تبليغاتX
varcoly1

خدايا با نام تو آغاز ميكنم كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي

سلاااااااااااااااااااااااام......

خوبين؟.... خوب خدا رو شكر..... ( زمان تقريبي ي خوندن كل پست 30 دقيقه )

 

بخش اول ( خانومي سلام )

آره.... با خود خودتم... سلام خانومي..... چه خبرا.... چي كارا ميكني؟...اگه بدوني ديروز چي بر من گذشت... ديروز يك سره تمام موفقيت هام رو به تو هديه دادم.... مهم نيست كجايي... يعني الان به من مربوط نميشه.... پيدات ميكنم..... فعلا برو براي خودت صفا كن.... بزار پيدات كنم..... يك چيز بهت نشون ميدم.... يك چيزي بهت ميدم كه ديگه از پيشم نري...... ديگه نري؟!!!!..... مگه اصلا اومدي كه بري؟... نه.... منظورم اينه كه فكر رفتن از برم.... هرگز نيايد بر دلت.... اصلا ميخواي كجا بري؟.... تازه همش مگه چند وقته همديگرو پيدا كرديم؟.... بمون تا بمونم..... دوست داري بدوني با كي ميخواي زندگي كني؟.... نشاني رو يادته.... سريال نشاني.... ايام عيد سال 1387.... شبكه ي دو.... آره.... همون دختره كه از خارج اومده بود دنبال گنج.... من كمي شبيه ِ محسنم..... نه.. محسن پسر نه.... محسن داماد.... آره.... دوست داره بخندونه..... نميتونه غم اطرافيانش رو ببينه و ساكت بمونه.... خيلي شاده..... شادي ي تو رو هم ميخواد.... ولي پايه هست كه روي پاي خودش وايسه.... هر وقت بتونم ميخندونمت... هر وقت... تمام كمدي هاي جهان رو ميتوني در من ببيني.... و بيشتر از همه كي؟... اگه گفتي؟.... حدس بزن.... نه.... نه.... نچ.... نه.... باشه خودم ميگم.... مهران مديري..... آره ولي ميخواستم خودم بهت بگم... كيفش بيشتره.... البته بدون مرز.... يك آن ميشه چارلي چاپلين.... در عين حال مثل مديري حرف ميزنه..... و در كل خيلي آدم ِ ممممم نميدونم.... خوب؟.... شاد؟... بي نمك؟... مزخرف؟..... بي خيال؟... ولي هر چي هست شاده..... خودش خوشحاله.... و چون قرار سرد نشه..... يعني حتي ممكنه بعد از 40 سال زندگي... يك دفعه بگه لباسات رو بپوش بريم توي خيابونا يه دوري بزنيم.... با اين كه 20 سانت برف روي زمين نشسته ولي اون اصلا انگار نه انگار.... يك دفعه ميبيني تمام جووناي محل با دهناي باز دارن حركات شما دوتا رو نگاه ميكنن.... يا مثلا حيوونا.... اصلا از حيوون جماعت سير نميشه.... مخصوصا... خر.... نه ببخشيد الاغ..... واقعا به اندازه ي يك .... ( اول خواستم بگم يك استاد دانشگاه ولي خودم حس كردم ممكنه يكم چيز باشه.... يعني مناسب نباشه)... به اندازه ي يك انسان.... آره به اندازه ي يك انسان براش ارزش قائله.... خيلي منطقي باهاش حرف ميزنه ولي لحن حرف زدنش مثل همون شخصيت هاي داستان هاي مديري ي..... اين مثال رو الان گفتم چون خيلي وقته از اين نعمت بي بهره ام.... چيزه خانومي..... يك چيز روهم بدون.... اين موجود كه قراره باهاش ازدواج كني.... حداقل از ديد خودش تمام احساسات بشري.... تمام احساسات مثبت و يا غير منفي.... تمامش رو لمس كرده.... احساس بيست گرفتن توي ديكته براي يك بچه ي ابتدايي.... احساس قبل از دعواي يك بچه ي دبيرستاني.... احساس دختري كه براي بار اول خودش جلوي مهمونا ميوه تعارف ميكنه.... احساس پسري كه ميخواد يه كاري كنه تا نظر همه و بخصوص دختراي اطراف رو به خودش جلب كنه..... احساس پسر بچه اي رو كه دلش ميخواد كنار دست راننده ي اتوبوس وايسه و بليط جمع كنه.... احساس كودكي كه امشب شب عروسي ي پسرشه... ببخشيد پدري... آره... پدري كه روي سن وايساده و براي پسر در حال رقصش دست ميزنه.... احساس يك پدر وقتي دخترش كمي دير ميآد خونه..... احساس يك پ د ر و ق ت ي د خ ت ر ش ب ه ش م ي گ ه بابا.... آره... اينو آروم بخون..... دخترش بهش ميگه: بابا.... خيلي احساس شيريني ي......خيلي خيلي.... حد نداره..... احساس يك مادر وقتي ميبينه جواب آزمايشش مثبته.... احساس يك داماد شب عروسي... كه بي شباهت به احساس سر جلسه ي كنكورش نيست..... احساس يك محقق جوان وقتي ديگران در حضورش روي نظرات اون با ديد مثبت بحث ميكنن.... احساس زيباي آدم سر سفره ي افطار.... احساس يك جوون وقتي داره توي خيابون لايي ميكشه.... و خيلي احساسات ديگه كه از هركدومش يك ذره هرچند كوچيك رو لمس كرده.... لمس احساس در جاي خودش خيلي آرامش بخشه.....

 

بخش دوم ( آنگاه كه لغزيديم)

 

خيلي دلم پر ميشه وقتي ميرم چيتگر.... ميرم براي ورزش ولي كلي هم تصاويري ميبينم كه اذيتم ميكنه.... يا بعضي وقتا توي دانشگاه كه از كنار يك دسته پسر رد ميشم..... خيلي دوست دارم يك كتاب بنويسم به اسم " آنگاه كه لغزيديم " شايد نوشتم.... شايدم ننوشتم.... ولي واقعا با اين اوضاع زندگي براي امثال من سخت ميشه.....

 

بخش سوم ( همين )

 

يك صلوات بفرست.......... همين..... ممنون

 

بخش چهارم ( چي براي گفتن داري؟ )

 

مردك مهمه يا سواد؟.... حالا سواد مهمه يا كار؟..... حالا كدومش رو دارين؟....

مدرك دانش ميآره، درست... ولي نبودش يا حتي در بعضي موارد وجودش دليل بر نبود دانش و سواد نيست.... من خيلي وقتا فكر ميكنم كه من كجام؟... دانشكده ي علوم.... چه ميخونم..... فيزيك.... پايين ترين نمرات تحصيلم مربوط به چه درسايي بوده.... فيزيك.... رياضي.... پس اين جا چي كار ميكنم.... اصلا كجا بودم خوشحال ميشدم..... رشته ي ادبيات؟.... رشته ي فلسفه ومنطق؟.... روانشناسي؟..... هنر؟.... نميدونم..... ولي گاهي بسيار احساس ميكنم بيگانه ام..... گاهي هم از اين كه فيزيك ميخونم يا حداقل توي گله و دسته ي دانشجوهاي فيزيك هستم خوشحالم..... ولي نكته اين جاست كه فيزيك رو در حدي دوست دارم كه بدونم..... بدونم گشتاور يعني چي.... شتاب گرانش چيه.... تكانه چيه.... مركز جرم چيه.... بيگ بنگ چي بوده..... آره... كي بود گفت... درسته.... من شنونده ي خوبيم..... ولي وقتي قرار ميشه از اين مسائل استفاده كنم نميتونم..... خيلي زود تحليل ميكنم ..... خيلي وقتا آخر و يا كل جمله ي استاد رو من ميگم..... به نابراين در ديد استادا من بچه ي بدي نيستم... خيلي هم باهوشم ولي پشتكار و سعي ندارم..... تواناييش هست ولي طلبش نيست...... هميشه از عمل خوشم مي اومده.... كاراي عملي..... مثل شيرووني كردن يك پشتبوم..... لوله كشي ي آب.... روندنه ماشين..... كاراي ساختموني ي گروهي .... هرچي شعاع اعمال گشتاور بيشتر باشه نيروي اعمال شده هم بيشتره.... يعني چي..... يعني هرچي چكش رو طوري بگيري كه فاصله ي سرش از دستت بيشتر بشه.... ميخ راحت تر و با ضربات كمتري فرو ميره.... من اينو ميدونم..... ولي واقعا از انجام اون چكش زني و پتك زني بيشتر خوشم ميآد تا برسي و حل مسائل گشتاور....

 

آره.... شاديم حق با مسن تر ها باشه.... هنوز سختي ي كار كردن رو نكشيدي تا بدوني درس خوندن چه نعمت بزرگي ي.... بايد مجبور باشي صبح تا شب كار كني.... شب درس بخوني تا بفهمي درس خوندن راحت تره يا كار كردن.....

نميدونم..... شايد....

 

بخش پنجم ( كار شغل دعا)

 

دعا ميكنين يا نه؟.... دعا براي اين كه من به شغلم برسم.... اين روزا هر چي بيشتر راجع به آينده و فكر و اين كه به هر چي فكر ميكني ميرسي... و يا .... تو آن هستي كه مي انديشي..... و هر كي به جايي رسيده براي اين بوده كه آرزوش اين بوده و از اين جور چيزا..... هر چي بيشتر ميخونم و ميشنوم.... ميبينم تمام روانشناسي هاي مورد نظر رو من خودم گذروندم..... اهدافت رو يك جا بنويس.... ميدوني من كي نوشتم.... پارسال.... قبل از زمستون يا شايدم توي دي ماه..... بعد كي خوندم اهدافت رو بنويس.... يك هفته پيش..... عكسي از هدفت بزار جلوي چشمت..... يك هفته پيش خوندم.... دو ماه پيش عمل كردم.... به آينده ي خودت بعد از رسيدن به هدف فكر كن..... يك هفته پيش خوندم.... 5 ماه پيش شروع كردم.... جالب نيست؟.... نيست؟!!!!!!!! خوب براي من بود......

تصميم گرفتم بمونم.... يعني اسمم بمونه.... كسي كه صد ها دانشجو در مسكن او تحصيل ميكردند.... كسي كه خرج تحصيل بيش از 1000 نفر را در طي سال پرداخت ميكرد....

بزراين يكي دو مورد از برنامه هام رو بگم..... اگه نگم دق ميكنم....

شهريه ي شما به صورت وام به شما پرداخت ميشه..... يك سود تك رقمي اي هم داره..... و شما پول رو ميگيرين و ثبت نام ميكنين... بعد از پايان ترم..... وضعيت مشخص ميشه.... افرادي كه معدلشون 19.5 و بالاست.... به كل تخفيف ميخورن.... 100%... يعني وام بي وام.... نوش جونشون..... افرادي كه 19تا 19.5 شدن 80 درصد تخفيف ميخورن.....  افرادي كه 18 تا 19 شدن...60%.... افرادي كه 17 تا 18 شدن....40 درصد.... افرادي كه 16 تا 17 شدن 20 درصد.... و افرادي كه 15 به بالا شدن 10 درصد.... افراد بين 12 و 15 طبق چيزي كه قرارداد كرده بوديم.... ولي نكته اين جاست كه كسي كه مشروط شده بايد دو برابر وام رو پرداخت كنه... دو برابر ...... اين تخفيف ها در رقم قابل برگشت بوده..... و مثلا اگه 400.000 تومن وام گرفتي و بايد 440.000 تومن بازپرداخت كني..... و معدلت شده 17.99.... 264000 تومن بر مي گردوني نه 440000 تومن.... چون... معدلت بالا بوده.... خوب ديدين يا نه... معدلت بشه 19.51 معافي ها..... تاره به معدل هاي بالاي 19.90 جايزه هم ميدن..... فكر كنين يك شرايط حدودا مشابه اي هم براي خوابگاه باشه.... تازه نه خوابگاه هاي 5 شش نفره... خوابگاه هاي دو نفره... و مجهز و مستقل ( اتاق+ گاز+ سرويس +حمام ) ....

خوب اين امكانات پول ميخواد..... منم كه فعلا 5 شش هزار تومن بيشتر توي جيبم نيست..... البته اندازه يك ترم شهريه توي حسابم دارم ولي خوب.... اين كجا و آن كجا.....

اگه هدفت اين باشه كه جامعه رو ببري جلو.... اگه فقط چشم به خدا داشته باشي..... اگه جز خدا به كسي التماس نكني.... بدون ميشه..... حالا وام يك نمونه ي متوسط بود.... وقتي ميگم خوابگاه يعني ساختمانش رو هم خودم ميسازم.....با سرمايه ي خودم... وقتي ميگم وام يعني همش با من..... روي كمك دولت و از اين جور چيزا حساب باز نمي كنم.... بگو انشالله

 

بخش ششم (وقت)

 

تازه گي ها به اين فكر ميكنم كه اگر تمام وقتم رو صرف شعر و ادبيات كنم چي ميشه..... مثلا شهريار رو ديدين؟... اين كاره بود..... و واقعا هم دنبالش رو گرفت و گفت... اگه كمتر مشغله داشته باشم خيلي بهتر ميتونم شعر بگم... يا دوچرخه سواري..... به مادرم گفتم استقبال نكرد.... يعني حق داشت... ولي .... آره ديگه هميشه اين ولي ي هست كه كارو خراب ميكنه..... يك دوچرخه ي 500 ششصد هزار تومني... وقتي گفتم ميخوام..... يك جوري نگاه كرد انگار كه گفتم من الان زن ميخوام...... يعني يك جوري كه اصلا انگار حرفم معني نداره.... بهم گفت درست رو بخون.... اگه بخواي بري توي اين رشته بايد در اختيار اونا باشي.... بايد وقت بزاري.... ولي درست مهم تره.... تو بايد يك زندگي رو اداره كني.... زندگي از آدم ميخواد.... ميتوني بگي ندارم؟؟..... بايد از الان پولت رو جمع كني ( گفته بودم پول توي بانكم رو برميدارم شما هم يكم بهم بدين ).... گفت طرف ديگه نگاه نميكنه ببينه داري يا نه.... ازت ميخواد.... تو هم بايد براش فراهم كني.... تا كي ميخواي مجرد بموني..... اين جمله روكه گفت يك لبخند نزده روي صورتم نقش بست.... يعني توي چشمام معلوم بود نه روي لبم.... ميگفت داييت رونگاه نكن 30 سالش بود زن گرفت.... توي دلم گفتم منو باش دارم براي كي وبلاگ مينويسم.... مادر انتظار اين رو داره من بخوام تا 30 سالگي صبر كنم ولي آيا انتظار داره 24 يا 25 سالگي بگم ننه.... آره..... نمي دونم شايد.... ولي خوب... چي دارم بگم... حق با مادره..... بيشتر حرف هاي من روي هواست.... يعني هيچ مرحله اي وصول نشده كه بگي اون شغل روزانه 200.000 تومن محقق بشه.... البته من كاملا مصمم..... كاملا.... شك نكن... ولي خوب مادر ه ديگه.... حق داره نكته اين جاست كه منم بچه ي حرف گوش كنيَم البته نه در همه ي موارد.... و نكته ي ديگه اين كه من وقتي به شغل مورد نظرم برسم خودم با پول خودم اين دوچرخه رو ميخرم... تازه دوست دارم يك دوچرخه ي 500 يا 600هزار تومني هم براي دوستم بخرم.... دوست خوب نعمت بزرگي ي..... خيلي دوست دارم ميرفتم يك رشته كه محاسبات كمتري داشت.... البته هميشه از اين جور رشته ها هم خوشم مي اومده.... مثلا 28 و 29 فروردين توي دانشگاه ما نمايشگاه سازه هاي ماكاروني ي... 28م كه بايد برم كلاس زبان ولي واقعا دوست دارم 29 از اين جا تا كرج رو برم تا توي نمايشگاه شركت كنم و فقط ببينم... هميشه از ديدن اين جور مسابقات توي تلويزيون لذت ميبردم..... ميدوني چرا.... چون توي خونمون هميشه يك بسته ماكاروني پيدا ميشه.... يعني موقعيتش فراهمه تا تجربه كنم.... و اينو دوست دارم.... تجربه كردن رو ميگم..... مخصوصا كار عملي و فني......

 

بخش هفتم (كتاب)

 

خيلي دارم مينويسم، نه.... خودمم فهميدم.... چون خيلي از بخش هاي پست قبل بدون نظر موند... ولي ترجيح ميدم اين تخليه ي افكار يك تخليه ي كامل باشه....

همون دوستم كه ميخوام براش يك دوچرخه بخرم يك پسر عمه داره...... اين پسر عمه هه توي آمريكا زندگي ميكنه... توي زعفرانيه ي ايالتشون.... نكته اينه كه از هيچ به جايي رسيده كه يكي از ماشيناش لامبرگيني ي.... خواسته كه برسه... پس رسيده.... منم ميخوام به شغلم برسم.... ميخوام... پس ميرسم..... فقط الان بزرگترين مشكل من وقت آزاده..... وقت..... در درجه ي اول سربازي و در درجه ي دوم دانشگاه..... اينا اصلي اند.... بعدش ميشه مسافت خونه تا دانشگاه.... بعدش ميشه كلاس زبان.... بعدش ميشه تكاليف دانشگاه.... و آره.... بخش اصليش دانشگاهه..... خوب هرچي باشه توي بخش شغل توي هر فرمي بايد بنويسم دانشجو ديگه..... ميشه دانشجو نبود ولي نميشه سربازي نرفت.... آخرين طرحم براي فرار از 24 ماه خدمت چاپ كتاب بود..... يك كتاب بنويسم و بعدش به واسطه ي چاپ كردن يك كتاب يكم تخفيف بگيرم.... مثلا 5 ماه تخفيف..... ولي خداييش 19 ماهم كم چيزي نيست... طرح قبليم چاپ يك كتاب ديگه بود كه اگه عملي بشه ديگه شايد اصلا 22 ماه تخفيف بخورم و با گذروندن آموزشي بي خيالم بشن..... نمونه ي فارسي ش حاضره .... ترجمه ي انگليسيش هم تموم شده فقط مونده اون بخش مقدمه و از اين جور چيزاش..... درامدش ميتونه ميليوني باشه..... ولي اگه با يك ناشر بين المللي قرار داد ببندي ميلياردي ميشه.... نكتش اينه كه پولش 99.999999% با بركت هم خواهد بود و اون وقته كه شخصا تضمين ميدم هزينه ي تحصيل همه تون رو تا دكترا پرداخت كنم..... ميدونين كه الكي حرف نميزنم.... اگرم بگم زيرش نميزنم..... پس دعا كنين كه درست بشه.....

 

بخش هشتم ( شعر )

 

ديگه چي مونده كه نگفتم... مممممممممممممممممممممممممممم آهان نوبت شعره.... اين شعر رو براي واله خانوم گفتم..... حالم ميزون بود.... نتيجش اين شد:

 

مرا در دل بود عشق نگاری
که او در عالمم دُردانه ام کرد
مرا دید و همی بیند شب و روز
ندیدم روی او چون یاد دارم
همیشه با من است و داردم دوست
ولی یک بار هم یادش نکردم
مرا مستانه از گٍل او برون کرد
ندانستم که آخر خاک باشم
مرا از فرش ِ پا تا عرش برده
ولی چون خواب بودم در سرابم
دمی گشتم رها رفتم ز پیشش
پیش گشتم ولی او را ندیدم
مرا دل از همه دنیا تهی شد....
چو بستم دیده ام او را بدیدم
بدیدم در تمام این و آن روز
همیشه از منم بر من نیامد
همیشه در منو من بی خیالش
همیشه با منو من بی کلامش
همیشه دست خود در دست اویم
ولی دستش چو دیدم یاد کردم
خداوندا مرا مستانه کردی
چرا در این قفس از تو بمانم
مرا زین تن رها کن یارب امشب
هوای جام عرشت دارم امشب

 

شعر خوبي شد...... خودم خوشم اومد... از بيشتر شعرام خوشم ميآد..... مخصوصا وقتي دوباره ميخونمشون.... منظورم بعد از يكي دو روز از گفتن.... تازه ميفهمم چي گفتم..... به به.... به به

 

بخش نهم (يه نفر)

 

ي ِي نفر هست كه ميگه من اصلا هيچ شناختي راجع به آينده و زندگي در كنار يك خانوم رو ندارم..... نظر شما چيه؟..... به نظر شما من زندگي ي موفقي خواهم داشت..... درسته 50% قضيه هم همسرمه و خصوصيات اخلاقيش ولي به نظر شما اصلا چنين آدمي (خودم رو ميگم) قابل تحمل هست..... ميشه مثلا باهاش يك هفته رفت اردو..... ميشه باهاش يك هفته زندگي كرد.... يك هفته نه يك عمر....

 

بخش آخر....

خدايا... همه سلامت باشن.... اونم سلامت باشه... يار منم سلامت باشه..... من سلامت نبودم هم زياد مهم نيست..... خدايا همه بخندن..... اونم بخنده..... يار منم بخنده..... من اگه شاديم به خنده نرسيد مهم نيست...... خدايا.... همه به آرزو هاشون برسن.... اونم به آرزو هاش برسه... يار منم به من برسه.... منم به آرزو هام برسم.....( آره ديگه.... آرزوي يارم منم..... نيستم؟).... بدرود تا درودي به وسعت بال سنجاقك

+ نوشته شده توسط رضا كيائي در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 22:22 |

سلام...

آخيش.... دوباره دارم مينويسم..... دلم تنگ شده بود.... دلتنگ اين دنياي بي در ... فقط پنجره داره....

چيزه.... يعني ببخشيد.... براي من 28 دقيقه طول كشيد..... شما احتمالا با نظر يك ساعته ميتونين همش رو بخونين

 

بخش اول......طالقان

 

خدا همه ي پدر مادر را رو نگه داره.... همه ي پدر بزرگ مادر بزرگا رو هم نگه داره.....

ديوار چين.... چيز عجيبي يه؟.... اهرام مصر...... خوب آره جالبن... كمي هم عجيب... ولي يا عجبا از مردم من.... خيلي دوسشون نداريم..... يعني باطني نه... پدر بزرگا و مادر بزرگا رو ميگم...

مثلا خاله ي بابام.... اگه بدونين من چيا ازش شنيدم.... يخ ميكنين.... البته اگه درك كنين...

قديم زندگي سخت بود قبول... ولي شما يك هزارم اونو هم نمي تونين تصور كنين ... فكر كن روزي سه بار مسيري دو سه ساعته رو بري و برگردي..... پياده.... من رفتم.... ولي دو سه ساعت اونا ميشه 5 شش ساعت من و احتمالا 7 هشت ساعت شما..... شايدم كمتر از من.... اين خوبه بودآ.... براي تهيه ي يك نوع علوفه ي كوهي ايشون و خواهرشون رفته بودن يك جاي دور..... با الاغ..... يك جايي كه براي من 9 ساعت طول ميكشه...... بعد برميگردن به سمت روستا...... در وستاي راه خاله يادش مي افته كه گيوه هاي نو شو جا گذاشته كنار چشمه.... ميدونين چي كار ميكنه.... به خواهرش ميگه تا شما از اين سر بالايي برين بالا من ميرم و ميآم... آهاي داداش گوشي دستته..... از اينجا به بعدشو داشته باش...... كمتر از 3 ساعت تا مقصد مونده.... گيريم خواهر كمي هم آروم بره..... ايشون از وسط راه هم نه.... بيش از نصف... برميگرده ميره كفشاش رو ور ميداره ميآد به خواهرش ميرسه...... هنوز كف نكردي.... پس بدون يكي از هم ولايتي ها كف كرد.... به خاله ميگه اين ديگه قيمت نداره... يعني همون بابا تو ديگه كي هستي ي خودمون.... طرف در عرض كمتر از 2 سه ساعت مسيري رو ميره كه بدون رفع خستگي در عرف همون زمان 5 يا شش ساعت طول ميكشيده..... بازم خوب كف نمي كنين چون مسير رو نمي دونين.... مسيري از ميان سنگ ها و همش شيب كوه.... بماند كه اين تازه خوبشون بوده..... برو تونخ بهترينا...  آقا .... خانوم... نمي خندي؟؟....سعي كن نخندي.... يكي از همشهري هاي من... نه روستاي ما.... منظورم طالقانه..... كلا... يك نفر ميبينه يه بنده خدايي از يك راه دور انگور بار خرش كرده آورده بفروشه..... الاغ رو با بار انگورش بلند ميكنه ميبره بالا پشتبون..... چرا ميخندي...... حداقل يواش بخند... باور كن راست ميگم.... اصلا اين قضيه معروفه.... بعد صاحبش ميآد.... ميبينه خر يا همون الاغ خودمون بالاي بومه..... طرف ميگه نصف بارت رو بده به من تا برات بيارمش پايين..... يارو هم حساب ميكنه ميبينه چاره اي نداره.... آقا اين همشهري ميشينه نصف بار رو همون بالا ميخوره.... بعد الاغ رو كول ميكنه ميآره پايين تحويل صاحابش ميده البته نا گفته نماند كه وزن الاغ حداقل 150 كيلو اي ميشه... تا 250 تا هم جا داره........ از ديگر عجايب اينه كه معلم علوم تجربي ي دوران راهنمايي ما يا بيسواد بود يا آدم نديده.... ميگفت معده ي انسان 1.5 ليتر بيشتر گنجايش نداره..... چرا اينو گفتم.... براي اين كه مادر بزرگم در گفت و گو با خواهرش(همون خاله) ميگفت فلاني قرار بود هشتاد تا نون رو برسونه جايي.... در راه كلش رو ميخوره..... 80 تا نون.... ميدونين يعني چي؟.... يعني حجمي معادل يك .... يك..... آخه چي بگم كه همه بفهمين..... آهان يك چرخ پيكان..... چرا ميخندي..... خوب آره ديگه.... اين حجم رو معده پذيرفته.... حالا يا معلم علوم ما حالش بد بوده.... يا تا حالا طالقان نيومده بوده..... حالا اين شخصي بوده كه صبحانش يك قوري چاي 10 تا نون به علاوه ي مخلفات.... ديگه خودتون حساب كنين كه ده تا نون چقدر مربا و پنير رو .... ميبره..... تازه ساعت دهي هم ميخورده..... چي.... ديگه نگم.... چرا... از خنده مُردي..... منم اولش از خنده پس افتادم ولي بعدا از تعجب...... وقت داشتين يك سر برين طالقان.... مردم خون گرمي داره

 

بخش دوم .... شغل

 

چيه قديمي شده.... آخي.... خوب باشه شغل نه.... ممممممممممم آهان.... خونه خوبه..... آقا من پريشب يك خونه خريدم.... 70 هشتاد متري..... يكم دور تر از كرج..... چند؟... 30.000.000 تومان ناقابل.... از كجا... خوب من يك حسابي دارم توي بانكه....نه نميشه.... اسمش رو بگم تبليغ ميشه.... خدا بخواد ممكنه ما از 1700 تا 206 يكي شو ببريم..... يك 206.... خوب كلي فكر كردم چي كارش كنم... قيافه ي مارو كه ديدي.... توي چند تا پست قبلي عكسم هست.... نديدي برو ببين..... 206 به قيافه ي من نمي خوره.... به كار منم نمي آد.... اول با خودم حساب كردم بفروشمش يه پرايد بخرم.... بقيهش هم سرمايه ي دانشگاه و از اين جور چيزا.... ولي ديم نه حيفه... تحصيل جور ميشه.... 206 رو علل حساب 12 ميليون تومن فروختيم..... 7 تاش هم كه رفت براي ماشين..... ميمونه 5 تا.... هرچي قرضو قوله جور كردم ديدم نميشه.... بي خيال شدم... ديدم فعلا بايد با همين پيكان باباهه ساخت..... 12 از ماشين.... 3 از بابا... 2 از مامان.... 6 از دايي بزرگه.... 2 از دايي وسطي..... 2 از پسر عمه ي مامان (در حد دايي صميمي هستيم... صداش ميزنيم نعمت دايي خيلي مرد موفقي ي.... در اقتصاد ميگمآ.... پولش رو خوب سرمايه ميكنه ديگه 2 تومن رو داره به ما كمك كنه) ..... كجا بوديم... آهان 3 تومن هم رهن از مستجر..... چقدر شد؟... 12+3+2+6+2+2+3= 30.... آره ديگه.... شغل كه رديف بود..... خونه هم رديف شد.....

چيه چرا اين جوري نگاه ميكني.... خيالات كدومه..... توهم چيه.... ديوونه خودتي.... نه با شما نبودم.... بابا بيخيال.... من گفتم انشالله اگه 206 رو برنده شديم بعدش آره.... همين..... به مادرم كه گفتم گفت خوبه كه همش 2 ميليون از من ميخواي نه بيشتر.... خيلي خيلي بيشتر از طرح شغل ازش استقبال كرد

آدم نبايد بشينه ببينه كي يه پولي ميافته جلو پاش.... يا اينكه تو كدوم قرئه كشي برنده ميشه.... نه.... آدم بايد خودش كار كنه.... از تو حركت از خدا بركت.... من فقط يك طرح كوچيك براي استفاده از 206 دارم.... اگه الان براش برنامه نداشته باشم بعدا ممكنه نتونم ازش خوب استفاده كنم..... البته و 100 البته كه شغل واجب تر از خونه هست..... يعني در مورد من..... بنابراين اول ميرم پيش عموم ببينم ميتونه اون سه تا مشكل رو برام حل كنه يا نه.... اگه بشه 206 رو سرمايه ميكنم..... وگر نه كه خونه... بگو انشالله

 

بخش سوم..... شعر

 

شعر ِ چه بگم رو يادتونه؟

 

چي بگم كه خويش بهتر ز جواب اين معما خبري به دل نهاني به منم بگو بداني...

كه منم مراد يارم كه نظر برو بدارم كه جمال تشنه ها را عسلي دهد گوارا

كه منم در طلب روي نگارين ز همه عالم فاني دلكم جدا نمودم سفري دراز دارم

سفر تو اي بهارم به سلامتي بخواهم كه چرايش تو بداني كه خودت چراش باشي

دلكم در اين نواحي ز كتب يكي گزين كرد چون بخواند ندا بيامد كه عزيز من كجايي

چو ندا ز آن منادي به نظر چو يك نشاني ز جمال حق شنيدي تو چرا نظر نداري

نظري به او فكن كه همه ي ملك خودش را ز سر بزرگواري به تو داده تا بگردي

 

 حالا ادامه ش رو ميزارم... ادامش رو براي دكتر گنجي گفته بودم....

 

دل من چه خوش نوایی ز سر کتاب خوانده نه که شعر است که دلم خمار رفته

دلکم در این غریبی که منم اسیر خاکی که جدا شدم زمانی ز سر باغ نگارین

که دلم مال بهشت است گر روم باز نگردم که خدایم خویش بهتر بدهد مزد جوانی

دلکم روی نگارین روی آن خالق هستی به نظر چو يك اشاره دیده آنکه که خود ندانی

دلکم جمال حوری ز سر بزرگواري چو نظر به گل فکنده همه را چه خوب دیده

دلکم آتش خشمش دیده و تاب ندارد که اگر خدا بخواهد بودش روی رهایی

دلکم شادی بستان دلکم ساقی رضوان دلکم لذت رفتن دیده و تاب نداره

 

زيبا بود؟..... بايد كمي كشيده بخونين تا موضون بشه.... دل من چه خوش نوايييييييييييييييي ز سر...

 

بخش چهارم.... اِزدَوَجَ ... يَزدَوجُ ... اِزدِوج ... اِزدَواج.....

 

اي خدا.... هيچي بابا  بي خيال... اينا كه تو باغ نيستن.....

ميدوني پيامك من به مناسبت فرا رسيدن سال نو چي بود؟... " سلام، اميد است امسال سالي با بركت و شاد براي شما و دوستان باشد. انشالله كه همه ي مجرد ها هم هرچه زوووودتر ازدواج كنند. بگو اشالله "....

ميدونين چند تا انشالله شنيدم.... يكي.... آره.... فقط همون نعمت دايي كه گفتمآ..... آره فقط ايشون گفت (جواب داد) انشالله.... همسن و سالا كه اصلا هِچ.... فيلم نبرد نهايي رو ديدين..... پليسه همسرش توي بيمارستان بود.... پاش شكسته بود.... به همسرش گفت مادرت حتما دلش ميخواست پيشت بود.... ( يا شبيه به اين جمله) و اون خانوم گفت: اون دلش ميخواد هر سه مون پيشش بوديم..... آره پليسه داشت بابا ميشد..... نمي دونم چرا ولي من حس كردم خيلي بيشتر از اون چيزي كه بازيگر توي چهرش نشون داد در درونم خوشحال شدم..... ميدونين چرا ما براي يك سري فيلم هاي هندي و امثالشون گريه ميكنيم.... چون همزاد پنداري ميكنيم.... ميگيم اگه ما بوديم..... اين "اگه ما بوديم" يا همون همزاد پنداري خيلي در وجود من در اين موارد قوي شده..... مادر به پسر ( يه مادري به پسرش نه مادر من به من ) كي ازدواج ميكني .... پسر : وقت گل ني.... آخه من نمي دونم مشكل از منه يا از بقيه..... ولي طبق يك اصل كلي و شايدم غلط... نظر جمع معمولا درست تره.... من ظاهرا خيلي بزرگ تر از سنم دارم فكر ميكنم..... شايد باورتون نشه ولي چيزي به نام بچگي در زندگي من زياد پر رنگ نبوده.... وجود داشته ولي نه زياد.... راضي هستم.... اصلا اسمم رضاست.... ولي كاش بقيه هم كمي درك كنن كه من بزرگ تر سنم ميفهمم .... حداقل در بعضي موارد..... كه از ديد من كم هم نيستن....

كاش باورم داشت اين چرخ فلك.... آهاي چرخ.... من پايه ام... اگه چرخ فلكي.... اگه اسمت روزگاره بدون من اسمم انسان‌ه.... اشرف مخلوقات..... پس بچرخ تا بچرخيم

 

بخش پنجم.... درس

 

خوب آره... كم كم داشت يادم ميرفت.... مثلا ما دانشجوييمآ.... دانشجو.... دانش+جو.... آخه به منم ميگم دانشجو.... استاد كلي تمرين داده كه بايد حل بشه..... رياضي عمومي 1 رو ميگم... از روي آدامز جلد اول درس ميده..... ولي من به كل هيچي نمي فهمم..... يعني هيچ مثالي رو نمي تونم حل كنم.... كار من نيست.... مثلا يك ماشين رو در نظر بگيرين.... تا دور موتور 8 هزار روش نوشته.... همون دنده يك رو در نظر بگيرين.... بخوايين گاز بدين تا 8000 دور در دقيقه هم موتور ميتونه كار كنه..... يكي با 3000 تا به سرعت مطلوب ميرسه يكي با 7000 تا..... ولي نكته اينه كه من در رياضي و فيزيك بيش از 3500 تا نميرم.... نوشته 8000 تا ولي نه براي رياضي فيزيك.... از دوم دبستان با درس خوندن مشكل پيدا كردم..... رياضي كار ميخواد.... تمرين ميخواد.... تلاش و پشتكار ميخواد..... ولي من چي دارم؟.... فقط هوش دارم... همين.... يك پسر باهوش ولي كم حوصله و كم طاقت... ضرب و تقسيمم... جمع و تفريقم بدك نيست.... آخه خودم ياد گرفتم كه روش ساده تري هم وجود داره.... 19 ضرب در 19 چند تا ميشه... همين جوري سخته ولي تو بگو 20 در 20 منهاي 19 در 2.... سه سوت ميشه 362 ....همش همين..... باور كنين اگه الان حسابان سوم دبيرستان رو از من امتحان بگيرين شايد 10م نشم.... من فيزيك رو دوست دارم.... بسيار قابل درك تر از رياضي ي.... ولي مشكل اينه كه زبان فيزيك رياضي ي.... و از اون بدتر اينه كه من تئوري رو ميفهمم ولي عملي رو نه زياد.... فيزيك كاربردي... اين واژه رو فهميدم.... ولي مشكل اينه كه من اصلا هيچ آينده و كاربردي توي اجتماع نمي بينم.... فقط مسئله و فرض..... اگه سنگي بيفته.... اصطحكاك نداشته باشيم.... شتاب گرانش هم 9.8 سرعتش هنگام برخورد با زمين چقدره.... مشكل اينه كه همه رو حساب ميكني قبول ميشي ميري ترم بعد.... ميبيني استاد ميگه 9.8 ميانگينه.... نه عدد دقيق... اصطحكاك هوا هم كلي موثر است.... الكي نيست... رسما هرچي حساب كرده بودي كشك... حالا بماند كه توي دبيرستان شتاب گرانش رو ميگفتن 10....

آهاي پسرم.... مشتق اين تابع رو حساب كن.... بفرما.... انتگرال اين يكي رو هم بگو... بفرما..... خوب چي شد..... باور كنين هيچي..... هيچ فرقي توي زندگي ي روزمره ي من حاصل نشده....

تكانه.... اندازه ي حركت.... يعني سرعت ضرب در جرم.... مشتقش ميشه ضربه.... مشتق بر حسب زمان... خوب، بازيكني توپ رو با اين تابع كه نيرو رو در هر لحظه مشخص ميكنه شوت ميكنه.... جرم توپ هم كه معلومه..... ضربه رو حساب كن... اين محاسبات اصلا كمك نميكنه كه من بهتر فوتبال بازي كنم.....  ترم قبل دو تا درس عمومي داشتم..... جفتشو پاس كردم.... تفسير نهج البلاغه و كامپوتر... تفسير رو شدم 16.5 كامپوتر رو شدم 18.5 كلي از كلاس تفسير استفاده كردم.... خيلي چيزا ياد گرفتم.... فضا فضايي بود كه ميشد حرف زد.... ميشد ديد بقيه چي ميگن.... چطور فكر ميكنن.... كامپوتر رو هم خيلي خوب گزروندم... با اشتياق ميخوندم.... توي خونه براي نوشتن برنامه وقت ميزاشتم.... يك ساعت فكر كردم و يك خط به برنامم اضافه كردمو تمومش كردم.... يا مثلا برنامه نوشته بودم كه با كامپيوتر يه مرغ دارم بازي كنم... همون بازي قديمي ي ديگه... من يه مرغ دارم روزي دو تا تخم ميزاره... چرا دوتا... پس چندا... 10 تا... چرا ده تا... پس چندا... 100 تا... چرا 100 تا....كنتور كه نداره 1000 تا.... همين جوري.... ولي چهار درس اختصاصيم رو يك ضريب افتادم... اين ترم اوضاع بهتره... 4 تا درس دارم.... زبان 3 واحد.... فارسي 3 واحد... فيزيك 4 واحد.... رياضي 4 واحد.... تا ببينيم چي پيش ميآد.....

 

بخش ششم ..... نظر من بر نظر شما

 

داداش كاف شين.... 20 دقيقه؟.... خوب شايدم آره... چون من خودم مينويسم.... ديگه زياد فكر و تعجب و از اين جور چيزا نداره.... اگه 10 من 20 شماست كه ديگه هيچي..... خودت حساب كن ببين چقدر طول ميكشه همش رو بخوني....

در زندگي من 70 درصد عشق مال بعد از ازدواجه.... آدما نرم ميشن..... يا عوض ميشم يا عوض ميكنم..... مهم اينه كه هر دو خوشحال باشيم..... نه؟

ببين امير خان.... من دنيا رو زيبا ميبينم..... شما بگو زشته.... ولي براي من زيباست.... من توي يك كشور خيلي خوب دارم زندگي ميكنم ... آره مشكل هم هست... خيلي هم هست.... ولي مشكلات بزودي حل ميشن..... كسي كه تاريخ تبري يا طبري رو قبول ميكنه ( من نخوندم ولي بيشتر مخالفين من و كلا نظام اسلامي به اون استناد ميكنن ).... ديگه تكليفش معلومه.... شما بگو عاشورا دروغ بود.... بگو كربلا دروغ بود.... بگو امام خميني مرد خدا نبود.... من به راه خودم خوشم.... شايد موافق زياد داشته باشي .... البته همه هم مثل من نيستن..... اصل اول زندگيشون صداقت نيست... اگه بود خيلي بهتر ميشد.....

برم سربازي وگرنه بهم زن نميدن...... ممممم اينم حرفي يه ها..... البته و صد البته اين جانب تا مشغول به كار نشم كه ازدواج نمي كنم.... حتي اگه خونه بخرم..... شغل مورد علاقه هم اين مورد رو داره.... شايد درست شد.... آموزشي رو پايه ام كه برم ولي كلش رو نه.... پسر عموم ميگه از 22 ماه داره ميشه 24 ماه..... چون نسبت پسرا و دخترا در اين سنين داره بهم ميخوره... يعني متولدين 68 و 69 بيشتر دختر بودن تا پسر..... پادگان بايد پر باشه.... پس 22 ميشه 24 به همين سادگي....

عوض بشم؟.... من ... مگه چمه؟... نه صالحه خانوم.... نياز باشه عوض ميشم... و نياز باشه عوض ميكنم.... البته اگه نياز باشه....

كسي كه ميگويي نامت مريم است.... اين جا چيزي نميگم.... اول جواب هاي پست قبل رو نقد كن بعد ادامه ميديم....

 

 بخش آخر.... بدرود

 

حرف زياد دارم.... دارم افسردگي ميگيرم.... من هميشه خودم و رفتارام رو نقد ميكنم... سعي ميكنم كه منصف يا منسف باشم.... وقتي از بيرون به خودم مينگرم ميبينم خيلي افسرده شدم.... خيلي سخت نيست.... كمي دوتا بشين..... آره.... شخيصتتون رو دو تيكه كنين.... بعد بُعد فاعل رو نقد كنين....

اين پست رو نقد كنين.... ميدونم چيز زيادي نيست.... ولي يك بخش رو انتخاب كنين.... سعي كنين بخش به بخش نظر بدين.... حتي جمله به جمله.... اين براي شروع خوبه...

 

بخش يكي بعد از آخر.... ورزش

 

من دوچرخه سواري رو خيلي دوست دارم.... پارك چيتگر هم زياد ميرم.... بيشتر دوست دارم رقابت كنم.... ظاهرم معمولي ي.... دوچرخم هم زياد چيز حرفه ايي نيست.... ولي هميشه با كورسي سوارا رقابت ميكنم.... اونا هميشه با دنده اي پا ميزنن كه خيلي هم قوي نيست... يعني خيلي جا داره كه سريع تر بشه.... نمي دونم نمي تونن يا نمي خوان..... من ولي با آخرين توان پا ميزنم.... در بيشتر موارد من حرفي براي گفتن دارم.... ولي يك بار بد جوري خشكم كردن.... من با 90% توان از كنار يك دوچرخه سوار كه دوچرخه ي مخصوص سرعت داشت رد شدم.... بعد توان رو كم كردم در حد 80%.... بعد اون در كمتر از 30 ثانيه با دو برابر توان 70% من، از كنارم رد شد.... يعني احتمالا .... نه ديگه توضيح اضافه نميخواد.... فقط بدونين خشكم كرد.... بسيار مشتاق شده ام كه يك دوچرخه ي مخصوص سرعت (كورسي) بخرم... حداقل 400 تا 500 هزار تومن بايد بدم تا بتونم چيزي بخرم كه بشه روش حساب كرد....كه اين پول رو ندارم.... من موندم اگه يك دوچرخه ي 700 هشت صد هزار تومني بخرم ديگه چي ميشه..... ميخوام حدود 80 تا 100 كيلومتر در ساعت باهاش برم.... با اين دوچرخه ي كوهستاني كه الان دارم فكر نكنم بيش از 50 تا رفته باشم....   اينو هم توي خيابون با ماشين ها مقايسه كردم....

 

بخش دوتا بعد از آخر..... پول

 

عيدي گرفيتين؟.... به من ديگه عيدي نمي دن..... هي به مادرم ميگم من اين لباسا رو دوست ندارم.... سن منو بالا نشون ميده.... ديگه بهم عيدي نميدن.... ولي چه كنيم كه كاري نميشه كرد... تا الان دوتا 10.000 تومني داشتم.... و بقيه كم و كمتر تا هزار تومن.... ولي روي هم شايد 30 تا 40 هزار تومن بيشتر نشه.... قبلنا خيلي بهتر بود.... البته خدا پدر كسي كه 5000 تومني چاپ كرد رو بيامورزه....

 

بخش سه تا بعد از آخر...... نماز

 

شايد دير شده باشه ولي گفتنش بهتر از نگفتنشه.....

روزي چند ركعت نماز ميخونين .... قاعدتا 17 تا.... در هفته ميشه چند تا.... نه ديگه اين جوري قرار شد حساب نكنين.... بگين 7 تا ده تا + 7 تا هفتا....  ميشه 70+ 49 و هر كسي ميدونه كه ميشه 119تا... از ديد من كه شايد كسي نباشم.... 17 تا خوبه.... ولي كاش ميانگين رو بيشتر كنين.... بيش از 119 ركعت در هفته..... به چه نيتي ش هم به عهده ي خودتون.... هزاران نيت ميشه كرد.... مثل دو ركعت براي شفاي فلاني.... دو ركعت براي ديدن فلاني.... موافقت با اضافه كاري.... بخشش گناهان..... سلامتي.... حاجت.... آره.... دو ركعت براي رسيدن به فلان چيز.... اين دو ركعت ميتونه خيلي كمكتون كنه...... از دستش ندين

 

بخش چهار تا بعد از آخر....خداحافظي

بدرووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود

+ نوشته شده توسط رضا كيائي در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 18:24 |

 

سلام...

سلامي به طراوت بهاري سبز........................ (زمان تقريبي ي خوندن كل متن 9 تا 10 دقيقه)

 

بخش اول ( شعر )

 

اين شعر رو قبلا براي يك نفر ديگه توي يك وبلاگ ديگه گفتم... فكر كنم نفيسه سادات خانوم بودن

 

سلامش كردمو ديدم نگاهي بر منم انداخت

خجل گشتم كه من با اوچه سرّي يُ صدايي داشت

رخم سرخ و دلم لرزان نگاهش را نگاهي داشت

جوابم داد سلامي يُ نگاهي ناوك انداز داشت

نگاهم بر نگاهش قفل گرديد و نگاهش را

ز چشمانم ربود و بار ديگر بر زمين انداخت

دلم از زردي ي پاييز چون باران بهاري شد

صدايش كردمو گفتم، سلامت را سلامت باد

 

بخش دوم ( ازدواج )

 

خوب كمي سخته... شايدم من خيلي رويا پردازم.... ولي كار نشد نداره.... داره؟ من قصدم اينه كه تا 56 سال ديگه ازدواج كنم... نه پنجاه و شش سال نه.... پنج شش سال ديگه... شايد سخت.... ولي ميشه.... خيلي به همسرم فكر كردم... دوسش دارم.... همين.... عاشقش نيستم... و اين رو ميدونم كه حداقل در زندگي ي من يك نفر بيش از 60 تا 70 % عشق بعد از ازدواج بوجود ميآد.... خيلي راحت ميرم جلو.... آره آره.... نه هم كه نه .... همين.... اگه نه بود كه هيچي... خونه ي بعدي.... اما اگه آره بود... اون موقع هست كه رضا كيائي تبديل ميشه به رضا وركولي وان..... و بعد از عقد و مراسم هست كه رضا وركولي وان تبديل ميشه به اين آدمي كه .... ديگه ديگه.... كسي كه خيلي راحت به زندگي نگاه ميكنه.... كسي كه اگه بخواد بخنده ممكنه حتي سر جلسه ي كنكورش نتونه جلوي خودشو نگه داره.... كسي كه در موارد غير مردم آزاري پايه است تا بخندونه ... كسي كه شاده.... كسي كه شادي رو ظاهري و باطني بوجود ميآره..... اما شما آقايون.... ميتونين همسر كه نه... نامزدتون رو عاشق خودتون كنين.... ميتونين كاري كنين كه بعد از يك هفته عاشق شما بشه.... چيزي توي آستين تون دارين؟ ميتونين؟.... و شما خانومآ.... آرام خانوم يك حرف جالبي زد.... ميگه تو ميتوني بين همه ي دختراي ايران انتخاب كني.... ( البته نميدونم چرا منو محدود به ايران كرد )... ولي من نهايتا 500 تا خواستگار.... خوب راست ميگه.... من ميتونم اوني رو انتخاب كنم كه معيارام رو توش ميبينم..... ولي اون كسي رو كه تا حدودي با معياراش سازگاره..... من اصل حرفش رو قبول كردم.... ميدوني جواب چي دادم.... گفتم شما ميتونين همسرتون رو به اون شخص ايدهآل تبديل كنين..... مجبورش كنين كه عطر بزنه... با چنگال غذا بخوره.... شيك بگرده.... چه و چه...... آقايون بيشتر از خانوم ها حرف همسرشون رو قبول ميكنن.... و واقعا راست گفتن.... آقايون پسران بزرگ شده اي هستن كه فكر ميكنن بالغ شدن.... اثباتش هم اين كه هيچ آقايي (هيچ يعني خيلي كمن... نه همه ولي اكثرا ) نميتونه بدون همسر زندگي كنه... اگه همسرش فوت كنه يا جدا بشه بايد دوباره ازدواج كنه.... وگرنه مشكل پيدا ميكنه.... اما يك خانوم خيلي خيلي راحت تر ميتونه بدون همسر زندگي كنه....

 

بخش سوم (عيد)

 

سال نو ..... يك سال ديگه گذشت... يك سال پير شدي يا يك سال جوون تر شدي؟... خوش گذشت؟

من كه سال خوبي داشتم.... بزرگ شدم... خيلي زياد.... انقدر زود از كودكي دارم فاصله ميگرم كه دلم براش تنگ شده.... هميشه رو به جلو باشين.... يادتون باشه ... اين چيزي كه الان ميگم خيلي مهمه:

تمام آنچه از گذشته داري يك تصويره.... اصلا يك كتاب.... آيا اگه من به شما يك كتاب بدم ميتوني عوضش كني؟.... ميتوني متنش رو عوض كني؟....نه.... فقط ميتوني بخونيش.... گذشته ي تو هم همينه... يك چيز تموم شده و غير قابل تغيير... فقط بايد مطالعش كني.... ببيني چه انجام دادي..... ازش درس بگيري.... پس ديگه نگو.... اگه فلان ميكردم بهمان ميشد.... آينده هم چيزي ي كه نيومده.... پس نگو اگه فلان بشه .... اينا يعني چي؟..... يعني كل زندگيت الانه.... نه يك ثانيه ي پيش نه يك ثانيه ي بعد.... تو در تمام طول زندگيت در حال زندگي كردي... پس بايد چي كار كرد.....

به گذشته نگاه كن.... براي آينده برنامه ريزي كن..... و در حال براي رسيدن به آينده تلاش كن...

تو خودت ميتوني آينده ات رو بسازي... بسازش.... همين الان... تاريخ پرست نباش.... نگو من جووني هام شوماخر بودم.... از رضازاده هم قوي تر بودم.... چه ميدونم.... يا حتي اينكه اگه توي جوايز بانك برنده ي 100 ميليون بشم فلان ميكنم... اين خوبه كه برنامه داشته باشي براي 100 ميليون اما نه اينكه كل زندگي براي 100 ميليون منتظر بموني..... يك سال گذشت.... كجايي؟.... چقدر به آرزو هات رسيدي؟... يك سال آينده رو چي.... ميخواي كجا باشي؟... سقف نه.... ولي كفي براي خودت مشخص كردي؟... حداقل هات رو برنامه ريزي كردي؟... در حال با ياد گذشته آينده ت رو بساز .....

با وضو بشين سر سفره ي سال تحويل.... به چيزاي خوب فكر كن..... به دوستات... به مادر... پدر... همسر.... به آرزو هات فكر كن.... سال كه تحويل شد قبل از اينكه پنج دقيقه بگزره برو دو ركعت نماز بخون... به نيت اين كه سال خوبي پيش رو داشته باشي.... خيلي كمكت ميكنه.... البته در ابعاد متا-فيزيكي ميگم.... اگه دوست داشتي دو ركعت نماز بخون به نيت تثبيت انرژي.... برات خوبه...

 

بخش چهارم (يك نكته)

 

هميشه هر كسي كه نون خريد بدويين طرفش... قبل از اينكه بزاره توي يخچال اندازه يك لقمه هم كه شده نون تازه مصرف كنين.... البته بسيار بهتر ميشه اگه گرم باشه.... اصلا بهترين حالت اينه كه خودتون برين نانوايي.... نون رو اگر بتونين هر روز تهيه كنين بهتره..... حداقل دو سه روز يه بار.... نه هفته به هفته.... ناني كه ميره توي يخچال كلي با يخچال نرفتش فرق داره.... جاتون خالي همين دو دقيقه پيش يك نصفه نون زديم تو رگ.... بابا خريده بود .. منم نوشتن رو رها كردم تا به نون برسم....

 

بخش پنجم (سنتور)

 

ديروز (شنبه) رفتم يك سنتور خريدم.... 95000 تومن..... ناقابل... تازه كارم... حوصله ي كلاس رو ندارم.... از روي كتاب و با كمك يكي از دوستام خواهم زد... البته يك چند جلسه كلاس رفتم ولي نشد كه ادامه بدم.... اون موقع با سنتور استادم ( يك سنتور 400.000 تومني ) ميزدم..... دو سه سال پيش....اينم عسكشه...  http://i25.tinypic.com/69n6sl.jpg

 

بخش ششم (قرآن)

 

هميشه .... يعني سعي كنين هميشه... هر وقت كه صداي اذان شنيدين سريع وضو بگيرين و يك صفحه قران بخونين.... اگه تلويزيون در حال خوندن قرآن باشه احتمالا انقدر فرصت دارين كه عربيش رو هم بخونين..... ولي حداقل فارسيش رو بخونين... زندگيتون عوض ميشه... نماز اول وقت هم فراموش نشه...

 

بخش هفتم (شغل)

شغل من كاملا عملي ي....

البته كمي سخت ولي ميشه به 200.000 تومن در روز رسيد.... ولي اين ايده آل ترين حالتشه.... هميشه هم كم ايده آل نداريم... داريم...... اين شغل به طور متوسط ميتونه روزي 30.000 تا 70.000 تومنه..... الباته متوسط در ماه.... ميدونين كه من ۲۰ روز شايد بيشتر كار نكم.... بقيشو ميرم صفا 

اين شغل رو با دكه داري مقايسه ميكنيم.... دكه ي روزنامه فروشي رو ميگم...

1. درآمد بالا.... خوب ميگن تا روزي 100.000 تومن هم ميتونه پيش بره... روزي 100.000 تومن... خوبه هآ

2. خوب سرمايه هم از روز اول شروع به كار شروع به برگشت ميكنه....

3. سرمايه ي اوليه رو نمي دونم ولي احتمالا زياد نيست....

4. آقا بالا سر به اون معني نداره... رئيس نداري....

5. خداييش هيجان نداره.... چه هيجاني ممكنه داشته باشه توي دكه بشيني سيگار و روزنامه بفروشي؟

6. بعد از خارج شدن از محل كار هم آره.... مسئوليت چنداني نداري....

7. كارمند هم نداري....

8. مرخصي نداري.... يعني شايد يك روز بتوني ببندي ولي هفتگي ديگه نميشه... ديگه براتروزنامه نميآرن....

9. اتفاقا اگه دير سركار برسي ظرر ميكني.... بد جوري هم ضرر ميكني.... اگه صبح نياي كه درآمد اصليت رو از دست ميدي....

10. تنوع اي نداره... منظورم اينه كه فقط ميفروشي.... حالا برات خيلي فرق ميكنه آدامس بفروشي.... روزنامه.. يا سيگار....؟

11. درآمد رو داري.... حتي اگه يك ساعت كار كني.... البته بازم بستگي داري چه ساعتي كار كني....

جمعا شد چقدر؟.... چند از 110؟...

80 امتياز... خوب بدك نيست.... ولي چون بايد شريك داشته باشي تا بهت فشار نياد من نيستم..... اين كار كه هيچ فايدهاي نداره.... درسته يك شغل لازمه... ولي كار من يكي نيست... من آزادم و شغلي رو انتخاب ميكنم كه بتونم چهار جا رو ببينم... شده كل ايران... نمي خوام عمرم رو توي يه دكه تلف كنم...

 

چيز ديگه اي يادم نميآد.... ولي احتمالا ديگه تا بعد از عيد آپ نمي كنم.... پس عيد همگي مبارك.... آن بخونين..

+ نوشته شده توسط رضا كيائي در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 19:48 |

سلام

خوب هستين... خوب خدا رو شكر كه حالتون خوبه    "زمان تقري بي ي خوندن كل متن  15 دقيقه"

خوب .. يك داستان مي گم:

پسر: الهي بگم چي بشن

مادر: كيا؟

پ: براي اين كه به شغلي كه دوست دارم برسم بايد اين، اين و اين شرايط رو داشته باشم

م: من مي دونستم

پ: خوب چي كار كنم؟ آخه فلان شرط رو براي چي؟

م: ديگه ديگه

پ: چي كار كنم؟ خسته شدم.

م: نمي دونم... برو درسات رو بخون تا اون شرايط محيا بشه ... بعد كه درست تموم شد به اين فكر كن كه چه شغلي بدردت مي خوره؟ اگه اون موقع خواستي در كنار شغل اصليت اونو هم داشته باش.

پ: يعني سه چيز؟... تحصيل و شغلي كه شما ميگي و اوني كه من ميگم.

م: (كمي سكوت)... آره ديگه من تو رو خيلي بالاتر از اين حرفا ميبينم

پ: ( در دل خود ) آخه چرا منو اين قدر بالا مي برين.... اينو نمي گم كه دلتون رو نرنجونم...

پ: مگه اين شغل چشه؟... ( و با هيجان ادامه ميدهد ) اصلا اين شغل رو با شغل شما مقاسه مي كنم... درآمد من در شرايط ايده آل به روزي 200.000 تومن ميرسه... شما چي؟

م: ( فقط سكوت)

پ: شما چي؟

م: من اصلا نمي خوام تو شغل منو داشته باشي...

پ: خوب آيا شما با شغل ديگري به اندازه ي شغل خود آشنا هستيد؟... مثال زدم..... من 200 هزار تومن.... شما؟

م: من خيلي بگيرم ماهي 300.000 تومن...

پ: من اقا بالاسر ندارم... شما چي؟

م: دست بردار از اين حرفا... من اصلا تورو در اين اندازه ها نمي بينم... تو بايد بري يك كارخونه بزدني و كارگر رو از اين جور چيزا؟ البته آره كارخونه سرمايه ميخواد

پ: مادر مي خوايين باور كنين... بخندين يا هرچي... من كارخونم رو زدم....................................

و سكوتي پسر را فرا ميگيرد.... مادر ناگهان بدون هيچ مقدمه اي بدون هيچ دليلي از بحث خارج شده... ديگه هواسش به پسر نيست.. حتي متوجه سكوت او هم نمي شود... انگار اصلا پسر در خانه نبوده و بحثي بين آنها جريان نداشته.... انگار نه انگار.... تمام هواسش در كمتر از يك ثانيه به مانيتور و بازي ي خواهر پسر معطوف ميشود.... و پسر قصه ي ما از درون ترك بر ميدارد.... و تنها چيزي كه آرامش ميكند سكوت است.... و اين سكوت با آب كردن احساسات و خورد كردن قلب و كور شدن ذوق است كه شكل ميگيرد.... و تنها چيزي كه پسر را از افسردگي ممكن است نجات دهد وبلاگش است... ولي ... در اين دنياي مجازي هم كسي باورش ندارد.... حتي يه بار تا حدي از عشق يك نوشته در وبلاگي خوشنود ميشود كه حاضر است شغل ايده آل خود را به آنها معرفي كند و زوجي جوان را به ثروتي برسونه كه ديگه ناراحتي اي از اين بابت نداشته باشن... يعني در حقيقت اين تمام كاري است كه در اين دنياي مجازي ميتواند انجام دهد... و از آن دختر دعوت ميكند تا سري به وبلاگش زده و در مورد اين شغل فكر كند و مزايايش را ببيند و در صورت تمايل اعلام آمادگي كند تا اطلاعات كامل را برايش ارسال كنه.... و اينجاست كه او باز تنها مي ماند.... دخترك نمي آيد..... در وبلاگ ديگري بر سر دينش با تاريخ پرستان ميجنگد .... با دختري برسر ازدواج موقت بحث ميكند.... ولي او نهايتا ميگويد.... اين راهي شرعي براي هوس راني ي شما پسر هاست و تو هم هوس بازي و شعار ميدهي و چند تا دوست دختر هم داري؟... و او باز ميشكند.........

به سراغ كسي مي رود كه منكر عقد است... و الان تمام اميدش اين است كه پله پله او را مسلمان كند... و از گناه باز دارد.......................................... ترم اول دانشگاه مشروط شده.... سه شنبه امتحان پايان ترم دارد... ولي آماده نيست...

غمگينه... دلش پره... مي خواد بگه ازت خسته شدم دنيا...و كاش ميتوانست گريه كند گريه نه اشك ريختن

ولي يه برق... يك كورسو نه... رويش رو بر ميگردونه طرف گرما... خوشيد عشقش مراقب اونه.... شاد ميشه.... برق شادي در يك لحظه توي چشاش نمايان ميشه... شادي اي كه از روز تولد هم بيشتره... ولي بحث با مادر و رفتن او واقعا خردش كرده.....مادرش به كل بحث رو فراموش كرده... از قبل از آغاز

پسرك داستان ما معروف به وركولي وانه...