموی همسرش بهش کمک میکنه و یک اتبوس میخره... همین جوری میره و میره... میشه کسی در حد پدرش که همه میشناختن.... فقط یک چیز توی زندگی داشت.... همسری که عاشقانه دوسش داشت.... من از خدا همچین همسری میخوام... عاشق.... عاقل... صفت زیاده بشمرم حوصله تون سر میره... خدایا کمکم کن..... این مورد رو کاملا به خودت واگذار میکنم...

شعری که اخیرن و زمانی که خیلی بهم فشار روحی اومده بود گفتم:

 گریه نمیکنم نه اینکه مُردم
نه اینکه از نبودن تو شادم
نه اینکه زیر بار این همه مصیبت
بی خیال فکر تو و چشاتم
گریه هامو کسی هنوز ندیده...
اشکای من هنوز زیر حجابن
دوست ندارم ناراحت من باشی
برای این هیچی بهت نمیگم
دلم خیلی گرفته امروز
کاشکی بودی تا که تو رو ببینم
کاشکی همه غم ها و غصه هامُ
با دیدن تو از یادم میبردم
خانومی من عاشق خنده هاتم
عاشق اون نگاه پر اداتم
عاشق اون حرفای عاشقونه
من به خدا عاشق اون چشاتم
من اگه خسته تو دلت نترسه
خستگی هامم دیگه نا امیدن
تموم میشه میبینمت دوباره
دیدن تو تنها امید راهه
برو برو دست خدا به همرات
وقت خیال امروزم تمومه

عشق زیباست... عاشق بشین... عاشق کسی که از همه زیبا تر باشه... از همه مهربون تر باشه... از همه بیشتر به شما نزدیک باشه.... از همه قوی تر باشه.... و اگه بخواد در راهی موفق بشین دیگه نمیشه نشین.... هیچ قدرتی جلوش نتونه وایسه... عاشق بشین... باشه؟

بدرود

+ نوشته شده توسط رضا كيائي در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 23:57 |

با نام یار و آرزوی دیدار نگار

با آتش قبل از وصال... سلام

سلامی به زیبایی آرزو... به زیبایی خواسته های بزرگ... سلامی با امید و خستگی... آره خسته شدم... درس بخون... این جمله برام شده تیغه ی شمشیر... با هر بار شنیدن جمله ی درس بخون دیوونه میشم... حساس شدم... میخوام بزنم زیر همه چیز... تا حالا یه تا از امتحانام رو دادم... فقط و فقط از یکیش مطمئنم... می دونم بالای 17 میشم... ولی اون دوتا ی دیگه رو امکان نداره نمره ام به 11 یا حتی 10 برسه... یادتونه درسام چی بود؟... امتحان اولم فیزیک2 بود... باور کنین خیلی بد دادم... خیلی.... 10 هم نمیشم... چرا نخوندم؟.... چون نشد... دومیش تنظیم خانواده بود... کتاب رو خورده بودم... حرفای استاد رو مثل ضبط صوت توی مغزم داشتم... دو دور جزوه و یک دور مطالب کتاب... سوالات تستی بود... 36 تا فقط به دوتاش شک دارم... یکی 50 درصد یکی زیر 20%.... میدونین چرا؟... چون علاقه داشتم.... چون برام جذاب بود.. چون جدید بود...چون کاربردی بود... چون خودم دارم وبلاگ دیگه ای با عنوان "دوست دختر دوست پسر" مینویسم... چون یک جورایی داشتم دوره میدیدم... درس بعدی که بعدازظهر همون روزی که تنظیم داشتم امتحانش بود بلورشناسی بود... کریستالوگرافی... استاد خوبی نبود آقای حسینیون... سعی کردم 10 نمره بنویسم ولی نشد.... اولین نفر بلند شدم... 96 درصد می افتم... بجز کنکور فردا دو تا امتحان دیگه ام دارم... استاتیک و ریاضی2... اصلا حالم خوش نیست... اصلا... مادرم میگه درس بخون امتحان داری... این جمله منو میکشه... باورتون نمیشه... شدم مثل داییم... دایی کوچیکم تازه که نه... قبل از عید ماشین خرید.... پراید 141.... رانندگیش تعریفی نداره... تصلت نداره.... تند میره... بار اولی که من باهاش توی اتوبان بودم یعنی دومین باری که خودش رانندگی میکرد داشتیم 130 تا میرفتیم... به خاطر دوربین های کنترل سرعت بود که آروم میرفت وگرنه صد و شست هفتاد رو شاخش بود.... زن داییم خیلی میرتسه... همه اش به داییم میگه آروم بره... داییم هم در بسیاری از موارد موقع شروع حرکت مشکل داره و خاموش میکنه... به جدول نزدیک میشه... به گارد سمت چپ خط سبقت نزدیک میشه.... این آروم برو گفتنا و نکن نکن ها باعث شده داییم حساس بشه... اون دفعه پدر بزرگم گفت همین یک بسته نون کافیه اون یکیش رو باز نکن... داییم هم چون جلوی همکاراش بود نمی خواست کم بذاره... خداییش همون یک بسته نون هم اضافی بود... چون کلی نون توی سفره بود... ولی داییم در حالی که می گفت: چشم... چشم... کار خودشو میکرد... خیلی حساس شده... منم الان بد تر از اونم... فقط بروز نمیدم... میتونستم با هر بار شنیدن جمله ی درس بخون یک برگ از جزوه ام رو آتیش میزدم... درس هام رو حذف میکردم... ولی نمیشه... زبان هم که این ترم قبول نشدم... از درس خوندن خسته شدم.... میخوام رها بشم.... رها از هر چی نوشته است... رها از هر چی کتابه.... دیگه برام مهم نیست این ترم هم مشروط بشم... چون 90 درصد میشم... میخوام دوچرخه بخرم و جوونی کنم... اون دفعه با دوچرخه ام رفتم تا کرج خونه ی همین داییم... نزدیکه 40 کیلومتر... یک ساعت و 45 دقیقه.... دانشگاه هم که میرم حدودا همین میشه... یک ساعت و نیم...  البته با ماشین و اتبوس.... وقتی دوچرخه ام رو بخرم این زمان رو قطعا میکشنم... توی ذهنم زندگیم رو روی این موضوع بستم... باید بهترین دوچرخه سوار بشم.... به هر قیمتی... با هر سختی ای که شده... شده از دانشگاه اخراج بشم... شده میلیون میلیون خرج کنم.... تمام فکر و ذهنم دوچرخه است.... هر قدمی که بر می دارم یادشم... هر دوچرخه سواری که میبینم حواسم پرت میشه... مهم نیست کجام... دارم با دوستم حرف میزنم یا پشت فرمونم... اشتیاقم شعله ور میشه... هر پله ای که بالا میرم با این ذهنیت قدم بر میدارم که دارم تمرین میکنم.... تمرینات بدن سازی.... من یک چیزی میگم شما در اصل چیزی نمیشنوین.... چیزی تو مایه های جنون.... باید شروع کنم وگرنه آن چنان عقده ای توی زندگیم میشه که ممکنه روی همه چیزم تاثیر بذاره... اخبار فدراسیون دوچرخه سواری رو روز به روز چک میکنم... بیشتر ملی پوشان رو میشناسم... با خیلی ها صحبت کردم... فقط بذارین شروع کنم... هر چقدر که توی درس موفق نبودم میدونم که توی دوچرخه سواری موفقم... ستاره که سهله میخوام خورشید بشم... چیزی نیست که بتونه جلوی منو بگیره... به ویژه که من کلا در بیشتر فعالیت هام دوست دارم از صفر شروع کنم.... مخصوصا فعالیت های جدید.... مخصوصا اقتصادی.... دوست دارم از یک هزار تومنی شروع کنم.... خیلی چیزا دوست دارم.. شاید همین تنوع طلبی و اعتماد به نفس بالا برای شروع از صفر باعث شده نتونم تصمیم بگیرم که میخوام چی کاره بشم... چون کار زیاده.... زیاد تر از موهای سرم...

میخوام سنگین باشم... سنگین شروع کنم... میخوام محکم قدم بذارم... میخوام از اول قوی باشم.... برای همین مشتاقم که از صفر شروع کنم... از انجام هیچ کاری هم ترس ندارم... هم دوست دارم توی مجلس نماینده باشم هم برام کسر شان نیست که یک مدت راننده تاکسی باشم... آزاد آزادم.... آزاد

رفته بودم کوه.... یادتونه پارسال همین موقع ها بود که عکساشو گذاشته بود... این بار هم رفته بودیم... با نفرات کمتر... کیسه خواب هم داشتیم... خیلی خوش گذشت.... رفته بودم بهشت... عکس هایی براتون میذارم که لذتشو ببرین (البته چند وقت دیگه)... شما ها رو نمیگم... روی سخنم با اون هایی که ماشین چند ده میلیونی باباشون رو سوار میشن و خونه شون طبقه ی 5 به بالای برج های بالا شهره.... من رفتم جایی که هیچ کدوم شما ها درک نمیکنین... قارچ کوهی چیدم که فقط عطرش می ارزید به 1000 تا فلافل و پیتزا.... گل هایی دیدم که فقط دیدن عکسش می ارزه به دیدن 100 تا ماشین وارداتی... چوپانایی رو دیدم که آزاد ترین مردم دنیا بودن... مردمی که شاید حتی ندونن رئیس جمهور کیه... آزاد آزاد... لونه ی بلبلی رو توی گون دیدم که قشنگ تر از استخر شخصی شما ها بود... بزغاله ای رو دیدم که خیلی از سگ های کوتوله ی شما قشنگ تر بود.... وسط تابستون رفتم جایی که یخ بود.... برف بود.... یخچال های طبیعی پیدا کردم.... دلتون به چی خوشه.... به پشتوانه ی مالیتون؟... به باباتون؟.... به ماشینتون؟.... به خونه تون؟... خیلی اینا کم ارزشن.... زندگی خیلی راحت تر از اونیه که شما فکر میکنین... خیلی زیبا تره.... جایی رفتم که زندگی به شکل طبیعی برقرار بود... نمیگم جاتون خالی چون هر کسی نمیتونه این زیبایی ها رو درک کنه...

برای شادی اموات صلوات.... اللهم صلی علی محمد و آل محمد

این شعر هم مال یک سال پیشه... ولی گفتم بذارمش...

هیچ میدونستی قاصدک..... میشه بازم کنار جوب..... میشه بازم به روی خاک.... میشه بازم یه جای دور، به دور از این شهر شلوغ بی حساب..... زندگی رو نفس کشید....

میشه پرای طاووسُ... بدون کندن از تنش، نگاهی کرد...

میشه بازم ستاره شد...... مشه گذشت از این جهان، یگانه شد....

میشه از این باغ بزرگ با حساب... گل بچینی اندازه ی دشت نگاهت بی حساب...

میشه بازم کنار بوم... کنار حوض آبی خانوم بزرگ....... میشه همون جا که خدا سبز تره.... بشینیُ زیر لب دعا کنی،

تو عاشقی..... یادم باشه برای اونکه عاشق نگاهشی... یک دسته ی گل بگیرم... یک دسته از گل های مریم بگیرم... هدیه بدم تا که خودت بهش بدی....

میشه یه روز یه جای دور... که خیلی نزدیکه حالا... پروازُ تجربش کنیم.... بال بزنیم رها بشیم.... بریم بالا... همسایه ی ابر سپید تو ملک آشنای آسمون بشیم.... شب که میشه بریم تو باغ آسمون...از همه جا ستاره ها رو بچینیم....

میشه از اون بالا با هم صدا کنیم... صداش کنیم... صدای آشنای یار....... کاشکی میشد پر بزنیم... کاشکی پرنده بودم و پر میزدم...

هیچ میدونستی قاصدک... نوکرتم

+ نوشته شده توسط رضا كيائي در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 22:15 |

سلام...

گرفته بودم.... گفتم بنویسم... تا سبک بشم... برای دل خودم مینوسم...

امروز توی دانشگاه ما تیریبون آزاد بود... با موضوع: "چرا احمدی نژاد؟" سالن دکتر جاسبی... ساعت 4 تا 7 بعد از ظهر.... ساعت 4.05 رفتیم تو... من متاسفانه در دسته ی طرفداران موسوی نشته بودم... البته در کنارشون... نه وسطشون... حدودا سخنران ساعت 4:30 شروع کرد... 5:10 دقیقه من دیگه بلند شدم... شخصا طرفدار احمدی نژادم... سیاسی نیستم ولی از احمدی نژاد حمایت میکنم.... ببخشید... ببخشید... ببخشید ولی دیگه داشت حالم از طرفدارای موسوی بهم میخورد... برای همین بلند شدم... تا همین الانم سرم درد میکنه... اگه قدرت لازم رو داشتم تک تکشون رو ادب میکردم... بعضی ها رو هم حتما روانه ی بیمارستان میکردم.... نه بخاطر اینکه طرفدار موسوی بودن.... برای اینکه فرهنگ گفت و گو رو بلند نبودن... حدودا 50 درصد سالن طرفدار احمدی نژاد بودن و شعار میدادن و دست میزدن... 25 تا 30 درصد هم طرفدار موسوی بودن و شعار میدادن... اینا درصد افراد فعال بود... خود من جز اون 50 درصد نبودم ولی طرفدار احمدی نژاد بودم... کلا 80 درصد سالن بیشتر فعال نبود... 80% شعار میدادن... احمدی نژادی ها شعار میدادن و از احمدی نژاد حمایت میکردن... ولی موسوی ها به احمدی نژاد توهین میکردن... به دولت توهین میکردن.... اینا قبل از شروع سخنرانی بود... در موقع سخنرانی هم همش نظرم رو بهم میریختن... سخنران یک حرفی از خاتمی رو نقل کرد و گفت توی روزنامه چاپ شده... همه شون داد میزدن دروغه.... موقع پخش فیلمی از احمدی نژاد و سفرای استانی همش سوت میزدن و شلوغ میکردن... اگه قدرت لازم رو داشتم تک تکشون رو آدم میکردم.... توهین رو نمیشه حمل کرد... دیدم کاری از دستم بر نمیآد... مجبور شدم بلند شم... زدم بیرون... واقعا که اعصابم خورد شد... همچنان طرفدار احمدی نژادم و به اون رای خواهم داد....

یک چیز دیگه هم هست که می خوام بگم...

زیبایی چقدر براتون معنی داره؟... فرقی بین زیبایی و قشنگی هست یا نه؟... اونایی که دنیال قشنگی و خوشگلی باشن هرگز معنی زیبایی رو درک نمی کنن... ولی اونایی که زیبایی رو درک کردن و از دیدن زیبایی ها لذت میبرن به هر چیز قشنگ و خوشگلی زیبا نمیگن و از دیدنش خوشحال نمیشن...

بدن زن قشنگه... موی زن قشنگه... ولی لزوما زیبا نیست... سالن دکتر جاسبی در دانشکده ی ادبیات دانشگاهه... جایی که ادبیات و هنر حرف اول رو میزنه... ادبیات فارسی و انگلیسی... الهیات... دانشجو های دختر زیادی داره... من توی سالن جایی نشسته بودم که کنار پله های وسط سالن بود و دریف بخش بعد از اون دخترا نشسته بودن... دخترای چادری خیلی زیبا بودن.... چیه چرا چپ چپ نگاه میکنی؟... حرف دلم رو می خوام بزنم... دخترای چادری دانشکده ی ادبیات خیلی خیلی از بد حجابای دانشکده ی فنی و علوم زیبا تر بودن... به کسی زل نزدم ولی خوب کورم نبودم که... خیلی از دیدن چهره های معصومشون آروم شدم... پاکی توی صورتشون موج میزد... پاک و ساده.... برای من سادگی زیباست... خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی زیبا...  هر چی می خوایین بارم کنین ولی من واقعا از دیدن چهره های پاک دخترای دانشکده ی ادبیات شاد شدم... شاید بشه گفت لذت بردم... هر چی دوست دارین لذت رو معنی کنین... برای من معنی بدی نداره.... امیدوار شدم که انشالله دختر مورد علاقه ی خودمو بتونم پیدا کنم... بعضی وقتا با دیدن بعضی دختر شک میکنم... شک میکنم دختر پاکی هنوز مونده باشه.... ولی امروز فهمیدم که نه.... هنوز هستن... پیداش میکنم... به خودش قول میدم پیداش کنم... می خوام معنی زندگی کردن رو به اون بچشونم... و می خوام با آرامش زندگی کردن رو در کنار اون تجربه کنم....

عزیزم... نمی دونم کجایی... برات آرزوی شادی و سلامتی میکنم... یادت باشه ندیده و نشناخته از صمیم دل میگم...... دوست دارم

+ نوشته شده توسط رضا كيائي در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 21:57 |

با نام و یاد خداوند مهربان و بخشنده... سلام

سلامی پر از انرژی مثبت و خالی از انرژی منفی....

سلامی پر از امید و تهی از یاس... یآس نه ها... یاس... همون ناامیدی خودمون

خوبین؟... شادین؟... سلامتین؟... آزادین؟... در حال پروازین؟.... در اوج احساسین؟... سرمست ابرازین؟... هر چی و هر جا که هستین براتون آرزوی سلامتی و شادکامی دارم...

 

بخش اول (دوچرخه)

 

خوب راستشو بخوایین گیر کردم... آقا گیرآ... یک گیر اساسی... در درجه ی اول پولشو نداشتم... اصلا بذارین یک خلاصه ی چند خطی بنویسم... پارسال تابستون و ماه رمضون بود که مسابقات المپیک پکن برگذار شد و منم چون واقعا به دوچرخه سواری علاقه دارم با شنیدن هر خبری از تلویزیون حواسم پرت میشد و سریع خودمو به پای تلویزیون میرسوندم.. با خبر شدم که به هیچ جایی نرسیدم و نفرات تیم ما چند دهم شدند... یعنی یک عدد دو رقمی که فکر کنم بالای چهل بود.... مثلا شصتم... خیلی جو گیر که بودم.... جو گیر تر شدم... توی مسیر هر موقع که دوچرخه سوار حرفه ای میدیدم باهاش رقابت میکردم و در بیشتر مواقع کم نمی آوردم... در درجه اول به خاطر سربازی گفتم وارد این رشته بشم تا با یک مقام بین المللی سربازی رو بپیچونم... بعد از یکی دو هفته به این نتیجه رسیدم که قهرمان شدن خیلی بیشتر از یک سربازی خالی ارزش داره... میشه چه ها که نکرد... بعد از یک مدتی به سایت رسمی فدراسیون دوچرخه سواری آشنا شدم... www.cfi.ir  که البته توی پیوندام هست... آشنایی با این سایت باعث شد رکورد های بچه های تیم ملی و زمان های ثبت شده در رقابت ها رو داشته باشم... با محاسبه ی سرعت متوسط کلی به خودم امیدوار شدم چون حس میکردم منی که با دوچرخه ی کوهستان سرعت بالایی دارم با کورسی حتما رکورد های ملی پوشان رو هم میزنم... کاری نداره که... مثل آب خوردن... با یکی دوتا از دوچرخه سوارا صحبت کردم و دیدم باید حدود یک میلیون داشته باشم... عضو باشگاه پارک چیتگر شدم و شروع کردم به فکر و خیال پردازی... بعد از شروع به شغل شریف مسافرکشی تصمیم گرفتم پول هام رو جمع کنم و در صندوق قرض الحسنه ی بابام اینا عضو شدم... موجودیم رو با گرفتن قول وام در اردیبهشت ماه قبل از سال به 500.000 تومن رسوندم... با استفاده از اطلاعات و اطلاعیه های سایت فدراسیون در یک همایش همگانی که توی منطقه ی 22 تهران برگذار شد شرکت کردم و از نزدیک با یکی دوتا از ملی پوشا پا زدم... حیف امکان رقابت نبود تا خودی نشون بدم... خیلی ها رو دیدم و کلی کیف کردم... البته جایزه برنده نشدم... اردیبهشت شد و من علی رغم مخالفت باطنی بابام وام رو گرفتم.... قبلش هم با یکی از فامیل هامون که به صورت حرفه ای دوچرخه سواری میکرد صحبت کردم تا دوچرخه شو به من بده... روزی که قرار بود برم دوچرخه شو ببینم از اداره ی تربیت بدنی دانشگاه بهم زنگ شدن و گفتن توی گرگان مسابقاتی قرار برگذار بشه میآی؟... گفتم امروز میرم دوچرخه ببینم اگه جور شه آره... رفتم دوچرخه ی حسین رو دیدم... عجب چیزی بود... یک دور توی کوچه شون باهاش زدم... لامصب پرواز می کرد.... شیرین اگه جا داشتم توی همون دفعه ی اول 60 تا 70 کیلومتر در ساعت رو باهاش پر میکردم... حیف جاش نبود... گفت دوچرخه رو با وسیله هاش یک میلیون و سیصد و پنجاه بهم میده... نمی خواستم تمام یک و نیم میلیون وامم رو بدم فقط دوچرخه بخرم... بهشم گفته بودم بودجه ام همش یک میلیونه که اون گفت بقیه شو بعدا بده... خونه که مطرح کردم بشدت باهام برخورد شد... بابام گفت یک میلیون نیم خریده؟!!!!!!!!!!!! خیلی ازش بخرن 150 هزار تومن... نه فکر نمی کنم... 150 بتونه بفروشه خیلی فروخته... گمان نمی کنم.... .... مادرمم نگفت نه ولی طوری موافقت کرد که انگار مخالفه... خودّانی گفتناش و من نمی گم نخر ولی ببین واقعا این قدر میارزه هاش بهم میگفت که مخالفه.... از طرفی رفتم دانشگاه و مدارکم رو دادم... شبش به این نتیجه رسیدم که همه چیز خیلی داره سریع اتفاق می افته... بهتره صبر کنم... مسابقات همیشه هست... مدارکم رو پس گرفتم.... بیچاره ها توی همون یک روز بیلیط قطارمم گرفته بودن.... خلاصه نشد که بشه... هنوزم که هنوزه به حسین جواب ندادم... رفتم پارک چیتگر و گفتم می خوام حرفه ای کار کنم... گفتم یک دوچرخه هست که میگه 1.200 گفتن باید دید و لی حدودا قیمتش همینه... چند روز بعد دوباره رفتنم و با یک مربی درست و حسابی تر صحبت کردم... یک سری دوچرخه نشونم داد و کلی راهنماییم کرد... گفت بهتره همون جور که خودت می خوای با یک دوچرخه ی دست دوم شروع کنی... من برات میگردم... این شماره ی من بهم زنگ بزن... یکی دو مورد بهم گفت که قبول نکردم... یک دوچرخه ی دست سازم داشت که آمریکایی بود... تنه اش با بقیه کورسی ها فرق میکرد... اونو هم قبول نکردم... قبل از اون روز با دایی وسطیم که اومده بود خونه مون صحبت کردم وگفتم حسین میگه این قدر... یگ جوری گوش میکرد که میدونستم چی می خواد بگه... بعدش هم با احساساتی که 40 درصدش تاسف.. 30% ناامیدی... و بقیه اش هم احساسات مخالف بود بهم گفت آخه تو هدفت چیه... برای اولین بار حرف دلم رو زدم و گفت تیم ملی.... گفت تیم ملی خوبه.. ورزش خوبه... ولی باید ببینی ارزشش رو داره... به نظر من بشین انرژی و وقتت رو بذار برای فوق لیسانست... این کارو بکنی خیلی بهتره... چرا می خوای راهی که حسین رفته تو دوباره بری... حسین 10 ساله دوچرخه سواره... ولی آخرش به این نتیجه رسیده فایده نداره... اما اگه خیلی جدی هستی دیگه چرا درس می خونی... برو سربازی بیا شروع کن.... چرا میری دانشگاه؟...  .... حرفای دایی کلی اذیتم کرد... فرداش که از پیش آقای مظاهری برگشتم... (همونی که بهم گفت برام دوچرخه پیدا میکنه) پول رو دادم به مادرم تا بذاره بانک.. تا بعد از یک هفته ازش بگیرم... بابام که فقط آمار سود بانکا رو میگفت و اصرار داشت برم پول رو بذارم بانک... همون رو که پول رو دادم به مادرم... دایی کوچیکم زنگ زد... قبلا قرار شده بود یک قیمت از همکاراش که دوچرخه سوار بودن برام بگیره... البته اینو به مادرم گفته بود... بهم زنگ زد و بعد از حدود 10 دقیقه تا یک ربع حرف زدن و نصیحت کردن ازم خواست این بحث رو ببندم بذارم کنار تا بعد از تموم شدن درس و کار پیدا کردن... از موقعیت بسیار مساعد من برای تحصیل و مشکلات جامعه گفت... یک جورایی منصرفم کرد... بعدش نشستم با خودم فکر کردم.... دیدم دوچرخه خریدن در این زمان چیزی جز فحش داد به بقیه و اعلام جنگ نیست... از طرف تمتم نزدیکان ترد میشم... رابطه ها از حالت دوستانه خارج میشه.... از طرفی پول رو هم داده بودم به مادرم... ومیدونم که پس گرفتنش با آهی از طرف مادرم همراه بود که امکان نداشت موفق بشم... پس جوونه ی رویا های من خیلی ساده زیر بار اندوه دفن شد... مجبورم بودم ازش بگذرم... تور بین المللی ریاست جمهوری 21 اردیبهشت شروع شد... اخبار روز اول رو از تلویزیون شنیدم... مثل این بود که روی خاکستر بنزین بریزی... فرداش که میشد 22م خونه بودم.... صبح بعد از یک سری مسافر بری... اومدم خونه و بعد از صبحانه خوردن با دوچرخه خودمو رسوندم به دم در غربی ورزشگاه آزادی... ملی بودن... دوچرخه سوارا آماده بودن تا 5 دقیقه دیگه مرحله ی دوم رو شروع کنن.... از تهران به قزوین.. حدودا 120 کیلومتر... دیدمشون.. دیدنشون هیجان زدم میکرد... آقای خالقی دبیر فدراسیون رو از چند متری میدیم... دوچرخه سوار های خارجی هم بودن... تیم دانشگاه آزاد هم بود... شروع کردن و رفتن.... رفتنو منو تنها گذاشتن....اگه دوچرخه ی حرفهای داشتم بدون شک تا خود قزوین باهاشون میرفتم.... کل خیابون رو براشون بسته بودن... با غم اومدم خونه.... فهمیدم یکی از دوحه اول شده و حسین ناطقی از دانشگاه آزاد دوم... فرداش چهارشنبه بود.... دانشگاه داشتم ساعت 8... بچه ها هم قرار بود از تهران تا کندوان رو پا بزنن... رفتم دانشگاه و استاد نیومد... کلی از دستش اعصابم خورد شد.. دقیقه جمعه ی قبلش خودش برامون جبرای گذاشت ولی نیومد.... این بارم که باز نیومده.... راه افتادمکه بیام تهران... سوار اتبوس شدم.... از اولی هم که سوار شدم تصمیم نداشتم برم تهران.... وسط راه پیاده شدم.... دیدم اون طرف اتوبان هیچ ماشینی رد نمیشه.... فهمیدم دارن میآن... سریع از پل هوایی رد شدم و اون طرف اومدم پایین... هیچ ماسینی نمی اومد.... یک متور سوار که از متورسواران فدراسیون بود کنار پل بود... ازش پرسیدم و گفت حدودا تا 10 دقیقه ی دیگه میرسن... دست و پام می لرزید.... رفتم روی پاگرد اول پل... یک ماشین شخصی با چراغ گردون رد شد... بعد یکی دو تای دیگه... بعدش چند تا موتور سوار... بعد یک ماشین پلیس.... بعد دیدم از دور چند تا دوچرخه سوار دارن میآن... 5 یا 6 نفر... اومدن و رد شدن... قلبم داشت از جا کنده میشد... نمی تونستم رو پاهام وایسم... بعد از عبور اونا و حدودا بعد از 30 ثانیه نزدیکه 80 تا دوچرخه سوار اومدن... داشتم دیووونه میشدم.... می خواستم داد بزنم.... می خواستم باهاشون برم ولی نمیشد... غم عالم نشست تو دلم... اعصابم بهم ریخت... دوباره دیدم چهار تا ماشیت پلیس که اتوبان رو با حرکت در کنار هم بسته بودن رسیدن و با صدای آژیر یکیشون بقیه کنار کشیدن.... آخه بچه ها دیگه از اتوبان خارج شده بودن... برگشتم اون طرف اتوبان و سوار اتبوس شدم.... غم عالم داشت خفه ام میکرد.... با پدرم بحثم شد... با مادرم سرد شدم.... سر کلاس زبان خراب کردم... و یک عالمه چیز دیگه... اعصابم خورد بود... هیچ چیز برام مهم نبود... حتی درس... می خواستم اصلا این ترم رو مشروط شم... بگم تا وارد تیم دانشگاه آزاد نشدم دیگه درس نمی خونم... می خواستم بزنم زیر همه چیز... می خواستم فرداش برم سراغ آقای مظاهری برای خریدن دوچرخه.... می خواستم برم دوچرخه ی حسین رو بخرم.... داغون بودم.... خراب تر از همیشه... باعث نگرانی یکی دوتا از دوستای گلمم شدم که همینجا ازشون عذرخواهی میکنم... شب شد و خوابیدم.... فردا صبح شد.... همه چیز یادم رفت.... خیلی از این خصلت خودم خوشم میآد... مهم نیست دیروز چی شده... امروز هیچی از غم دیروز توی دلم نمی مونه... اون روز هم همین طور... انگار نه انگار... دوباره برگشتم به وضعیتو تصمیم قبلیم.. بعد از اتمام امتحانام می رم سراغ دوچرخه... الان تمام مخالفت ها بخاطر درسه....پس صبر میکنم تا این عامل حذف بشه... دیروز... 25م... مراسم اختتامیه ی تور ریاست جمهوری بود.... دومین تور ریاست جمهوری... مراسم توی هتل المپیک بود... ما صبحش رفتیم طالقان و بعد از گشتو گذار و جمع آوری کنگر و چیدن نعنا و عکاسی برگشتیم... توی مسیر من دم در هتل المپیک نگه داشتم و رفتم پرسیدم که آیا میشه وارد شد یا نه.... فقط سوال کردم مراسم اختتامیه همین جاست که نگبان گفت بله بفرمایین داخل.... برگشتم و مادر متعجب و پدر عصبانیم گفتم شما برین من کار دارم... مراسم هشت شروع میشه... اگه زود تموم شد که زنگ میزنم بابا بیاد دنبالم اگرم دیر شد خودم میآد... دیگه جوابشون رو که مراسم چی هست رو ندادم.... رفتم داخل و وارد ساختمان اصلی شدم... نگهبانی دم در گفت چی کار داری.... گفتم می خوام توی مراسم شرکت کنم... پرسید شما؟...  و منم گفتم یک علاقه مند... البته علاقمند خالی که نه... دوچرخه سوارم... اینم کارتم... کارت عضویت توی باشگاه چیتگر... می خواستم از ملی پوشا چند تا سوال بپرسم... گفتن باشه میتونی بپرسی ولی مراسم ساعت 8 شروع میشه شیفت ما هم عوض میشه به نگهبانای بعدی بگو سوال داری با ما هم صحبت کردی... اومدم بیرو و تا هفت و نیم توی محوطه ی هتل چرخیدم... ماشین های برچسب دار که دوچرخه سوارا رو موقع مسابقه همراهی میکردن یکی یکی اومدن... ساعت 7:30 یواش یواش رفتم دم در... یکم اطراف رو بررسی کردم و مشغول خوندن اعلامیه ها شدم... بعد وارد بخش اول شدم و با عکسای مسابقات که به در ور دیوار بود نگاه کردم... چند نفر دیگه هم داشتن نگاه می کردن... یک تابلو بود که نوشته بود سالن همایش.... یک فلش هم داشت... مثل گوشفند و بدون توجه به اینکه کسی نگاهم میکنه یا نه رفتم به سمت سالن... یک سالن بزرگ ولی خالی... همون ردیف آخر نسشتم... جیکمم در نمی اومد که یک وقت کسی گیر نده و بندازنم بیرون... انقدر نشستم تا ساعت 8:30 ملت اومدن.... سالن پر شد.... کسی هم به من کار نداشت... همه کت و شلواری بودن ولی من یک شلوار معمولی کتون با یک تیشرت ساده با یک جفت کتونی دو هزار تومنی و قیافه ای خسته.... خلاصه.... سرتونو که درد آوردم.. ولی بذارین کمتر درد بیارم... آقای خیابانی مجری بود.... همه ی کله گنده ها هم بودن... از نماینده ی مجلس تا برادر آقای احمدی نژاد.... معاون رسانه ای رئیس جمهور و کلی آدم دیگه... مراسم برگذار شد و به خیلی ها جایزه دادن... نه یکی که چندتا... مهدی سهرابی و دو نفر دیگه هم یک پراید جایزه گرفتن... تازه وسطاش فهمیدم آقای مظاهری که قرار بود برام دوچرخه پیدا کنه مربی یا یکی از مسئولین تیم ترافیک تهرانه.... موقعی که قرار شدن ملت برن شام بخورن رفتم جلوی حسین ناطقی رو گرفتم و بهش تبریک گفتم.... بابا طرف ملی پوشه.... یکم ازش اطلاعات گرفتم... گفت دانشجو نیست.... و باشگاه دانشگاه آزاد یک باشگاه خیلی حرفه ای یه... و هر کسی نمیتونه واردش بشه... البته دو تا رکابزن خارجی هم داره که یکیشون نفد دوم همین تور شد.... آقای میزارف از قزاقستان... سربازیشم گفت چند سال به خاطر یک مقام اولی شامل عفو رهبری شده و معاف... خلاص.... حرف زدن باهاش کلی مفید بود... بعد از مراسم شام از هتل اومدم بیرون و در امتداد خیابون به راه افتادم به امید اینکه در ساعت 11:30 بتونم یک دربست بگیرم... توی سالن به همه ی حضار یک بسته دادن... هدیه ی ریاست فدراسیون بود... یک کیف و جا کلیدی و کمربند چرم به نشان فدراسیون... همین جوری که داشتم راه میرفتم و اون بسته زیر بقلم بود دیدم یک پرایدی چند متر جلوتر نگه داشت... گفت بیا بالا تا یک جایی میرسونمت... یک پسر جوون با یک خانوم جوون... بهم گفت بچه ی کجایی... کدوم تیم... گفتم دوچرخه سوار نیستم... گفت پس اینجا چی کار میکردی؟... گفتم علاقه مندم و می خوام تابستون به صورت حرفه ای با هدف تیم ملی شروع کنم.... ازم پرسید چی کارم که گفتم دانشجو.... گفت فکر نمیکنی باعث افت درسیت بشه؟.... گفتم مسلما اثر خواهد گذاشت ولی بستگی داره.... پرسیدم دوچرخه سواره گفت آره... گفتم از کی شروع کرده... گفت من دیر شروع کردم... 17 سالم بود... گفتم دیر!!!! پس من چی... من که بیست سالمه.... گفت باید زودتر شروع میکردی... البته بستگی داره.... از خانواده ام پرسید.... از اینکه اصلا از قیمتآ خبر دارم یا نه.... بهش گفتم 1.5 میلیون پول دارم و مال خودمه.... تصمیم دارم تابستون شروع کنم و اگه بعد از 6 ماه تا یک سال به این نتیجه رسیدم که به جایی نمیرسم دیگه ادامه ندم... تشویقم کرد و گفت کاری که میخوای بکنی خیلی خوبه... گفت البته خطرات خودشوم داره... زمین خوردن داره... سرخوردگی داره... توی درس شاید اگه چند بار تلاش کنی نتیجه بگیری ولی توی دوچرخه سواری نه.... ممکنه به هدفت نرسی.... خسته بشی.... اینا هم هست... وقتش بود که جدا بشیم... ازش تشکر کردم و اسمش رو پرسیدم.... گفت رجبی هستم.... گفتم کدوم تیم... گفت مازندگاز.... خداحافظی کردم و پیاده شدم....

از اینکه باهاشون بودم احساس خوبی داشتم... بینشون اونقدر احساس آرامش بود که میتونستم حسش کنم.... با توجه به فعالیت های جانبی من در مورد روابط بین دختر و پسر این حرف رو میزنم...

منحرف نشیم.... پیاده شدم و با افکاری مثبت به سمت خونه به راه افتادم.... شاد بودم.... شاد شاد.... و همچنین خیلی آرام...

امروز صبح به حرفای اون فکر کردم... این جوری به خودم جواب دادم...

یک آدم معمولی میره یک دوچرخه میخره و توی یک باشگاه شروع میکنه.... تفریحی.... بعد که عملکردش خوب بود مربی بهش پیشنهاد میده که توی مسابقات هم شرکت کنه.... یکی دوتا مسابقه میده و گیریم مقامی هم بیاره.... ولی بعداز یک مدت افت میکنه و ممکنه اصلا این ورزش رو رها کنه... چون کارای مهم تری داره.... ولی من این جوری وارد این رشته نمی شم... من در درجه اول می دونم دارم چی کار میکنم.... با اطلاعات کافی وارد میشم... الان برنامه ی تمام مسابقات رو دارم.... جاده...  پیست... کوهستان.... خیلی از تیم ها و سطحشون و حتی رکابزنانشون رو میشناسم... با مسئولین آشنایی دارم و نه تنها اسم و سمت که از نزدیک دیدمشون... با ملی پوشای این رشته صحبت کردم... می دونم که این رشته خرج داره... و ارزون نیست... می دونم چی می خوام... هدفت فقط دوچرخه سواری به عنوان یک ورزش نیست... نه تنها می خوام به صورت حرفه ای کار کنم.... بلکه قصدم فعالیت قهرمانیه... یعنی یک درجه بالا تر از حرفه ای.... حتی تا ماهی 50 هزار تومن هم حاضرم برای بخش تغذیه هزینه کنم... بیست سالمه که باشه... دوچرخه سوارایی که در تور های بزرگ جهانی مثل تور دوفرانس شرکت میکنن بعضی هاشون بیش از سی سال سن دارن... تازه شم.... اگه به این نتیجه رسیدم که بازی کردن با رکورد های ایران و جهان همه اش خواب و خیال بوده خیلی هم ضرر نمی کنم... چه مالی چه زمانی.... پس باز در این مکان و زمان اعلام میکنم بعد از اتمام امتحانای دانشگاه در سوم تیر ماه به صورت حرفه ای و سطح قهرمانی وارد ورزش دوچرخه سواری میشم.... به هر قیمتی

ولی یک چیز برام خیلی جالبه... بیشتر دوچرخه سوارایی که باهاشون حرف زدم و میشد گفت از لحاظ منطق و حساب کتاب سرشونب ه تنشون می ارزیده خیلی به درس و تحصیلات اهمیت میدن... اون حسین (پسر دایی مادرم) که نزدیک بود به خاطر اینکه نمی تونه بره دانشگاه گریه کنه.... چون چند ماه دیر اقدام کرده بود و حالا باید یک سال صبر میکرد.... چه از این آقای رجبی که بهم میگفت اولویتت رو بذار برای درس... اگه به اون لطمه میخوره وارد این رشته نشو... من که وارد میشم... شکی توش نیست والی سعی میکنم درس رو هم در کنارش داشته باشم تا اگه روزی به جایگاه فعلی اونا رسیدم حسرت نخورم... انشالله.... همیشه یادم میره بگم انشالله ... این فراموشی عذابم میده

 

بخش دوم (کاش...)

برای شادی تمام اموات علل خصوص پدربزرگا صلوات بفرست.... آقا جون روحت شاد

 

بخش سوم (دانشگاه)

امروز یک نامه برامون اومد.... من یک سری اطلاعاتش رو اصلاح کردم و براتون می ذارمش توی عکسا.... نامه ی مشروطی یه... دانشگاه نامه فرستاده تا اعلام کنه که فرزند شما ترم اول مشروط شده... نمی دونستین بدونین....

کمتر از یک ماه مونده... دارم سعی میکنم خودمو مجبور کنم درس بخونم... ولی نمیشه... باید یک کاری کنم بشه... راه حلی چیزی ندارین؟... اصلا نمی تونم برم سراغ کتاب.... اصلا

 

در پایاین از اینکه حرفام رو خوندین و به درد دلام گوش دادین ازتون ممنونم... البته از اونایی که همه شو خوندنآ... دعا کنین که هرچه زود تر زمینه ی حضور من در عرصه ی مسابقات فراهم بشه... برای ورد به تیم ملی خیلی برنامه ها دارم.... حتی می خوام در تمام تمراناتم به پاهام وزنه ببندم و حتی کوله پشتی بندازم پشتم تا حسابی خسته بشم... می خوام بدنم رو مجبور کنم قوی بشه.... رقبای من خیلی زود تر از من شروع کردن.... باید ازشون جلو بزنم.... و انشالله می زنم...

برای دیدن عکسا روی لینکشون کلیلک کنین و برای دیدن همشون با هم برین ادامه ی مطلب.... البته هر کدوم از عکسای لاله ها ارزش اینو داره که زمینه ی صفحه نمایش شما باشه... اگه دروغ گفتم فحشم بدین...

مرحله ی دوم تور ریاست جمهوری... از تهران تا قزوین... ۱۲۶ کیلیومتر

http://i42.tinypic.com/11bkub4.jpg

http://i43.tinypic.com/2ptw57r.jpg

http://i42.tinypic.com/2lkqybr.jpg

 

مراسم اختتامیه که من قاچاقی توش حضور داشتم

 http://i42.tinypic.com/30lcqx0.jpg

 http://i41.tinypic.com/2lxuza8.jpg

طالقان و لاله هایش که زیباییشون برای من کشنده بود 

http://i42.tinypic.com/imtnab.jpg 

 http://i40.tinypic.com/9r4yle.jpg

http://i39.tinypic.com/10dh84x.jpg

 http://i42.tinypic.com/2ugjgah.jpg

http://i44.tinypic.com/sp943l.jpg

http://i42.tinypic.com/16rot5.jpg

http://i44.tinypic.com/8wwigm.jpg

http://i39.tinypic.com/2w3v0py.jpg

http://i41.tinypic.com/x0o18g.jpg

http://i40.tinypic.com/2s6sld4.jpg

http://i40.tinypic.com/20tfk87.jpg

http://i40.tinypic.com/aw40mq.jpg

http://i43.tinypic.com/nup2t.jpg

نامه ی مشروطی

 http://i40.tinypic.com/1rt0n4.jpg

بدرود تا درودی دیگر به رنگ نشاط


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا كيائي در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:9 |

سلام....

قرار بود بیام با درودی به زیبایی یک مجسمه... به رنگ امید... با صدای آرزو... به وسعت خیال

اومدم... ولی غمبار.... بی رنگ.... بی صدا... سرد به وسعت سکوت

بخش اول (تناقض)

من به چه دردی می خورم؟... کسی جوابی برای این سوال داره؟.... من که توی جوابش شک کردم... خیلی وقت ها به این فکر میکنم که تا کجا پیش برم.... باید کار به کجا برسه تا راهم رو پیدا کنم؟... باید حتما از دانشگاه اخراج بشم؟... باید حتما چهار ترم متوالی مشروط بشم؟... باید چه واقعه ی بزرگی رخ بده؟... بابا باور کنین من نمی تونم درس بخونم... مهندسی نه... تا حالا سکوت خفه تون کرده؟... تا حالا شده هر چی داد بزنین کسی نشنوه؟... تااین حد که واقعا جرات نکنین چیزی بگین... شاید بگین این توهمه... تو خیال میکنی نمی تونی درس بخونی... داری به خودت تلقین میکنی... تو اگه بخوای نفر اول دانشگاه میشی... مگه حسابی چی داشت؟... مگه انیشتین کی بود؟... جوابت یک چیزه... اونا آزاد بودن

چرا انیشتین فوتبالیست نشد؟... چرا پرفسور حسابی شیمی دان نشد؟... چرا میوه فروش نشد؟... چون می دونست می خواد چی بشه... می خواستن یک فیزیکدان بشن... و شدن... مهم تر از اون... خواستن که بشن پس شدن... من دوست دارم قهرمان دوچرخه سواری دنیا بشم ولی هنوز به درجه ای نرسیدم که این هدف بشه تمام هم و غمم... باید بشه... دارم سعی کینم از مسیر اشتباه برگردم... من تا امروز که دو ماه از شروع ترم دوم دانشگاه گذشته حتی یک ساعت هم درس نخوندم.... باورتون میشه؟... حتی یک ساعت.... شاید بشه گفت حتی 5 دقیقه.... خوب چرا؟... مشکل کجاست؟... مشکل تناقضی یه که هست.... من مهندس نیستم... چرا باید به هر قیمتی خودم رو در مکانی نگه دارم که جای من نیست... چرا باید کسی باشم که نیستم؟... و مهم تر از اون...چرا باید کسی که می تونم باشم نباشم؟... ببینین من دارم کاملا جدی حرف میزنمآ.... دنبال چیزی برین که می دونین براش ساخته شدین... نه چیزی که دیگران فکر میکنن شما باید باشین... من فقط و فقط و فقط و فقط و فقط (دوست دارم تا صبح بنویسم" و فقط") و فقط برای دو چیز می رم دانشگاه.... 1. سربازی 2. انتظار دیگران.... همین نه برای آینده ام... نه برای هیچ چیز دیگه... فقط و فقط و...... برای انتظار دیگران مخصوصا مادرم... هیچ کاری نیست که بتونم انجام بدم... آزاد نیستم... دارم می شکنم.. خم شدم زیر بار این اجبار بیرونی... خیلی سخته... پاشی از تهران بری کرج و برگردی... سه ساعت توی راه... چند ساعت سر کلاس ولی ندونی چرا... با علاقه نری.... خوب مگه مرض داری میری؟.... نه ... مرض ندارم... جسارت ندارم.... نمی تونم جلوی دیگران وایسم و بگم نه... از ترم بعد دیگه دانشگاه نمی رم... سر اون رشته ی اولم... فیزیک کاربردی... نزدیک 900 هزار تومن شهریه دارم... با بقیه ی هزینه های تحصیل حدود یک میلیون... با این که این ترمم هم هنوز تموم نشده بازم حدود یک میلیون برای این یکی رشتم هزینه کردم.... چند واحد پاس کردم؟... 19+7 ... میشه 26... یعنی بعد از سه ترم همش 26 واحد پاس کردم... دو ترم مشروط شدم و احتمالاینکه این ترمم مشروط بشم خیلی خیلی بالاست.... احتمال اینکه ترم بعد مرخصی بگیرم زیاده....

 

بخش دوم (شغل ایده آل)

 

یادتونه داشتم خودمو خفه می کردم که یک شغل پیدا کردم که 13 تا 15 تا مزیتداره که همه ش باهم در هیچ شغلی جمع نمیشه؟... یادتونه؟... گفتم کی بهتون میگم؟ وقتی بهش رسیدم... الان می خوام بگم.... نه بهش نرسیدم ... یا شایدم یک جورایی رسیدم... شغلی که دیگه اولویت زندگیم نیست... فراموشش نکردم.... گذاشتمش کنار تا شاید یک روزی برم سراغش...من می خواستم یک تاکسی ون دلیکا بخرم... یک ون یازده نفره.... به صورت گردشی، نه خطی... آره... به همین سادگی.... اینکه چه جوری ماهی سه میلیون میشه باهاش درآورد زیاد سخت نیست....مسیر های حدود 4 - 5 هزار تومنی توی ایران کم نیست... عاشق رانندگی هم که هستم.... ولی نشد.... سه تا شرط تاهل... کارت پایان خدمت.. و بیست و سه سال تمام رو میخواست که من هیچ کدوم رو نداشتم.... پس نشد... ولی یک چیزی شد... یک اتفاق که خیلی تاثیر گذار بود.... رفته بودم پیش دوستم مصطفی... شب بود... از دم خونشون راه افتادم... تا پیچیدم توی خیابون اصلی یک نفر گفت فلان جا؟ (دیگه اسم محله روکه نمیشه لو بدم... شما فکر کنین حوالی خونه مون رو گفت) منم دیدم بدنیست یک ثوابی کنم... یی دو بار ملت رو همین جوری توی مسیر سوار کرده بودم... خلاصه سوار شد... یک مرد تنها.... موقع پیدا شدن یک دویست تومنی درآورد.... گفتم نه جناب بفرمایین.... قابل نداره... گفت نه باشه... یک شما هم یک دشتی کرده باشین... پول رو گذاشت و پیدا شد.... الان اسم اون لحظه رو می ذارم... تولد یک مسافر کش.... آره... لامصب اون 200 تومنی اون قدر شیرین بود... اون قدر شیرین بود... اون قدر شیرین بووووود  که نگین... با ذوقی ده ها برابر یک فوتبالیستی که گل میزنه اومدم خونه و به مادرم گفتم... گفت چرا که نه؟... آره... خیلی هم خوبه.... یکی دو شب در هفته بری خرج خودت و در میآری.... آتیش من بیشتر گر گرفت.... فردا شب شد.... خواستم برم بیرون... به قصد مسافر کشی.... بابام مخالفت کرد شدید... کار بالا گرفت.... داد و بیداد... خلاصه سویچ و مدارک ماشین رو گرفتم و زدم بیرون.... 5 هزار تومن کاسب شدم.... اومدم خونه و پول ها رو گذاشتم روی میزم... شب بعدی بازم دعوا داشتیم ولی خوب مقاومت بابام کم شده بود.. چون دیگه رفته بودم و مخالفت سخت شده بود... منم که به هیچ وجه حاضر به کوتاه اومدن نبودم.... این بارم رفتم و 6 هزار تومن کاسب شدم.... آخرین مسافر اون شب بهم یک اسکناس 5 هزار تومانی داد.... منم هر چی درآورده بودم می ریختم روی میزنم و دست نمی زدم... بعد از سه چهار روز... سیاست ریختن پول ها روی میز جواب داد... و دیگه مخالفتی مشاهده نشد.... حالا کل ماجرا ها بماند.... تصمیم گرفتم با همین مسافر کشی پول جمع کنم تا بتونم 296000 تومن شهریه ی ثابت دانشگاه رو برای مهر جورکنم و پاییز مرخصی بگیرم.... انشالله تا آخر همین اردیبهشت هم دوچرخه رو می گیرم... اگه بتونم وارد عرصه ی مسابقات بشم و انشالله مقام آور بشم.... دوچرخه سواری کشور رو متحول میکنم... و بدونین میکنم....

 

بخش سوم (داغ)

 

سلام... هنوز داغ دار آقاجونمم... براش یک فاتحه می خونی؟ یادش اشکمو در میآره... حتی یادش

 

بخش چهارم (ولی حالا چرا)

 

شاید خیلی هاتون شاکی باشین که چرا دیر اومدم.... وظیفهای بود که دیگه نمی تونستم انجامش رو به تاخیر بندازم...

www.1-doost-dokhtar.blogfa.com

این آدرس وبلاگی که من مشغول نوشتنش بودم... یک دوست دختر.... خواستین بهش سر بزنین... خوشحال میشم نظر بدین....

 

تا حالا شده غم بار بشین... یعنی غم بشینه توی دلتون؟... بخوایین که از همه چیز رها بشین... یک دنیای دیگه آروز کنین؟... شده از نداشته هاتون دلسرد بشین؟... از این که نمی دونین کی به خواسته هاتون میرسین؟... شده بین خواسته هاتون و منطق تون گیر کنین؟.... دلم آرامش می خواد... خسته شده... دوست دارم ازدواج کنم.... از ته دل میگم.... ولی نیست.... نه تنها موقعیتش نیست.... نه تنها درکش توی خانواده نیست.... نه تنها ایندرک توی خانواده های دیگرون نیست... بلکه خودشم نیست... کسی رو دوست دارم... کسی نیست که دوسش داشته باشم... یک ویلاگی رفتم به اسم من و نامزدم.... عشقی که توی آخرین پست نوسنده بود و حال خراب خودم باعث شد برم کل وبلاگ طرف رو بخونم... کلشو... و چیزی جز عشق ندیدم.... بهش گفتم عاشق عشقم... مهمنیست جوابم رو بدی یا نه.... من برای دل خودم کل وبلاگت رو خوندم.... و شادم... بعد از چند سال که عشق یک جوونه ی کوچیک بود نوشته بود تا همین چند شب پیش که مراسم خواستگاریشو توی آخرین پستش شرح داد.... یک دختر 19 ساله ولی پاک... ساده... بدون دروغ.... به این فکر میکنم چرا این جور دخترا توی زندگی ی غیر مجازی من نیستن... حتی یکی.... حتی یکی.... چرا من نمی بینم... دلم عشق می خواد.... ابراز وجود... ولی دل هیچ مجالی برای ناله هم نداره چه برسه عشق.... داغونم... حالم خوش نیست... گیر کردن توی دانشگاه.... هزینه های دانشگاه... مشکلات خونه.... عدم درک شدن توسط مادر... نبود معشوق... اینا دارن داغونم میکنن... یک سری گلدون دارم که به صورت بنسای پرورش میدم... مادرم میگه همه رو بریز دور... مثل این میمونه شما بشینین ماه ها و بلکه سالها وقت بذاری برای ساختن یک چیزی.... بعد مادرت که باید مشوقت باشه بگه همه رو بریز دور... یک نقاشی بکشی که برای خودت میلیونها ارزش داشته باشه ولی مادرت بگه بنداز سطل آشغال.... این درد نیست؟... این درد و به کی بگم؟.... اگه تمام گلدون هایی که سال ها... حتی تا 7 سال.... براشون زحمت کشیدم رو بندازم دور نمیگه چرا... ولی اگه بگم این ترم باید دو واحد رو حذف کنم وگرنه باعث میشه مشروط بشم میگه چرا... مخالفت میکنه.... اگه از 24 ساعت 20 ساعت درس بخونم نمی گه چرا... ولی اگه معدلم یک نمره کم بشه میگه چرا.... اگه ترمی 200.000 تومن برای خریدن کتاب پول بخوام بهم میده... ولی اگه 200 توم برای خرید کاکتوس بخوام میگه نه.... دریافت محبت و علاقه از من گذشت....شما قول بدین با بچه هاتون این جوری نباشین.... دستا شو اون قدر بالا نگیر که پاهاش به یخ نرسه.... کمکش کن روی یخ راه بره و اگه خورد زمین فقط از شکستن دست و پاش جلو گیری کن ولی بذار بخوره زمین.... بذار بخوره زمین...

تنها راه رسیدن به قله پرواز نیست.... قله ی شما تنها قله ای نیست که روش نوشتن قله ی خوش بختی... قله های زیادی هست که روش نوشته خوشبختی.... راه رسیدن به اونا لزوما پرواز نیست.... لزوما اونی نیست که تو میگی.... تو یکیش رو می شناسی... همین

با توجه به نوع کار و درآمد من بابام تصمیم گرفته بعد از بازنشستگی اگه بشه یک تاکسی بگیره... الان من تو فکر جذب سرمایه و حمایت هستم برای ساخت خونه... بساز بفروشی... ولی این بار هم پشتم خالیه... راهی نیست جز صبر.... صبر... صبر.... و صبر کردن سخت است....

اون قدری که به ورودم به تیم ملی امیدوارم به گرفتن مدرک مهندسی در 7 سال امیدوار نیستم... فقط یک مقام بالا میخوام.... یک مقام در سطح کل کشور یا یک مدال بین المللی... اون موقع است که ممکنه دانشگاه رو رها کنم... چون دیگه مشکلی با سربازی ندارم....

اون موقع میرم سراغ رکورد های ایران و جهان... میرم کلاس سنتور.... میرم زندگی میکنم.... زندگی

+ نوشته شده توسط رضا كيائي در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 0:24 |

سلام به همه ی دوستان خوبم

امیدوارم همیشه شاد باشین و سالم... سلامتی نعمت خوبیه... قدرشو بدونین

 

بخش اول... تصادف

من چند روز پیش... 25 بهمن... سالروز تولدم... یک تصادف وحشتناک رانندگی داشتم... قضیه از این قرار بود که من داشتم مسیر خودمم رو می رفتم و به تقاطع ای رسیدم که بعدا فهمیدم مسیر من فرعی و اون یکی اصلی بود... چون مسیر شیب دار بود و من نمی خواستم دنده کم کنم و اگه کمی شل می گرفتم باید دنده دو میزدم ولی می خواستم با همون سه برم... پس گاز دادم... تخت گاز... بیست متری تقاطع دیدم یک پراید داره میرسه به سر تقاطع ولی با خودم گفتم اون سر راهش یک سرعت گیر هست... پس ترمز میکنه... منم که سر راهم سرعتگیر نیست.. پس میرم... با این استدلال و محاسبه ی سرعت خودم و برآورد سرعت اون... گفتم رد میشم... در 10 متری ی خود تقاطع فهمیدم ترمز نمی کنه... ولی جایی برای فکر نبود.... تنها و تنها یک راه داشت که برخوردی رخ نده... اونم عبور من بود... سرعتم بالا بود حدود 60 تا.... هر جور ترمز میکردم نمی شد زیر 10 متر وایستاد که... میشد؟... پس گاز دادم... ولی اون اصلا ترمز نکرد تا وقتی جلوی ماشین من وارد تقاطع شد.... 3 متر مونده بود که تصادف بشه اون ترمز کرد... با خط ترمزی حدود 4 تا 5 متر و سرعتی برابر من... بعله... و شد آنچه نباید می شد... در کسری از ثانیه ماشین من یک تکون محکمی خورد که نگو و نپرس... با سر اومد تو دل ماشین من... شدت تا حدی بالا بود که گلگیر ماشین من با جدول برخورد کرد.... گلگیر پیکان حدود 60 سانت از زمین ارتقاع داره... جدودل ماکزیمم 20 سانت بود... یعنی ماشین من داشت بلند میشد که چپ بشه... این یعنی اون طرف هم سرعتش خیلی بالا بوده... یکم جر و بحث و اون خیلی خونسرد گفت من مقصرم؟؟؟!!!!!!!!!!!!! زنگ میزنیم افسر بیاد.... اولش به من گفت حواست کجاست... من گفتم اون سرعت گیر رو برای کی گذاشتن که اون گفت من مقصرم؟!!! زنگ میزنیم افسر بیاد... منم قبول کردم و بعد از زنگ زدن به بابام به پلیس زنگ زدم... بعد از کلی معتلی افسر اومد و گفت پیکان مقصره... مگه چراغ رو نمی بینی... چراغ مسیر من چشمک زن قرمز و مسیر اون چشمک زن نارنجی بود... و در ابتدای تقاطع در مسیر من یک تابلوی ایست هم بود... کروکی کشید و تنها لطفش این بود که جریمه مون نکرد... فرداش رفتیم بیمه و اون تو نست 880.000 تومن خسارت بگیره.... فکر میکنم آشنا داشت یا آشنا شد.... چون از دید من بیش از 500.000 تومن خرج نداشت... تازه طرف خودش مکانیک بود... عکسای ماشین رو توی ادامه ی مطلب میذارم... خواستین نگاه کنین...

چیزی که مهمه اینه که شما نباید روی کسی حساب کنین... من گفتم اون ترمز میکنه ولی نکرد... من تا بعد از برخورد هم هنوز پام روی پدال گاز بود.... خیلی داغون بود... اون موقع که پست قبل رو نوشتم واقعا اعصابم خراب بود... فرداش به این نتیجه رسیدم که هیچ دلیلی برای گریه کردن نیست... و چه احمقانه است... چیزی که از دست دادم اعتبارم بود... دیگه اون اعتبار سابق رو ندارم.... دیگه کسی اعتماد نمیکنه بهم ماشین بده... شاید "مراقب باش" رو به شوخی بگن و واقعا هم بدون منظور باشه ولی من مثل کنایه میشنوم... با این که یکی دیگه به من زده و همه می دونن طرف حواسش نبوده ولی باز منم اعتبارم کم شده...

ماشین رو دیروز تحویل گرفتیم... دیگه مثل اوش نیست... یکم فرق داره... دیگه مثل اولش نمیشه... توی حیاط بیمه که بودم هیچ ماشینی رو ندیدم که مثل پیکان ما باشه... داغون تر از همه....

 

بخش دوم.... دانشگاه

 

از دانشگاه چه خبر؟... سوال خوبیه...

یک سوال هم من بپرسم... چقدر زمان لازمه تا آدم بفهمه مسیری که انتخاب کرده اشتباه.... چقدر نا کامی و شکست لازمه تا متوجه بشه یک جای کار ایراد داره؟...

نتایج ترم قبل

 

دریف          نام درس                    واحد              نمره

 

1.       آزمایشگاه فیزیک (1)           1 / عملی         15.50

2.       آزمایشگاه فیزیک (2)           1 / عملی         17.00

3.       استاتیک                           2 / نظری          8.50

4.       ریاضیات پیش دانشگاهی     2 / نظری          10.25

5.       ریاضی عمومی 2               3 / نظری           4.00

6.       شیمی عمومی                 3 / نظری           14.50

7.       فیزیک (2)                        3 / نظری           8.20

 

تعداد واحد انتخابی:  15 تعداد واحد قبولی: 7 جمع واحد های موثر: 15 جمع امتیاز: 150.1 معدل:  10.01

 

این یعنی چی؟... با خودم فکر می کنم واقعا چقدر دیگه باید طول بکشه تا بفهمم نمیشه... من برای درس خوندن ساخته نشدم... ترم اول فیزیکمم مشروط شدم... یادتونه؟... با دوستم (مصطفی) صحبت کردم و کمی آرومم کرد... به این نتیجه رسید که من هیچ مشکلی ندارم... همه چیز سر جاشه... به این نتیجه رسیدم که دوباره برم با لایتنر آشتی کنم... همون جی- 5 ی که دبیرستان و سال کنکور کمکم کرد... تازه مال من جی- 6 نه 5.... شاید این بار بشه بجایی رسید... هفت واحد از 15 تا یعنی 42% موفقیت.... یعنی 8* 13180 تومن هیچ... 105.440 تومن هیچ... تازه من فکر میکردم ریاضی پیش رو هم می افتم که واقعا استاد بهم نمره داده... البته واقعا هم سخت امتحان گرفت... ما فوق کتاب و تمرینای سر کلاس... مثلا مشتق x بعلاوه ی x به توان x  به علاوه یx  به توانx  به توان x... در کل این نتیجهی ترم قبل من  بود... اما این ترم...

 

نام درس                       واحد              روز

 

فیزیک (2)                            3          یکشنبه    14:30 تا 16:45

تنظیم خانواده و جمعیت          2          دوشنبه    8:00 تا 9:30

ریاضی عمومی 2                   3         دوشنبه     10:30 تا 12:45

استاتیک                              2         دوشنبه     14:30 تا 16:00

کریستالوگرافی و آزمایشگاه     3         چهارشنبه  8:00 تا 10:15

 

همشون نظری هستن و عملی ندارم....

شهریه... 467800 تومن شد... که 470.000 واریز کردم...

 

بخش سوم... دانشگاه

 

من چون با خودم قرار گذاشتم که هر سال کنکور دانشگاه آزاد رو بدم امسال هم دفترچه گرفتم... اومدم خونه و به مادرم گفتم خوب... امسال چی بزنم؟... نظر شما چیه؟... با کلی ناراحتی و دل خوری بهم گفت برای چی دوباره این همه پول دادی....(11.000) الکی الکی... دیدم هیچ رقمه راه نداره که بخوام بحث کنم... بابا طرف میره تراول تراول خرج ماشینش میکنه... خرج دوستاش میکنه... خرج سگش میکنه... کسی کاریش نداره... حالا من 11.000 تومن از جیب خودم... از پس اندازم دادم که برای تفریح یک آزمون بدم... کیه که گوش کنه... وقتی بعد از نام بردن چندتا از رشته ها دیدم دارم وقت تلف میکنم ساکت شدم... خودم نشستم نگاه کردم دیدم تربیت بدنی هست..دانشگاه ما.... واحد کرج تربیت بدنی هم داره... زدم تربیت بدنی...

 

ردیف       کد رشته شهر           رشته                                 مقطع             واحد

1               1664            تربیت بدنی و علوم ورزشی          کارشناسی       کرج

2               1387            تربیت بدنی – مربیگری                کاردانی             تهران غرب

3               1436            تربیت بدنی و علوم ورزشی          کارشناسی        تهران مرکزی

4               3781            تربیت بدنی – مربیگری                کاردانی             کرمان

5               2582            تربیت بدنی – مربیگری                کاردانی              زنجان

6               1601            علوم اقتصادی – اقتصاد بازرگانی    کارشناسی        فیروزکوه

 

همون جا هم علامت زدم که شرکت در آزمون فقط برای خودآزمایی.... نمی خوام جای کسی رو بگیرم من که نمی رم چرا جای کسی رو اشغال کنم... تازه بعدا فهمیدم شهریه ی علی الحساب ترم اولی های این رشته (1) 860.000 تومنه.... یک چیز زدم که با دو روز خوندن قبول شم...

 

به زودی یک وبلاگ دیگه هم خواهم داشت.... یک وبلاگ مخصوص مشاوره و راهنمایی... یک وبلاگ برای بیدار کردن جوونای جامعه.... معنی کردن عبارت های... دوست دختر و دوست پسر....

 

بایدم باشی دوست... گویمت آنچه درون دل تنهای من است... فقطم دست بده... بازی ی عشق نشاید به عقب برگشتن... با تمام دل خود بازی کن... و بدان در پس هر پرده ی شب... روز بر میآید ... تو بمان تا که طلوعش بینی... شاد و خندان... شاد و خندان.... شاد و خندان

 

تا دوردی دیگر بدرود... درودی به زیبایی یک مجسمه... به رنگ امید... با صدای آرزو... به وسعت خیال


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا كيائي در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت 13:54 |
سلام...

تا حالا نابودی رو به چشم دیدین؟... من امروز... ۲۵/۱۱/۱۳۸۷.... بیستمین سالروز تولدم... حدود ساعت ۸ شب... با یک تصادف رانندگی... نابودی رو به چشم و جان دیدم... آره... تصادف کردم... با یک پراید... مقصر من بودم... دقیقا عمود بر هم... خیلی احمقانه و ابلهانه.... ماشین نابود شد.... دیگه هرگز مثل روز اولش نمیشه... بیش از ۵۰۰ هزار تومن خرج داره و بیشتر از اینا هم از قیمتش افتاد.... سمت چپ ماشین کلا داغون شد... خدا رحم کرد که خسارت جانی نداشت...

خیلی داغونم.... دلم می خواد گریه کنم.... می دونم کابوس نیست که فردا با از خواب بیدار شدن تموم بشه.... اعصابم خورده... الان اصلا حوصله ندارم... تمام آرامشم به هم ریخته.... حالم بده

یک چیز رو همیشه یادتون باشه... شاید شما محاسباتتون تا ۳ رقم اعشار باشه.... ولی هیچ کنترلی روی اطرافتون ندارین.... هرروز آدم تصادف نمیکنه ولی روز تصادف ممکنه روی کل زندگیش اثر بذاره... مراقب خودتون باشین.... خدانگهدار

+ نوشته شده توسط رضا كيائي در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 و ساعت 22:0 |

سلام به هر کی عاشقه...

سلام به هر کی آزاده....

سلام به خودم... سلام به شما... سلام من به بچه ها... (یواش یواش داره شعر میشه)

خوب خوب خوب.... چه خبرآ... خوبین؟... خوشین؟... سلامتین؟...

انقدر دوست دارم شاد باشم.... شادی کنم نه هآ.... شاد باشم... الان شاد نیستم.... ولی به شادی نیاز دارم... خیلی زیاد.... غم تو دلم نیست.... شادی کمه.... امید... وقتی یه نگاه به گذشته میکنم.... میبینم فرصت های زیادی بوده که می تونسته موقعیت بشه... نشده... فدای سرت... فقط به این فکر کن که دیگه تکرار نشه.... و هرگز نباید بشه.... باید بچه هامو از اول در مسیر های آینده دار قرار بدم.. نه به جبر... به اختیار... باید از بین استعداد هاشون یکی رو به صورت حرفه ای پرورش بدم... مثل دوچرخه سواری... خودم تصمیم گرفتم برم فدراسیون مراحل رو بپرسم.... بگم می خوام به صورت حرفه ای کار کنم... فوقشم میگم برای تیم ملی باید چه مسیری رفت.... دوستم گفت از اول نگو المپیک.... البته اون می گفت تیم ملی رو هم نگو.... فکر که می کنم می بینم حرفی خوبی میزنه... میرم اونجا اولش بهم می خندن بعدم با اردنگی می ندازنم بیرون.... پس یک ضرب نمی گم تیم ملی و المپیک... بزار یهو فوران کنم... بدون خبر کیفش بیشتره.... مثلا روزنامه ها تیتر بزنن.... دوچرخه سوار تازه کار رکورد ملی پوشان را شکست.... چه حالی میده.... نه؟.... دارم براشون.... حالا صبر کن.... ولی این قضیه دوچرخه یک فرقی با بقیه ی تصمیمای زندگیم داره.... اول اینکه رسما کم چیزی نیست.... تیم ملی کم رده ای نیست که آدم راحت بهش برسه... به این آسونیا نیست.... کار شبانه روزی می خواد.... دوم این که مصممم... (مصمم هستم)... یعنی تحت هر شرایطی من یکی باید به تیم ملی برسم... 2 تا انگیزه ی قوی دارم... 1. سربازی.... یک سال و نیم از عمرم... 2. جوایز نقدی ی برندگان تور های بین المللی.... 3. علاقه ای عجیب به ورزش دوچرخه سواری.... 4. سبقت و رقابت بدون محدودیت سرعت.. 5. توانایی بالقوه...  یک نکته ای این وسط شاید برای شما جالب باشه...  حس میکنم رسیدن به تیم ملی ی دوچرخه سواری برام راحت تر از لیسانس گرفتنه... البته تصمیم داریم در کنار ورزش حرفه ای درس هم بخونیم... چون هنوز یک نیمچه عقلی دارم که میگه آخه قشنگ.... اومدیم و به تیم ملی نرسیدی و هیچی نشدی... اون وقت هم از این ور هم از اون ور می مونی... پس هم درس بخون... هم پا بزن... خط قرمز من المپیک 2012.... اگه تا سال 2012 که میشه 3 سال دیگه برام مشخص و قطعی بشه که به تیم ملی نمی رسم دیگه به صورت حرفه ای کار نمی کنم.... اون موقع است که لیسانس متالورژی بدردم می خوره... نه؟... البته این فقط یه راه گریزه... نه یک مسیر قطعی... در کل بدونین مصممم...

 ۱. http://i40.tinypic.com/einh3s.jpg  

۲. http://i43.tinypic.com/14weo91.jpg

۳. http://i43.tinypic.com/jafja0.jpg

۴. http://i44.tinypic.com/4tq6pj.jpg

۵. http://i44.tinypic.com/erz85g.jpg

۶. http://i41.tinypic.com/2qcmhhu.jpg

۷. http://i44.tinypic.com/1zhjs1.jpg

۸. http://i44.tinypic.com/347afxf.jpg

۹. http://i41.tinypic.com/2u7q70n.jpg     کاکتوس

۱۰. http://i43.tinypic.com/2cxb66v.jpg    کاکتوس

۵. =

دارم کار بنسای می کنم.... این اولین بنسای موفق منه... به ژاپنی رو دارم به صورت بنسای پرورش میدم.... اینم عکسشه.... قشنگه؟... البته عکسای کاتوسامم هست...

 

عجیبه ...این بار چه کم نوشتم... نه؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا كيائي در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 21:57 |